خاطره باران
سلام.این اولین خاطرمه و نمیدونستم کجا باید بذارم گذاشتم همینجا...من بارانم 21سالمه و پزشکی خوندم تزریق همب عضضی وقتا انجام میدم
یه روز با عموم و زنعموم اینا (2تا عموهام مهدی و مهران)رفته بودیم باغ پدربزرگم. عمو مهدیم یه پسره حدودا 3-4 ساله داره و عمو مهرانم یه دختر 5یا6 ساله..اونجا هوا سرد بود پاییز هم که بود باد و بارون بود
بعد بابابزرگم تو باغش یه حوض بزرگم داره این ارشام و ملینا(پسر عمو و دخترعموم) از وقتی رفتیم هی میرفتن تو حوضه و بازی میکردن.ماهم نشسته بودیم روتخت فنری شون و روبروشون هرچی ماماناشون میگفتن بیاین بیرون اینا قبول نمیکردن هی روهم دیگه هم اب میریختن بعد عموم گفت که پیاده میخواد بره چندتا چیز بخره و بیاره ملینا و ارشامم گفتن میایم خلاصه عمومو راضی کردن و رفتن توراه که میومدن بارون شدیدی زد اقا راه ایناهم کمی دور تا اومدن عموم کاپشن کلاه دار پوشیده بود اما اون دوتا با استین کوتاه و شلوارک...من رفتم تو وخوابیدم...با صدای جیغ بچه ها بلند شدم دوتاشون اومدن و پیشم قایم شدن...ازشون پرسیدم چیشده باصدای گرفته ها
گفتن میخوان امپولمون بزنن منم رفتم ازعموم پرسیدم گفت که زحمتشو بکش
گفتم جان؟؟؟ عمرا بااصرار های عموم قبول کردم حالشون خیلی بد بد نبود ولی تعریف نداشت.گفتم براشون یه پنیسلین میزنم ببینم چی میشه.اقا اینا فرار عموهام دنبالشون فک کن دوتا مرد 30و خورده ساله دونبال دوت وروجک منم یه گوشه هر هر میخندم و بقیه بادهن باز نگام میکنن اخر گیرشون اوردن ارشام میگفت نمیزنم اون میگفت نمیزنم میگفت اول ملینا ملینا میگفت ارشام
اخر عمو مهرانم (یکوچولو حساسه)اخماشو برد توهم سر ملینا داد زد گفت ملینا توچکار ارشام داری تو امپولتو میزنی همین وبس.ملینا بغض کرده بود دلم به حالش سوخت خلاصه اومد بغل مامانش و گریه مامانش و باباش کشون کشون اوردنش تویکی از اتاق های باغ و خوابوندنش شرت و شلوارشو کشیدم پایین و یکم از الکل مال لاک پاکن ریختم رو پنبه و عموم کمرشو گرفت و زنعموم باهاش صحبت کردت اروم اروم کردم تو باسنش همون لحظه سفت کرد هرچی گفتیم شل نکرد کشیدم بیرون دوبار شروع کردم جیغ میزد گریه میکرد باااارانن درش بیار(بچگونه)آییییییی مامانی بابایی عموم هم نفسای بلند میکشید یعنی عصبانیه.بالاخره تمومشد دراوردم پنبه رو گذاشتم و زنعموم داشت براش ماساژ میداد.ارشام جیغ میزد دستامو سابیدم بهم بهش گفتم چه امپولی بزنم براتا
گریه میکرد و پا میکوبید زمین شیافشو که زنعموم جلو جمع زد امپولم خوابوند رو پاش تا براش بزنم...خلاصه بعد 2بار کشیدن بیرون و تزریق دوباره و گریه های بیش از حد ارشام بالاخره ساکت شدن و خوابیدن...ببخشید بی مزه و تلخ بود و چماتون اذیت شد...فعلا

یه روز با عموم و زنعموم اینا (2تا عموهام مهدی و مهران)رفته بودیم باغ پدربزرگم. عمو مهدیم یه پسره حدودا 3-4 ساله داره و عمو مهرانم یه دختر 5یا6 ساله..اونجا هوا سرد بود پاییز هم که بود باد و بارون بود
بعد بابابزرگم تو باغش یه حوض بزرگم داره این ارشام و ملینا(پسر عمو و دخترعموم) از وقتی رفتیم هی میرفتن تو حوضه و بازی میکردن.ماهم نشسته بودیم روتخت فنری شون و روبروشون هرچی ماماناشون میگفتن بیاین بیرون اینا قبول نمیکردن هی روهم دیگه هم اب میریختن بعد عموم گفت که پیاده میخواد بره چندتا چیز بخره و بیاره ملینا و ارشامم گفتن میایم خلاصه عمومو راضی کردن و رفتن توراه که میومدن بارون شدیدی زد اقا راه ایناهم کمی دور تا اومدن عموم کاپشن کلاه دار پوشیده بود اما اون دوتا با استین کوتاه و شلوارک...من رفتم تو وخوابیدم...با صدای جیغ بچه ها بلند شدم دوتاشون اومدن و پیشم قایم شدن...ازشون پرسیدم چیشده باصدای گرفته ها
گفتن میخوان امپولمون بزنن منم رفتم ازعموم پرسیدم گفت که زحمتشو بکش
گفتم جان؟؟؟ عمرا بااصرار های عموم قبول کردم حالشون خیلی بد بد نبود ولی تعریف نداشت.گفتم براشون یه پنیسلین میزنم ببینم چی میشه.اقا اینا فرار عموهام دنبالشون فک کن دوتا مرد 30و خورده ساله دونبال دوت وروجک منم یه گوشه هر هر میخندم و بقیه بادهن باز نگام میکنن اخر گیرشون اوردن ارشام میگفت نمیزنم اون میگفت نمیزنم میگفت اول ملینا ملینا میگفت ارشام
اخر عمو مهرانم (یکوچولو حساسه)اخماشو برد توهم سر ملینا داد زد گفت ملینا توچکار ارشام داری تو امپولتو میزنی همین وبس.ملینا بغض کرده بود دلم به حالش سوخت خلاصه اومد بغل مامانش و گریه مامانش و باباش کشون کشون اوردنش تویکی از اتاق های باغ و خوابوندنش شرت و شلوارشو کشیدم پایین و یکم از الکل مال لاک پاکن ریختم رو پنبه و عموم کمرشو گرفت و زنعموم باهاش صحبت کردت اروم اروم کردم تو باسنش همون لحظه سفت کرد هرچی گفتیم شل نکرد کشیدم بیرون دوبار شروع کردم جیغ میزد گریه میکرد باااارانن درش بیار(بچگونه)آییییییی مامانی بابایی عموم هم نفسای بلند میکشید یعنی عصبانیه.بالاخره تمومشد دراوردم پنبه رو گذاشتم و زنعموم داشت براش ماساژ میداد.ارشام جیغ میزد دستامو سابیدم بهم بهش گفتم چه امپولی بزنم براتا
گریه میکرد و پا میکوبید زمین شیافشو که زنعموم جلو جمع زد امپولم خوابوند رو پاش تا براش بزنم...خلاصه بعد 2بار کشیدن بیرون و تزریق دوباره و گریه های بیش از حد ارشام بالاخره ساکت شدن و خوابیدن...ببخشید بی مزه و تلخ بود و چماتون اذیت شد...فعلا
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۴ ساعت 17:7 توسط
|