به نام او...😍
عرض سلام و ادب خدمت شما دوستان عزیز و دوس داشتنی 💐
امیدوارم تو روزای واپسین آخرسال لحظه های خوب و شادو به یاد موندنی رو درکنار عزیزانتون داشته باشین و کانون خانوادتون همیشه گرم و پابرجا باشه🙏ان شالله😍 
خب آرزو اومده یه خاطره دیگه براتون تعریف کنه😬که مال همین اوایل بهمن هست که با بسی تلاش های فراوان آخر موفق نشدم و خاطره ساز شدم😕
دوستم روناک حدودا یک ماهی میشه که یه کانالی رو تو تلگرام راه اندازی کرده چون یه روشا کوچولو داره نمیتونه زیاد به کانال رسیدگی کنه و کار رو انداخته گردن من همون هفته اول کار بود که یه مشتری یه جنس سفارش دادو از بدشانسی اون جنس  رو دیگه اونجایی ک ما سفارش می دادیم نداشت و دیگه نمیاورد و ما واقعا موندیم جواب مشتری رو چی بدیم 🤷‍♀تصمیم گرفتیم بگردیم جاهای دیگه شاید پیدا کنیم، از شهرهای دیگه  هم کسی رو می شناختیم عکس جنس و می فرستادیم و ازشون میخواستیم برامون بگردن از بندر انزلی گرفته تا خود قشم گشتن ولی متاسفانه خود اون جنس و پیدا نکردن شبیه اونو پیدا میکردن که به درد ما نمیخورد از همین جا هم یه تشکر ویژه کنم از زهرا رامش عزیز که بنده خدا زحمت کشید تهران برام گشت ولی خوب پیدا نشد 😭من که اینستاندارم ولی روناک دیگه جایی تواینستا نمونده بودکه نگرده یعنی زیر و بم شو گشت آخر این بیصاحاب جنس پیدا نشد که نشد☹️اصن قحطی اومد😞 راستش دیگه ناامید شدیم گفتیم خودمون بریم چالوس و نوشهر و برج عظیم زاده متل قو رو بگردیم ازاین ستون تا اون ستون فرجه شاید پیدا کردیم 🥺روناک که با بچه سختش بود بیاداون گفت من خونه تو اینستا میگردم توبازار بروبگرد 😏منم ناچاری دیگه رفتم بازار گفتم حالا که اومدم بزار اول کارای خودمو برسم رفتم اول یه سرم مو خریدم اومدم بیرون چشمم به گرانچی توسوپر مارکت خورد رفتم یه گرانچی تند هم خریدم😋همونجا باز کردم یه ذره شکمو صفا دادم دیدم ساعت عین برق داره میگذره من هنوز یه بوتیک هم نرفتم😱رفتم اولین پاساژ ۳تا بوتیک رو سوال کردم که نداشتن و همینجوری بقیه پاساژهارومیگشتم دیگه خسته شده بودم میرفتم داخل  سلام خانم/آقا ببخشید این مدل جنسو شما دارین؟ میگفتن نه و بساط مدل های دیگه رو میاوردن وسط که هرچی هم میگفتم نه من همون رو میخوام بابا ول کن نبودن عین کنه میچسبیدن😐اینقد که گشتم شب کرده بودم تقریبا دوتا پاساژ مونده بود که نگشته بودم و گذاشتم برای یه روز دیگه راه ایستگاه رو درپیش گرفتم که چشمم به زیتون خورد رفتم یه مقدار زیتون خریدم و پیش به سوی خونه از همون روز غروب من حس کردم گلوم درد میکنه رفتم یه قرص سرماخوردگی خوردم که بدتر نشم از حدود ۲/۳ساعت بعد کم کم سرفه خیلی خفیف میکردم از فردای اونروز من سرفه هام شدید تر