سلام مارتینا هستم 15 ساله این خاطره که میگم مال اول دبستان مربوط به واکسن زدن بود من خیلی از امپول زدن خوشم میومد تنها بچه بودم که گریه نمی کردم بعد یه روز با مامانم رفتیم واکسن بزنیم وقتی رفتم دیدم همه نشسته اند گریه می کنند و داخل نمی رفتن بعد یه خانوم پرستار خیلی بد اخلاق اومد من یادم هست تو بغل مامانم نشسته بودم اون آمپولش آورد زدو در آورد درد نداشت ولی وقتی دومی آورد به نظر من یکم فرق کرد همین که سوزن کرد تو دستم جیغم رفت بالا حالا هی دعوام میکرد میگم اگه گریه کنی 3 تا بهت میزنم منم ساده ساکت شدم مامانم تشکر کرد اومدیم بیرون گفتم مامان بیا یکم بیشنیم یکم نشستیم خواستم بلند شم آب بخوریم دیدم تمام سالن و چراغ ها مامانم و پرستار دارن سیاه می شن یه دفعه وسط سالن افتادم و از حال رفتم بعد نیم ساعت بهوش اومدم تازه فهمیدم اون خانم پرستاری رفته یه امپول دیگه رو ورداشته زده فکرکنم برای دبیرستانی ها بود بعد کلی از مامانم معذرت خواهی کرد ببخشید بیمزه بود