خاطره رزا جان
سلام دوستان من رزا هستم چند وقت پیش براتون خاطره نوشتم . اومدم یه خاطره بگم حدودا برای یک ماه قبل از عید هست
من چون لوزه دادم و بدنم ضعیف هست زیاد مریض میشم و امیر (عشقم) خیلی از این بابت نگرانمه و همیشه تاکید داره ک مراقب خودم باشم
خب قضیه از این قرار بود ک هوا خیلی سرد بود و منم دوستم زنگم زد ک بریم خیابون و منم قبول کردم . رفتم ی دوش گرفتم و سریع اماده شدم ک امیر پیام داد عشقم کجایی . گفتم عشقم رفتم دوش گرفتم دارن با دوستم میرم بیرون . گفت عشقم رزا ضعیفی تو مراقب باش موهاتم خشک کن ک مریض نشی .منم ی جشم گفتم و خدافظی کردم . چون دیرم شده بود موهام خشک نکردم رفتم و تو اون هوای سرد دلم بستنی خواست ب دوستم گفتم هستی بریم بستنی بگیریم . خلاصه ما بستنی رو خوردیم و بعد رفتیم خونه . شب انیر پیتم داد ک رزا خوبی . موهاتو ک خشک کردی اره . منم گفتم نه وقت نشد . گفت خیابون چکار کردی منم گفتم بخش و بعد گفتم بستنی خوردم گفت رزا من از دست تو چکار کنم چرا تو این خوای سرد بستنی میخوری . منم ی ببخشید گفتم و امیر گفت اگر مریض شدی بدون چونو چرا دکتر میری خودت ک میدونی وقتی رعایت نکنی چی میشه . منم گفتم بعله اما خوبم عشقم . گفت میبینیم . خلاصه دوروز گذشت و من هر روز حس میکردم گلوم مبسوزخ و درد داره ب روی خودم نمیاوردم و صدام گرفته بود وقتی امیر زنگ میزد جواب نمیدادم تا دیگه حالم خیلی بد شد . حتی توان نداشتم اب بخورم . امیرم هر وقت پیام میداد ک خوبی میگفتم اره عشقم عالیم . خلاصه سه چهار روز گذشت تا امیر پیام داد شب میام دنبالت بریم بیرون . قیافه من حالا 😭☹️😖🤯😰😬🙄😷🤧🤒🤕🤦♀ گفتم چیزه امشب نه ی شب دیگه گفت رزا دلم تنگ شده چند روزه ندیدمت و صداتم نشنیدم میام دنبالت . یهو زنگ زد منم جواب دادم ک اصراد کنم نمیام . بیحال حرف میزدم و صدام گرفته بود گفت رزا خوبی ؟گفتم اره عشقم جیزیم نیست گفت دروغ میگی مریض شدی تو گفتم یکم سرماخوردم دارم خوب میشم .گفت از کی اینجوری شدی . گفتم امروز 😢 گعت رزا دروغم ک میگی تو الان سه جهار روز هست جواب تماسای منوونمیدی پس بگو مریض شدی . اومدم حرف بزنم گفت رزا هیجی نگو ک بد دلخورم ازت . گفت بدون چونو جرا اماده میشی میام دنبالت میریم دکتر . راه فراری نبود خیلی عصبانی بود گفتم نه عشقم نیاز نیست تووبیای من میرم خودم اما یه چیز کوچیک ازت میخوام . ک گفت اگر فکر کردی ک ب من بگی میرم دکتر اما امپولو سروم داد نمیزنم کور خوندی مریض شدی هیچی نگفتی خوب میدونی دلخورم ازت . میری دکتر هر چی هم داد میزنی و داروهاتم میخوری سر وقت . منم گفتم امیررررر . گفت حرف نباشه گفتم چشم گفت تصیویری میزنگم ک ببینم اماده میشی بری دکتر . منن گفتم چشممممم . راه فراری نبود . اماده شدم رفتم دکتر اشناهمون هست تا حال منو دید گفت به به رزا خانون بازم ک مریضیتوومخفی کردی و حالت بد هست . گفتم خوبم . گفت معلوم میشه حالا معاینه میکنم . معایته کرد هر لحظه اخناش بیشتر میشد . گفتم اقای دکتر گفتم ک خوبم . گفت خجالت نمیکشی 