شد هیچ علائم دیگه ای هم نداشتم فقط سرفه خشک بود مامان هم میگفت آب نمک قر قر کن منم اصلا بلد نیستم قر قر کنم همه رو قورت میدم😂گفتم مامان من حاضرم همینجوری سرفه کنم ولی اونو انجام ندم 😕دیگه سرفه هام شدید تر شده بود خیلی خیلی بد بود نصیب گرگ بیابون نشه خب سرفه اگه یه خورده خلط دار باشه آدم زیاد اذیت نمیشه ولی سرفه خشک آدم از اعماق وجودش سرفه میکنه یعنی من که اینجوری بودم پناه بردم به شربت سرفه گیاهی یعنی نگم براتون هم ازبدمزه گی هم بیمزه گی یک ذره نه تلخ بود نه شیرین یعنی همین حال آدمو بد میکردجلوی بینی مو میگرفتم دوقاشق میخوردم دوتاقندم مینداختم بالا تا قند آب نمیشدو مزه شربت ازدهنم خارج نمیشد جلوی بینی مو ول نمیکردم😂گرچه خوردنشم هیچ فایده نداشت یک ذره بهتر نمیشدم😕چون چندروز قبلش به لطف آرمین پنی زدم جراتم نداشتم که آرمین معاینم کنه میترسیدم باز سرنوشتم به آمپول ختم بشه به نظر خودم نیاز به معاینه هم نبودچون سرماخوردگی نبود نه تب لرز داشتم نه بدن دردفقط و فقط همین سرفه خشک بود تقریبا یک هفته ای من اینجوری تحمل کردم ولی جیگرم دراومد جوری سرفه میکردم که  میگفتم الان دل و رودم از حلقم میزنه بیرون شب ها میخوابیدم یه بطری آب با یه نصف نون بربری کنارم بود تا خود صبح من نون بربری میخوردم سرفم قطع بشه جوری بود ک دیگه ناهار نمیخوردم از بس نون میخوردم دیگه سیر بودم پنج شنبه همون هفته اولین سالگرد مامان بزرگم بود (چه زود گذشت انگار همین چندماه پیش بود اومدم براتون خاطرشو گذاشتم☹️)براهمین مجبوربودم تا آخر هفته خوب بشم چاره نداشتم که خودم سریه فرصت به آرمین بگم  دوباره یه روز من راهی بازار شدم  تا اون لباس قحطی زده رو پیدا کنم باز از اول پاساژهارو گشتم گفتم شاید جنس جدید آورده باشن ولی نه خیر انگار پیدا بشو نبود😭گفتم برم آخرین پاساژ که یه خورده راهش طولانی بودمجبور بودم قدم زنان برم اینقدر هم که سرفه میکردم  واقعا دلم میخواست بشینم وسط خیابون گریه کنم خودمو به یه سوپر مارکت رسوندم یه آب معدنی خریدم و خوردم تا آروم بشم ولی خب مگه آب تاثیری داشت فقط گلومو تر میکرد  رفتم اون پاساژ رو گشتم متاسفانه نداشت توراه برگشت بودم دیدم آرمین زنگ زده:+سلام آبجی خوبی ؟کجایی تو؟
—علیک سلام کجا دارم باشم خونم دیگه🤥
+آرزو چرادروغ میگی میگم کجایی؟
—گفتم که خونه🤥(خیلی با قاطعیت گفتم😂)
+آها پس که خونه ای حتما علی عمه منو  بازار دیده باتواشتباه گرفته😂
—علی منو بازار دیده؟چرا من ندیدمش؟
+مارمولک چیشد توکه گفتی خونه ای؟
—خب که چی آره اومدم بازار کارداشتم علی کی منو دید چرا من متوجهش نشدم؟
+رهگذری دیدت برات بوق زد متوجه نشدی
—آها.. خب حالا اگه نمیگفت بهت جونش در میومد ...سرفه....
