خاطره Miiina جان
Miiina
با نام او
سلام👋کسی اینجا هست که یدونه مینا یادش باشه؟ یا یدونه مینا با مامان و بابا و حسام و سایه و احسان و بهار و میلاد و میثاق یادش باشه؟
من دلم انقد شده بود👌
تولد سایه بعد از مدتها پامو از خونه بیرون گذاشتم که براش کادو بخرم از فرصت استفاده کردم به دوستام زنگ زدم که بعد از مدتها اونارم ببینم خیلی زیاد خوش گذشت و البته خیلی زیاد هم سرد بود! کلی راه رفتیم پاساژگردی کردیم یه عالمه چیز خوردیم و اخر سر برای سایه طبق سفارش خودش پیرهن شماره ۱۰ تیم یووه رو خریدم ولی چون خودش دستورشو داده بود سورپرایز نمیشد برای همین یه عالمه لاک و دستبند و کش و گل سر و گردنبند و خلاصه یه عالمه جینگول مینگول خوشگلم خریدم با یه باکس خوشگل که همه رو بذارم توش، برگشتنی بارون گرفته بود و من دیگه کاملا رو ویبره بودم ولی هیچکدوم نمیتونستیم دل بکنیم از هم تا غروب با دوستام بیرون بودیم و شبم به خواست سایه با خانواده رفتیم شهربازی و شام بیرون خوردیم یه کیک کوچیکم دور هم خوردیم چون تولد اصلیش فرداش بود که دوستاش دعوت بودن، از ماجراهای روز تولد که بگذریم میرسیم به حال داغون من فردای تولد، خیلی وقت بود همش تو خونه درحال درس خوندن بودم و انگار بدنم ب هوای بیرون عادت نداشت😐با همون یه روز بیرون بودن سرما خورده بودم البته اعتراف میکنم تقصیر خودم بود که با وجود اینکه یک هفته ای میشه گلودرد داشتم ترجیح دادم به جای لباس گرمتر لباس قشنگترمو بپوشم و خب اونهمه آب زرشکی ک تو اون سرما خوردم هم بی تاثیر نبود فرداشم انقدر کار ریخته بود سرم که فرصت خود درمانی هم پیدا نکردم. میثاق وضعش از من خیلی بدتر بود حالا میثاق این وسط چرا مریض شده؟ خودش میگه تو باشگاه عرق کرده و اومده بیرون سردش شده🙄اما حقیقتی که من میدونم اینه که اونم با دوستاش رفته بوده خوشگذرونی البته نه مثل من، تو کوه و برف و اینا. دقیقا همون روزِ بعد از تولد هم تماس گرفتن که حال پدربزرگم خوب نیست و مامان همیشه نگرانِ من بعد اینکه باعجله برامون سوپ درست کرد با میلاد راهی شهرستان شد جهت پرستاری. البته اینم بگم که قبلش شرح حال کامل من و میثاقو به داداش حسام داده بود و داداش حسامم بعد از معاینه میثاق اومد تو اتاق منی که سعی داشتم با وجود سر درد و گلو درد درس بخونم و با وجود همون سردرد و گلودرد و علائم دیگه اصرار داشتم که حالم خوبه و نیازی به معاینه نیست. داداش حسامم گفت خیلی خب بذار تا حالت خوبه ببینمت بد بشی دیگه پشیمونی سودی نداره، معاینه کرد و دفترچمو برداشت، گفتم ننویس، خب؟
_حال خوبتم دیدما ، لازمه
+داداش؟😥 دست گذاشتم رو خودکارش
دستمو زد کنار گفت کمه، نترس انقد
مهر زد گفتم پنی سلینم نوشتی؟ _اره
کتشو پوشید +حداقل بیحسی بگیر😰... خب😢؟
دید کم مونده گریم بگیره گفت چشم ... چشم! برو ی..