18سالت شده هنوز میترسی . گفتم نه خجالت نمیکشم . گفت دعا کن بستریت نکنم ایتقدر وضعت خراب شده . گفتم توروخدا نهههه من خوبم . بغض کرده بودم . گفتم توروخدا بستری ن میدونه من از بستدی شدن فوبیا دارم وومتنفرم . گفت خب پس سرومو امپول مینوبسم حتما بیار خانم .... میزنه برات و حالا من 😰🤦♀😭 دفترچمو گرفتم تشکر کردم اوموم بیرون . امیر زنگم زد گفت چیشد خوبی گفتم اره . گفت دکتر چی گفت. گفتم گفته حالت خوبه گفت رزا دروغ نگووو الان میام خودما گفتک باشه بابا . سرومو امپول نوشته . گفت سریع بگیر برو بزن تا نیزنی میام میشت عشقم نگرانتم . گفتم نمیخوام گفت اگر نزنی ن من ن تو . 😔 . قطع کرد داروهامو گرفتم امپولا و سرومارو ک دیدگ وحشت کردن و باز اون ترس لعنتی . رفتن داروهامو نشون دکتر دادم . گفت ابنارو بزن سه تا امپول بود ی سروم . و گفت سه تای اممول و اون سروم بعدی هم فردا بزن . منم گفتم باش ممنون . رفتم بیرون استرس و ترس حالمو بد کرد تصمیم گرفتم برم بیرون ی هوایب تازه کنم لعد تصنیم بگیرم بزنم یا ن رفتم بیرون یهو گوشیم زنگ خورد انیر بود .جواب دادم گفت رزا عشقم سرومتو زدی . گفتم خیر گفت چرا اخه اهمیت نداشت حرفم ن دوست داری جداشیم ن . گفتم ن بخدا اما عشقم میترستم تو ک میدونی بعدم ایتقدر حالم بد هست ک نمیتونم دیگه درد تحمل کنم. گفتم ااا تو ک میگفتی خوبی رزاخانون دیدی خودت اعتداف کردی حالت بده . گفت رزا جونم جون امیر برو سرومو امپولاتو بزن منم قول میدم تا زدی بیام ونبالت بریم دور دور . گفت ده مین دیگه میزنگم سرومتو زده باشیا و قطع کرد . باز رفتم مطب و خواستم سرومو اممولا بدم تزریقاتیه باز ترسیدم یهو منشیه گفت خانم ... چرا ننیدی برات بزنیم نترس چرا اقد میترسی بابا .گفتم اقای ... نمیتونم ترسیدم استرس دارم گفت نگران نباش تزریقاتیمون خوبه اگر بد بود ک بهت نمیگفتم بزنه .منم گفتم باشه یهو امیر باز زنگ زد گفت زدی گفتممم نههه دعوام کرد اعصابش خورد بود خیلی. رفتم بیرونو برگشتم باز مطب امیر بهم گفت تلفنو قطع نمیکنم تا صدای تزریقاتیه نیاد ک بگه برو اماده شو. . رفتم تزریقاتیه گفت هنوز تصمیم نگرفتی . گفتم ن گفت بابا نترس ی دقیقه درد داره . گفتم باش و سریع پلاستیکو گرفت اومدم فراررکنم دکتر اومد بیرون گفت ااا تو ک رزا هنوز اینجایی سرومت تمون شد ؟خوبی ؟ک منشیه گفت اقای دکتر رزا اصلا نزده ک خوب باشه خانوم ترسیده . ک دکتر عصبانی شد رو کرد ب تزریقلتیه گفت داروهای رزا خانومو سریع بزنیددد حالش خوب نیست . منم زدم زیر گریه . رفتم تو اتق تزریقات. تخت خالی نبود مجبور شدم رو صندلی بشیتیم تا بزنه برام . اوندم بالا سرم گفتم توروخدا یواش .گفت نترس بترسی بدتر هست پنبه کشید ک دستمو تکون دادم گفت چیه هنوز نزدم ک . گفت تکون نده گفتن باش . پنبه زدو امپولو فرو کرد داد زدم . چون ترسیدم رگم پرید مجبور شد سوزنو بچرخونه تا بره تو رگم . ک اومد انژوکت رو وصل کنه یخو نتونست کنترل کنه یاهت دستم شد پر خون ترسبدم زیاد گفت چیزی نیست .