+آبجی خانم حالا که تو مسیری قبل خونه بیا بیمارستان خفه شدی اینقد سرفه کردی
منم که تصمیم داشتم بهش بگم  گفتم باشه و قطع کردم تقریبا نیم ساعت بعد رسیدم فوق العاده اونروز شلوغ بودیه میس انداختم براش حدود 10دقیقه بعد سر و کلش تو راهرو پیداشدگفت سریع دنبالم بیا دستمو گرفت و دنبال خودش برد یه طبقه دیگه😕گفتم پس چرا میگی دنبالم بیا خودت که داری زحمت بردن منو میکشی😏رسیدیم به یه اتاق در زد سلام کرد منو هل داد داخل و گفت سپردمش به شما رفت ☹️در رو هم نبست من سلام کردم و برگشتم در و ببندم یادم افتاد تو دهنم آدامس هست (من همیشه از خونه بخوام بیرون برم حتما بایدآدامس  دهنم بزارم اونم نه یه دونه معمولا دوتا که راحت بتونم بجوم و باد کنم😂)قبل اینکه بخوایم وارد اتاق بشیم من یادم بود آدامس و در بیارم گفتم شاید بخواد گلومو معاینه کنه ولی اینقد که آرمین سریع پیش رفت من یادم رفت وقتی در رو بستم سریع آدامس و در آوردم حالا تازمانیکه به اون صندلی بیمار برسم با چشمام دنبال سطل آشغال میگشتم ولی پیدا نکردم☹️رسیدم به صندلی تصمیم گرفتم آدامسو بچسبونم به زیر بطری آب معدنی ولی ترسیدم موقع گرفتن کش بیاد😂خیلی نامحسوس کف دستم چسبوندم رو صندلی نشستم به محض نشستن چشمم به سطل آشغال کنار دکتر خوردتاحالاشده یه چیزی دیده باشین ذوق کرده باشین یهو سمتش بپرین؟؟؟من دقیقا همونجوری بودم با یه ذوقی یورش بردم سمت سطل که متوجه شدم زبونه سطل آشغال طرف دکتره😂بد ضایع شدم😆اصلانم به روی خودم نیاوردم
+دکتر گفت بگو ببینم از کی سرفه میکنی؟
—حدودا ۱۰روز
+تازگی سرما خوردی؟یا هرسال این فصل اینجوری میشی؟
—گفتم نه اصلا علائم سرماخوردگی رو ندارم نه بدن دردو...نه هرسال اینجوری نمیشم 
گوشی پزشکی رو از رومیز برداشت از جای مبارکش بلند شد بعد رو زبونه سطل آشغال لقد کرد بازش کرد وگفت اول آدامس تو دستت رو بنداز😆اینقد خجالت کشیدم اون لحظه آدامسو انداختم که گفت ماشالله چقدم بزرگ بود😆بعد اومد پشتم ایستاد گفت نفس عمیییق ۴بار تکرار کردم که آخر ول کرد اومد نشست گفت سردرد تهوع سرگیجه؟؟گفتم هیچی هیچی فقط همین سرفه 😭گفتش که حساسیت شدید به چیزی داشتی  بگرد ببین تو این  10روز چی رو تغییر دادی یا چی جدید خوردی گفتم هیچی☹️
+عطر وادکلنت رو عوض نکردی؟
—نه😕
+مواد شوینده لباس؟روتختی روبالشتی ؟
—نه اصلا چیزی عوض نکردم
+گل و گیاه جدید؟لباس جدید؟
—نه تااونجای ک یادمه من چیزی جدید نگرفتم
+خب پس بگرد تو خوراکی ها ببین تواین دوهفته چی جدید یا تازه خوردی دود سیگار و قلیون و اسپند هم بهت نخوره
بعد دفترچمو گرفت مشغول نوشتن شدیه نگاه بهم کردو گفت آمپول میزنی؟من موندم چی بگم نخواستم کم بیارم😂گفتم آره میزنم چرا نزنم بنویسین😭البته ترس آبروی آرمین هم داشتم دفترچه رو مهر کرد داد دستم و گفت خوب برو خونه فکر کن ببین چی باعث این آلرژی شدیدشده منشا رو پیدا کن  گفتم باشه و خسته نباشید گفتمو اومدم بیرون از این حرصم گرفت که من آدامسمو انداختم به هوای اینکه گلومو بخواد معاینه کنه ولی اصلا سمت گلوم نرفت😂آرمین که میدونستم سرش شلوغه دیگه پیشش نرفتم پیامک دادم که من رفتم 😁بعدرفتم داروخونه داروهارو گرفتم چندتا قرص بود با یه آمپول بتامتازون😭که