حرفشو قطع کرد مسیرشو عوض کرد رفت اشپزخونه با یه لیوان بزرگ شیرعسل برگشت گفت بخور تا بیام. و رفت
شیرعسلو خوردم و چون میثاق شیر نمیخوره ابلیمو عسل بردم براش کم کم خورد و باز خوابید. خودمم چشمام باز نمیشد همون کنار تخت یکم خوابیدم نمیدونم چند دقیقه شد داداش حسام بیدارم کرد. سلام کردم دستمو گرفت که بلند شم گف چرا رو سرامیک خوابیدی دیوانه! سلام
_میثاق چیزی خورد؟ +ابلیموعسل فقط _خودت چی؟ +خوردم شیرعسلو دیگه
رفت اشپزخونه _به مامان زنگ نزدی؟ +ن
بشقاب سوپو داد دستم، گفتم داروهارو ببینم گف تا داغه بخور
شماره مامانو گرفت همینطور که باهاش حرف میزد برا میثاقم سوپ کشید و رفت تو اتاق، نایلون داروها رو میز پذیرایی بود ولی جرئت نداشتم برم ببینم، یکم با سوپه بازی کردم، حس بدی داشتم رفتم تو اتاق که تنها نباشم، داداش حسام گف تموم شد؟ فقط نگاهش کردم چپ چپ نگام کرد که گفتم باور کن میلم نمیکشه ... خوردم یکمشو
سوپ میثاقو داد دستش، دست منو گرفت برد بیرون به زور چندتا قاشق بهم داد و گفت رو مبل دراز بکشم.
+ بی حسی گرفتی؟ _بعله
دراز کشیدم سرمو گرفتم بین دستام سرنگو از جلدش دراورد صداش قشنگ رو اعصابم بود شیشه امپولو شکوند میخواستم پاشم فرار کنم. صدای جلد سرنگ دوم که اومد بغضم ترکید، گفت میناااا! دردت نمیاد ته تغاری لوس بیحسی کشیدم ببین
اومد بالاسرم پدالکلی کشید هی پام سفت میشد باز از ترس اینکه دردم نیاد شل میکردم باز سفت میشد ، چندبار پد کشید یکم که اروم شدم نیدلو وارد کرد سعی کردم تحمل کنم اخرش کم مونده بود به التماس بیفتم که تموم شد، دومی رم سریع زد که با یه آخ تموم شد. لباسمو درست کرد گفت این همه ترس داشت؟ جواب ندادم گف هوم؟ +چیکار کنم دست خودم نیست خب.
_دست کیه پس؟ یه قرصم بهم داد رفت سراغ بقیه دارو ها چندتا امپول اماده کرد با سرم رفت تو اتاق. سروصدای میثاق نشون میداد هنوز موفق نشده قانعش کنه ولی صدای داداش حسام که رفت بالا میثاق دو سه دقیقه ای ساکت موند. خوابم برد باز، بیدار که شدم خونه تاریک بود یذره در و دیوارو نگاه کردم تا لود شدم رفتم تو اتاق میثاق پای لپ تاب بود گفت ساعت خواب، +اااا ازصبح تاحالا خونه ای!! چ عجیب _مجبووور شدم میفهمی میرفتم باشگاه(مربی کاراتس) با یه روانی طرف بودم (داداش حسامو میگف😐) یه "درست حرف بزن" بهش گفتم و رفتم تو اشپزخونه فکر میکردم شام چی درست کنم دیدم دلم رشته پلو میخواد برنج و رشته رو که ابکش کردم گذاشتم دم بکشه و مرغ گذاشت بپزه بعد ریش ریش کردم و یکم تفت دادم با ادویه و نمک و دارچین فراوان😍 و قاطی برنج کردم. گوجه هم حلقه حلقه کردم سرخ کردم نشستم به سالاد درست کردن بلاخره در نبود مامان باید یه حرکتی میزدم🤭 داداش حسام شب با سایه اومد به سرویس مدرسش سپرده بود اونروز نیارش پیش ما. باباجونم هم اومد و بابا که از دست پختت تعریف کنه مگه میشه ذوق مرگ نشی😍 داداش حسام گف تو مگه مریض نبودی وایسادی به آشپزی؟ گفتم خیلی بهتر شدم. یه چشمک زد گفت امپول سریع روت جواب میده ها. لیوانارو شسته بودم اورده بودم سرمیز تهشون اب بود برداشتم آبو پاشیدم روصورتش که خندید و هیچی نگفت. خواستم ظرفارو بندازم گردن میثاق ولی مریضی رو بهونه کرد البته واقعا هم خیلی حالش از من بدتر بود داداش حسامم خسته بود نذاشتم، خودم شستم. داشتم سرفه میکردم بابا نگام کرد یه چیز از داداش حسام پرسید نشنیدم داداش ساعتشو نگاه کرد گف خوردی قرصتو؟ +الان میخورم. سایه کلا اون شب ازم دوری میکرد اخه همین که اومدن همش میومد پیشم بهش گفتم بابات همین چندساعت پیش بهم امپول زد نزدیکم نیا که خدایی نکرده مریض نشی. اون طفلکیم ترسید دیگه کلا باهام حرفم نمیزد که نکنه مریض شه😂 فرداش بهاری و داداش احسان اومدن پیشمون، داداش حسام قبلا به داداش احسان سپرده بود که امپول آخرمو بزنه ولی نزاشتم😐بابا خب خیلی سریع میزنه داغون میکنه ادمو، گفت حاضر شو بریم بیرون بزن که بازم نرفتم😐 داداشامو حداقل میدونستم چجوری میزنن تزریقاتارو که نمیدونستم اصن! مدیونین اگه فکر کنین دنبال بهونه بودم. زنگ زد داداش حسام گزارش داد بعد گوشیو داد به من اونم گف لوس بازی درنیار بده بزنه گفتم نمیخوام اوندفعه زد یه هفته نابود بودم. جدی گف مینا😠 + ن می خو ام _پس باهاش برو بیرون بزن. یذره فکر کردم با اکراه گفتم باعش . قطع که کردم بهار گفت چیشد؟ +هیچی گف شب خودش میاد میزنه(😁) میثاق ولی خوابید امپولاشو زد بعد رفت. داداش احسانم رفت سرکار. بهار نشست پای لپ تاپ نقشه نمیدونم چی چی میکشید با اتوکد منم نشستم سر درسم ولی حالم خوب نبود بهاری گفت پاشو بریم امپولتو بزن اذیت میشی تا شب، گفتم خوبم، شب میزنم دیگه. سایه که اومد باهاش کارتون دید و سرگرمش کرد تا من درس بخونم که البته خیلی بازده نداشت خوندنم😕 بعد شام ظرفارو میشستیم که شنیدم داداش حسام از داداش احسان پرسید مینارو بردی امپولشو زد؟ اونجا بود که ارزو کردم کاش نامرئی بودم. فهمیدن دروغ گفتم داداش حسام صدام کرد رفتم بیرون خواست شروع کنه گفتم ببخشید، به بابا نگو خب؟
اون لحظه بهترین راه پناه بردن به باباییم بود ولی اصلا دوست نداشتم تو ذهنش یه دختر ترسو و دروغگو باشم. همون موقع بابا از دستشویی اومد بیرون داداش حسام اشاره کرد برم تو اتاق داداش احسان خشمگین داشت نگام میکرد قیافمو مظلوم کردم زیرلب گفتم ببخشید و رفتم تو اتاق. بیست دقیقه ای تو اتاق بودم قلبم داشت میومد تو دهنم تا داداش حسام اومد اول قشنگ یه دور شخصیتمو به توپ بست بعد شروع کرد امپول اماده کردن، یه جوری دهنمو بست که نتونم بگم یدونه امپول چرا شد دوتا، هرچی نگاه کردم دیدم از بیحسی خبری نیست دیگه واقعا نتونستم سکوت کنم گفتم الان تنبیهم اینه که به جای یدونه دوتا بزنی یا اینکه بدون بی حسی بزنی؟ یکیش دیگه، یدونه دروغ که بیشتر نگفتم. چپ چپ نگام کرد گفت اماده شو سریع، دراز کشیدم و از گوشه چشم دیدم که شیشه لیدوکایینو برداشت . اومد بالاسرم باز استرس گرفتم تو دلم تندتند صلوات میفرستادم پدالکلی کشید با بغض گفتم اونجا دوتا زدی درد داره، گفت بچرخ پس، لباسمو درست کردم بلند شدم برعکس خوابیدم سمت دیگه رو اورد پایین تزریق کرد از وسطاش ریزریز گریه میکردم تا تموم شد دوباره پدالکلی کشید و دومیم زد صدای گریم یکم بلند شد گفت الان تموم میشه، تزریق کرد و درش اورد گفت کمپرس بیارم؟ +نه _مگه نمیگی جای قبلی درد میکنه +نه منظورم این بود که روش امپول بزنی درد میگیره
_با سایه بحثی قهری کردید؟ خندم گرفت +نه میترسه مریض شه
رفت بیرون خیال سایه رو راحت کرده بود که اومد تو اتاق و شروع کرد ثانیه به ثانیه وقایع تاریخی مدرسشون رو تعریف کردن سعی کردم وقتی بهش گوش میدم کلافه بنظر نیام چون خودم تو بچگیام هروقت میخواستم برا داداشام تعریف کنم خیلی شیک میگفتن اتفاقای مدرست برا ما هیچ جذابیتی نداره😶و اصلا به این فکر نمیکردن که واسه یه دختر بچه دبستانی اهمیتی نداره که حرفاش چقدر بنظرتون جذابه!فقط میخواد تعریف کنه.
مرسی خوندید🌹