(اره هیچی نیست فقط خون من بیجاره رو هدر دادی وگرنه ک هیجی نیست )گفتم اییی میسوزه درش بیار گفت تحنل کن الان خوب میشه . اینقدر درد داشتم امیر رو فراموش کردم ک مشت خط هست یهو گفتم امیررر . گفت جون دل امیر خوبی .جواب ندادم میدونست قهرم .گفت خانوم قهروکم الان خوب میشی دیگه .منم قطع کردم . تخت بغلی خالی شد و تزریقاتیه گفت برو رو تخت دراز بکش بهتر هیت کمکم کرد ک برن رو تخت بخوابم . خیلی دردم اومد جند دقیقه گذشت خیلی درد داشتم و سوزم گرفته بود سرعت سرومو زیاد کردم . بعد نبم ساعت تمون شد انیر زنگم زد گفت خانونی تموم شد گفتم اره گفت امپولاتم بزن من ببرون مطب منتظرتم . گفتم باش . تزریقاتیه اوند بیاره بیرون انژوکت رو ک خیلی درد گرفت ی ای گفتم وسایلامو برداشتم تزریقاتیه یادش رفت ک امپول دارم جون خودش گفت امپولاتو بعد سروم میزنم منم دیدم یادش نییت اومدم برم ک گفت رزا خانوم اممولاتونو یادم رفت . منم گفتم اها اشکال نداره فردا میزنمم گفت نه دکتر تاکید کرد الان بزتید . منم تو دلم فقط فحش میدادم. باز رفتم رو تخت دراز کشیدم .اومد بالا سرم گفت تو ک اماده نشدی شلوارمو از دوطرف کشید مایبن اممول اولو زد یکم سفت شدم و درد کمی داشت . دوم رو ک زد از اولش درد داشتم و حی میکردم مام داره قطع نیشه و فقط داد میزدم ک توروخدا درش بیار اونم میگفت تمومه .تا اینکه تمون شد برا سومی هم ک زد از اولش سفت شدم ک چند تا ضربه زد یکن شل شدم و اخراش اونم سریع پمپ کرد و داد میزدم . گفت یکم ایتراحت کن بعد بلند شو منم دو دقیقه دراز کشیدم بلند شدم تشکر کروم رفتم . امیر زنگم زد گفت بیا تو کوجه بغلی منتظر عشفمم . رفتم سواررماشبن شدم باهاش حرف نزدم گفت عشقم نگام کن . محل ندادم . یهو منو کشبد سمت خودش گفت عشقم نبینم چشمات گریه ای باشه ها . ببخشم بخدا منم ناراحتم اما خب چاره ای نبود بخاطر خودت گفتم بری دکتر. من نگرانتم بدون اینو لطفا . وگرته من نمیخوام درد بکشی . گفتم هوم گفت حالا جون امیر بخند منم خندیدم رفتیم دور دور . در ی سومری وایساد گفت الان میام عشقم . برگشت برام ابمیوه و کیک ولباشک و ابن جیزا خریده بود گفت اینم برای عشق خودم . ابمیوه رو باز کرد بهم داد گفتم نمیخوام گفت ااا باید بخوری عشقم فشارت افتاده منم خوردم و بهش گفتم منو برسون خونه ناگفته نماند ک اون شب تو ناشبن چقدر عشقولانه بازی کردیمو بوسم کرد .بعدم گفت چشم . بعد ک خواستم خدافظی کنم باهاش گفت رزا میدونی ک جقدر دوستت دارم مراقب خودت باش بابت امشبم منو ببخش عشفم منم گفتم دوستت دادم اقایی خواستم برم ک گفت خانومی لفتاشک هاتو ک نبلدی . عادت داره اینجوری باهام حرف میزنه ک من بخندم وقتایی ک ناراحتم . گفتم اقایی ملسی عشفم لفتاشکامم بده بلا خودمه . گفت ای جونم نفسم خیلی میخوامت منم گفتم عاشفتم . خدافظی کردیم . البته تو ماشین قول گرفتم ک اگر بهتر شدن سرومو امپولای فردا رو نزنم ک خداروشکر فرداش بهتر بودم امیرم گفت حالا ک خوبی نمیخواد بزنی عشقم
ببخشید خیلی طولاتی شد دوستان
دوستتون دارم عزیزای دلم 🌹🌹🌹🌹🌹🌹