رنگ سفیدش منو میترسوند😂آرمین از اون شب کلی محدودم کرد اینو نخورم اونو نخورم تا بفهمیم حساسیت به چیه حتی سرم مو که خریده بودم و ازم گرفت و گفت فعلا این تعطیل من تو اون مدت چیز تازه فقط گرانچی و زیتون بود که خورده بودم دقیقا از اون روزم من سرفم شروع شد ولی ازاوناهم نبود😭قرص هارو شروع کردم به خوردن آمپول روهم آرمین یادش نبود😬ولی قرص ها زیاد اثر نداشت تاحدودی سرفه کم شده بود ولی ترجیح دادم بااینکه میترسیدم بزنم پنج شنبه سالگرد مامان بزرگ بود تا اوایل صب خوب بودم زیاد سرفه نمیکردم جدیدا هم سرفه میکردم پهلوم درد میگرفت تااینکه زنموم اومد اسپند دود داد چون اکثرا همه سرما داشتن دود دادن همانا سرفه من همانا دیگه رو به کبودی میرفتم گلوم داشت پاره میشد دیگه مامانم آوردم تو حیاط یکم صورتمو آب زد بهتر شدم  بعد زنگ زد آرمین اومد اونم حالمو دید خیلی جدی گفت برو تو اتاق عمو تا بیام آمپولتو بزنم اصن کجا گذاشتیش؟آدرس دادم داخل کیفم تو زیپ کوچیکه😕رفت سمت خونه منم رفتم تو اتاق عمو وقتی وارد اتاق شدم یه لحظه فک کردم رفتم قطب جنوب 😐چنان سرد و یخ بود اتاق گفتم من کم خودم استرس دارم سردی اینجا هم باعث میشه بیشتر بدنم یخ بشه😨داشتم با خودم فکر میکردم که روزمین بخوابم یارو تخت که آرمین اومد گفت چیه استخاره میکنی تخت رو اشاره داد گفت بخواب دیگه با استرس فراوان دمر شدم ولی یخ زدما تشک یخ یخ بود چشامو دادم سمت آرمین که تازه  داشت پوکه رو میشکوند پد الکی رو آروم پرت کرد سمتم گفت بیکار نشین پد رو باز کن😕در حال باز کردن چشمم به سرنگ بود که پر میشد گفتم داداشی درد داره؟درحالیکه میومد سمتم گفت نه به جون داداشی اصلا درد نداره یه آمپول کوچولوعه سریع تموم میشه 😁پد رو ازم گرفت و آماده شدم پنبه رو کشید و گفت نفس عمیق یه نفس عمیق نصفه و نیمه کشیدم که نیدلو وارد کرد تازه داشتم یه کوچولو درد رو حس میکردم که متوجه خیسی پنبه شدم گفتم وای داداشی همین بود ؟اصن زدی؟سرنگ خالی روجلوی روم گرفت گفت بله خانم خانما من میرم بیرون توهم زود بیا اینجا نمون سرده گفتم باشه از اون روز واقعا سرفه هام خیلی آروم شده بود میدونستم اینقد تاثیر داره و درد نداره زودتر میزدم😂سرفم داشت خوب میشد ولی ازاونور پهلوی چپم داشت خودنمایی میکردبا کوچکترین سرفه درد میگرفت فقط تونستم یه شب آروم بخوابم اونم همون شبی ک آمپول زدم چون بعد دیگه درد پهلوم اضافه شد یعنی جوری بود که اصلا نمیتونستم رو پهلو چپ بخوابم دستم بهش میخورد دادم هوا میرفت یه عطسه میکردم تا دم مرگ میرفتم برمیگشتم درد خیلی بدی میگرفت اینم چندروز تحمل کردم دیدم نه واقعا دردش شدید شده کلا یکبار به آرمین گفتم داداش من پهلوم خیلی درد میکنه حالا نمیدونم اون زمانی که من بهش گفتم خسته بود یا حواسش جایی دیگه بود یاهرچیز دیگه در حد یه باشه اکتفا کرد 😕 و اصلا اصلا دیگه روزای بعد ازم نپرسید پهلوت خوب شدیانه منم لج کردم دیگه بهش نگفتم و گفتم به درک درد رو تحمل میکنم حالا من اومدم خودم با زبون خودم بهت گفتم توعین خیالت نیس😒منم دیگه بیخیال شدم ولی واقعا درد کلافم کرده بود تااینکه روناک زنگ زد بیا فردا بریم سمت نوشهر بگردیم دنبال اون جنس دلم نیومد بگم نمیام چون