سلام دوستان  من مدت هاست ک داستان های این وب رو میخونم الان خودم اومدم  یک داستان بگم 
البته اصلا ننوشتم تا الان
اسم من فاطمه اس   ۱۸ سالمه نزدیک به نوزده سالم 
اسم نامزدم محمد   ما   ۶ ماهه ک عقد کردیم  و چند سالی میشد ک باهم دوست بودیم  
من تو ۱۵ سالگیم کلاس تزریقات رفتم و  بعد ک با محمد دوست شدم خودم براش همه امپولاشو میزدم تا دستم صفت بشه البته بگم ک اصلا از امپول نمیترسه برعکس من. بنده حدودا ده سالی میشه ک امپول نزدم و بشدت میترسم    یعنی درحد مرگ و هیچ موقع حتی بزورم خانوادمم امپول نمیزدم  و زمان دوستیم با محمدم هر موقع مریض میشدم  میگف بگو امپول بهت بدن زود خوب شی و مدام اسرار به زدنش میکرد ک من الکی میگفتم زدم  
این خاطره من مربوط میشه به یک ماهه پیش ک بنده به شدت سردرد داشتم  و خواب بودم و هر چی زنگ میزد  جوابشو نمیدادم  تا شب شد  و اینم بگم ک من میگرن دارم اونم شدید  شب شد یدفعه دیدم مامان بابام دارن سلاو و احوال پرسی میکنن  دیدم بد میشه ببینه خابیدم   رفتم تو حمام  و وقتی اومدم بیرون رو تختم دراز کشیدم بود و گفت چرا جواب ندادی  گفتم سلام اقا گفت جوابمو بده بعد سلام و احوالپرسی   گفتم  هیچی حوصله نداشتم ک بم گفت چت شده چقد زرد شدی گفتم سردرد دارم گفت پاشو بریم دکتر گفتم ن خوب میشم  ک دیگه بعد چند ساعت خوابیدیم و صبح دیدم صدام میزنه گفت پاشو پاشو باید بریم دکتر  گفتم چرا گفت اینقد تو خواب سرم سرم کردی ک  دیگه بزور  و گول زدنم بردم دکتر و  وقتی وارد مطب شدیم  و توضیح داد  ک چمه دکترم شروع کرد به نوشتن  ک گفت زود خوب میشی به شرطی ک هفته ای یدونه نوروبیان بزنی و منم درد اومنو میدونستم😭😭   ک شوهرم گفت چشم حتما بعد اومدیم دارو ک گرفتیم دیدم پره امپوله رفت پرسید ک کی باید بزنه.۴ تاش برای امشب بود فردام دوتا بقیشم هفته ای یدونه حتی یه قرصم ندادن  گفتم نمیزنم بخدا حرف بزنی جیغ میزنم خندید گفت باشه بریم خونهمنم خوشحال ولی بیحال تا خونه باباش قربون صدقم میرفت   رفتیم  گفت برو تو اتاق بخاب با مادر شوهر پدر شوهرم سلام احوال پرسی کردم  و   یکم قربون صدقم رفتن عشقن   رفتم تو اتاق با تاب و شلوار شدم و خوابیدم رو تختش دیدم اومد گفت به پشت بخاب چرا اینوری خوابیدی گفتم راحتم گفت عزیزم نمیخاسم نشونت بدم ولی باید بزنی خودت بهم  یاد دادی و دیدی ک برا همرو میزنم اونوقت زنمو نزنم من نزاشتم   بزور گرفتم شروع کردم جیغ زدن مادر شوهرم گفت چیشده گفت هیچی مامان جان. شلوغ میکنه درو بست و نشست رو پام و زود  شلوارمو تا زانو کشید پایین و فرو کرد. خیلی درد داشت تا اخرینش گریه کردم. دیگه بعدش خوابم برد و برای اون هفته ای یدونه نتونستن مقاومت کنم میخابیدم میزدم و خدارو شکر الان خوبم 😍😍😍
ببخشید ک بد بود