خاطره مائده جان
سلام خوبین ؟
خیلی وقت بود خاطره نزاشته بودم 😌خاطره ساز نشدم جدیدا خداروشکر و این خاطره مربوط به امپولیه که کیارش به نوه خالش زد 😫😭(درسا کوچولو ۱۰ماهه😘)
مائده هستم ۲۲ ساله
خاطره :هفته پیش تولد مادرشوهرم بود و یه جشن و سوپرایز براش اماده کرده بودم فقط خانواده خودمون بودیم ینی منو کیارش و مادرشوهر و پدرشوهرم و تبسم کوچولوی مامانش😚
خیلی خوش گذشت جاتون خالی🥰
وسطای جشن خاله کیارش هم با عروسشو دامادش و نوه شون اومدن برای تزریق امپول نوشون که کیارش براش بزنه واینکه نمیدونستن ما تولد داریم تو این کرونایی 😂البته من با کلی قهر و لجبازی کیارشو راضی کردم که اجازه بدع اخرسرم نزاشت و من هم چیزی نگفتم روز تولد که شد زنگ زدم بعد از مطب بیا تولد نه خونه😂
کیارش:😐😤
خلاصه داشتم میگفتم اونا هم به ما ملحق شدن و خیلی خوش گذشت 😍
نجمه جون : نرجس جان امپول برا چی؟مگ درسا خدایی نکرده سرما خورده ؟
خاله کیارش: اره امروز برده بودنش دکتر گفتم تزریقاتیا بد میزنن بچه هلاک میشع بیارم کیارش بزنه براش
من :الهی بگردم 🥺
خلاصه مهمونی تموم شدو مردا رفتن جلو تلویزیون کیانم(برادر شوهر) بیرون بود اومد نشست جلو تلویزیون
نرجس جون و نجمه جونم داشتن صحبت میکردن و نجمه جون داش تبسمو میخوابوند 💋
کیارش و درسا کوچولو و رویا جون (عروس خاله کیارش)رفتن تو اتاق برا تزریق 🥺🥺🥺
من تو گوشی بودم که کیارش صدام کرد مائده رویا خانم دلش نمیاد نگا کنه بیا تو بشین درسا رو بگیر بغلت
من:😐با منی؟
کیارش:اره دیه
امپولا رو داست چک میکرد و از کیسه در میاورد تا اونا رو دیدم رنگم پرید
من:ولم کن 😩من خیلی دلم میاد مثلا؟
رویا جون خواهش کرد ازم روشو زمین ننداختم 😐🤦♀قبول کردم در اتاقو بستم و نشستم رو تخت و درسا رو به پشت خابوندم رو پام 😢
ی لحظه بغضم گرف رو ب کیارش گفتم
کیارش نزن براش توروخدا دردش میگیره 😢
نزن بعد به مامانش بگو زدی
کیارش:مگ میشع ؟خب بچه گریش نگیره مشخصه که نزدم براش این چه حرفیه مائده 😐؟نه لازمه براش باید بزنم تا خوب شع
من:فک کن تبسمه بازم دلت میاد؟🥺
امپول امده شده بود یه پی نی سیلین و یه امپول سفید بود نمیدونم چی بود
کیارش درسا رو ازم گرف شلوارو و پوشکشو اورد پایین تا زیر باستنش بعدم دوباره خوابوند رو پام و پاشو خم کرد رو اون یکی پاش🥺
کیارش:عزیزم لطفا محکم بگیرش
بعدم همون طور که هی شکلک در میاورد برا درسا و درساام میخندید پنبه کشیدو وارد کرد بچه یه جیغی کشید دلم سوخت براش 🥺💋
کیارش:جانم عمو تموم شد قربونت برم
جانم جانم ببخشید عمویی ببخشید فداتشم
درسا:😭😭😭😭😭
کیارش دراوردو پنبه گذاش گفت ماساژ بدم که من ندادم 😐کیارش بعد امپولایی که نوش جون میکنم به زور ماساژ میده درد داره بخاطر همین درکش کردم بچه رو که دردش میگیرع 😐😂
پنبه کشید و نیدل فرو کرد درسا تازه اروم شده بود که دوباره جیغ کشید
من: جانم گریه نکن عزیزم 🥺❤️کیارش زود باش
کیارشم کشید بیرونو پنبه گذاش ماساژ داد واسش بعدم شلوارشو درس کرد ازم گرفتتش
کلی قربون صدقش رف ولی درسا میترسید ازش
کیارش :جانم عمو فداتشم ببخشید ببخشیددددددددددددد❤️تموم شد گریه نکن عمویی
کیارش به من گف برقو خاموش کنم خاموش کردم و رفتم بیرون نیم ساعت بعد کیارش با درسا که خوابیده بود اومد بیرون داد به مامانش 💋❤️بچه داریش بیست 😂👌🏻
مواظب خودتون خیلی باشین
یا حق🌸