میدونستم بابچه دست تنها سختشه گفتم باشه میام  فرداش دوتایی رفتیم ازاول تا اخر هم روشا بغل من بود روناک میگشت دردو به زور تحمل میکردم دلم میخواست ازدرد روشا رو توبغلم چنگ بگیرم😂دیگه طاقت نیاوردم گفتم روناک پهلوم داره سوراخ میشه بریم توروخدا منو به زور برد خونشون😫 روشا پدر منودرآورد اونشب دیگه شکم و پهلو برام نذاشته بود  وقتی عرق بدنم خشک شد درد پهلوم به طور بدی بدتر شد دیگه خم و راست نمیتونستم بشم روناک گفت بیا برات باروغن زیتون ماساژ بدم گفتم من همینجوری دارم جون میدم چه برسه بخوای ماساژ بدی گفت پس حتما به آرمین بگوتو دلم گفتم چشم حتما میگم😒حالم خوب نبود دیگه شوهرش منو رسوند خونه تو راه هم چقدر اصرار کرد خیلی درد داری یکسره بریم پیش داداشت گفتم نه مرسی و فلان پیچوندم😕اون شب بادرد فراوان خوابیدم خیلی هم سعی میکردم عطسه نکنم دقیقا روز بعدش آرمین مرخصی داشت ولی کلا آقا خونه تشریف نداشت 😒من درحال گرم کردن حوله رو بخاری بودم که بزارم رو پهلوم تا یخورده بهتر بشم دیدم صدای گوشیم در اومد دیدم روناک خانم زنگ زده از اینستا یه مدل تقریبا پیدا کرده آدرسو چالوس زده توبی زحمت برو😕ازنزدیک رویت کن ببین همونه یا نه با کلی غر غر و فحش🙈راهی شدم این همه را ه رو بادرد پهلو کوبیدم رفتم آخرهم هیچ به هیچ کلی دوباره همونجا فحش نثارش کردم البته تو پیامک😬واقعا دیگه نمیتونستم راه برم خودمو به زور میکشیدم راه میرفتم خیلی درد داشتم دل و زدم به دریا گفتم میرم دکتر رفتم نوبت گرفتم نشستم تا نوبتم بشه بعد دوتا مریض نوبتم شد رفتن به داخل همانا و هنگ کردن اینجانب همانا😐بعله پزشک محترم کسی نبود جز علی😕اگه میدونستم شیفت اونه اصن نمیرفتم نه راه پیش داشتم نه راه پس مشخص بود علی هم ازدیدن من تعجب کرده سلام کردم جواب داد و پرسید :
+تواینجا چیکار میکنی اتفاقی افتاده؟ 
—گفتم نه اتفاق خاصی نیوفتاده فقط پهلوم درد میکنه منو راهی دکتر کرد🥺 +خب چرا به آرمین نگفتی؟ نکنه باز زدین به تیپ و تاپ هم؟
—نه  من یه بار بهش گفتم هیچ توجهی نکرد☹️
+چه مدته درد میکنه؟
—سه چهار روزی هفت هشت روزی میشه😄
+آرزو خودت فهمیدی چی گفتی سه چهار روز بعد هفت هشت روز؟بلاخره کدومشه؟
—چه فرقی میکنه تو فکر کن همون هفت هشت روز😐
+سوزش ادرار نداری؟
—نه علی فقط درد پهلو هست☹️
ازجاش بلند شد اومد پشتم ایستاد
+پشتمو دست زداینجا یا این سمت درد نمیکنه به این قسمت نمیزنه؟(منظورش پایینتر از کتفم بود)
—نه اصلا
+کدوم سمت پهلوته؟
—پهلوی چپ☹️
با دو انگشت پهلو رو فشار داد یعنی جون از بدنم رفت ولی جیکم در نیومداومد رو صندلی نشست پرسید خم و راست میشی درد میگیره؟گفتم اوهوم😐 گفت به عضلات پهلوت خیلی فشار اومده گرفتگی عضلاته گفتم آره سرفه خیلی میکردم ازهمون موقع هم دردش شروع شدپرسید سرفت خوب شد ؟گفتم آره😊 دفترچمو گرفت گفت باید آمپول بزنی 😏بعد ساعتو نگاه کردگفت قرصم از فردا شروع کن گفتم باشه و تشکر کردم اومدم بیرون رفتم داروخونه دیدم یه قرص متاکاربامول داده هر۸ساعت دوتاباهم😕😕بایه آمپول متاکاربامول و  دوتا سرسرنگ جدا😭وقتی آمپولو دیدم هنگ کردم فک نمیکردم اینقدری باشه تو دلم گفتم اینو کی میزنه بابا باهمون قرص خوب میشم از همون شب قرص رو شروع کردم و تموم کردم ولی دردم خوب نشد😭روناک ذلیل شده میگفت آرزو بزن باورکن آمپولش مثه آب رو آتیشه داشتم کم کم قانع میشدم که بزنم ازاین درد خلاص بشم علی هم اصلا به آرمین نگفت که من رفتم پیشش چون وگرنه آرمین بدونه و نیاد به زور آمپولو بزنه ازاین جهت خوشحال بودم که در جریان نیست تصمیم داشتم برم داروخانه دوباره قرص رو بخرم ولی پیش خودم گفتم  وقتی با یه خشاب قرص خوب نشدم قطعا با ده تا دیگه هم خوب نمیشم بالابرم پایین بیام باید این آمپول رو بزنم 😭۴/۳روز بعد تصمیم گرفتم آمپولو بزنم واقعا دیگه ازدرد خسته شده بودم  اون روز آرمین خونه بود رفتم پیشش گفتم داداشی من پهلوم درد میکرد رفتم پیش علی بهم دارو داد خوب نشدم نکنه علی تشخیصش اشتباه بود 😱گفت بشین ببینم اومد پهلومو معاینه کرد گفت علی اینقد بی سواد نشده که نتونه اینو تشخیص نده گرفتگیه کامل مشخصه دفترچت کو؟چی داد بهت؟بهش گفتم چی داد😩گفتم آمپولو نزدم😔گفت زده بودی الان این نبودی باشه آماده شو بزنم تا نزنی بهتر نمیشی گفتم آره میدونم😕آمپولو روتودوتا سرنگ 5سی سی آماده کردواون دوتاسرسرنگ جداروبهشون اضافه کرد و پنبه به دست اومد😭فوق العاده استرس داشتم ازاینکه قراره دوتا آمپول بخورم و ازدردش هیچ اطلاعی ندارم😔گفتم آرمین خیلی درد داره؟گفت نه زیاد درد نداره فقط روغنیه مجبورم آروم بزنم توهم تامیتونی شل باش نبینم سفت کنی ها گفتم اوهوم و دمر شدم و لباسمو یه خورده کشیدم پایین که یه خورده بیشتر کشید پایین وسمت راستم رو پنبه کشید گفت نفس عمیق😫یه دونه خیلی آروم کشیدم گفت این عمیق بود الان یالا یکی دیگه بدو ببینم تاکشیدم نیدلو وارد کردشروع کرد تزریق کم کم  پام درد گرفت حس میکردم مواد داره توپام گوله میشه گفتم آرمین بسه اییی گفت یه کوچولو تحمل کن تمومه یه نفس عمیق دیگه بکش که نکشیدم داشت صدام دوباره درمیومد که کشید بیرون و پنبه رومحکم فشار داد که گفتم اخ ارومتر☹️یه ببخشید گفت رفت سمت بعدی رو پنبه کشید دوباره یه نفس عمیق و ادامه ماجرا که سراین پا خیلی اذیت شدم ازطرفی هم میترسیدم سفت کنم دردش دوبرابر بشه اون پام هم درد میکرد نمیتونستم تکون بدم فقط گفتم داداش پام قطع شد بسه (بابغض🥺)که گفت تموم شد 😍کشید بیرون گفت همینجوری بمون بلند نشو بزا جذب بشه جوابی ندادم تا یکساعت همونجوری دمر بودم گریه میکردم دردش تازه بعد تزریق شروع شده بود یه عالمه روناک رو فحش دادم که میگفت درد نداره و آب رو آتیشه  دوساعت بعداز تزریق من بدنم بی حس شد و سردم شدا ولی صداشو در نیاوردم همونجوری بادرد خوابیدم  تا دوروز هم میلنگیدم راه میرفتم هم پهلوم درد داشت کم کم درد پهلو خوب شد ولی درد امپول مونده گاهی یه سوزی میگیره که انگار تازه زدم ازمحل تزریق تا ران پام بی حس شده نیشگون میگیرم اصلا حس نمیکنم شده دست و پاتون بخوابه بیحس بشه دقیقا پای منم اونجوریه تقریبا ۸/۹روز شده که امپولو زدم ولی این عوارضش فعلا برام مونده و به آرمین حرفی نزدم .
🙋‍♀:دقت کردین از اول خاطره تا آخر خاطره من بازار بودم😂
🙋‍♀:ولادت حضرت زهرا(س)و روز مادر رو به همه ی مامانای دوس داشتنی این کانال و وبلاگ تبریک میگم🌷🌹
🙋‍♀:مراقب خودتون و خوبی هاتون باشین😘
در پناه حق🙏
❤️آرزو❤️