خاطره مهدیس جان
دل_نوشته
دستش روی انژیوکتی بود که به دست راستم وصل کرده بودن زیر پوستم کبود شده بود و گز گز میکرد و حالم به مراتب بدتر از همیشه بود استرس و حال بد ناشی ازون تمام وجودمو گرفته بود بخودم اومدم دیدم روی تخت اتاق عمل هستم جایی که تا ۱۶ سالگی نمیدونستم چه شکلی هست و هیچ تصویر ذهنی از آن نداشتم منظره سبز رنگ وحشتناکی به چشمم میخورد پر از پرده های سبز و حتی سرامیک های سبزرنگ از بچگی این صحنه برام حکم درمانگاه یا بیمارستان رو داشت جایی که درد شیهه میکشید...
صدای یک مرد برای لحظه ای هوش رو از سرم برد دخترم...حالت خوبه؟
این شبه جمله برام مفهوم دردناکی داشت من خوب نبودم خوشحال نبودم و من آدم گذشته نبودم همچنان که فشار دستش روی انژیوکت بود درد بدی در رگ دستم پیچید چشمام رو بهم فشار دادم و ناله ارامی از من شنیده میشد
دخترم انژیوکتت خراب شده میخام عوضش کنم برات خب:
به نشونه تأیید چشمای پر از اشک و نگرانیمو روی هم فشار دادم و دیگ باز نکردم دوباره صدای همون مرد مهربون به گوشم رسید دخترم این سوزن کوچولو رو به دستت میزنم یخورده درد داره نترسی خب
فقط گفتم من عادت دارم من عادت دارم و یکهو اشک از چشمام ریخت
چهره مادر و پدرم چهره برادر و خواهرم و تمام دلخوشی های ۱۶ ساله ام رو برای یه لحظه تداعی کردم مثل یه فیلم یا یه رویا از جلوی چشمام عبور میکرد
ناگاه درررد عمیقی در ورید دستم حس کردم و کلمه خداااا مثل همیشه راهی زبانم شد چشمام رو به اون انژیوکت سبز رنگ که به دستای ضعیف و لاغرم وصل کرده بود دوخته بودم و گیرنده های دردم هر لحظه بیشتر پیام درد رو به مغزم میفرستاد اینجا دررد شیهه میکشید تصویر ذهنی که ۶ سالگی از بیمارستان داشتم در ۱۶ سالگی برام مبدل به واقعیت شد و بسم الله الرحمن الرحیم الله لا اله الا هو حی القیوم...
درحالی که آخرین کلمه های قرآن رو که در ذهن و قلبم مرور میکردم و چشمان کم سو و پر از اشکم رو به درد ناشی از انژیوکت دوخته بودم برای مدتی هوش از سرم رفت و از اون ماجرا دیگر هیچ چیز یادم نمی آمد
درحالی که چشمام نیمه باز بود و وارد مرز بیهوشی و هوشیاری شده بود نمیدونستم اینجا دنیاست یا قیامت
مرده ام یا زنده تنها جمله ای که یادم میاد این بود: من کجام؟ گوشه تخت رو محکم در مشتم گرفتم تمام انرژی که در بدن بی جونم بود در دستم متمرکز کردم خواستم بلند بشم و از خدا بپرسم من کجام؟
یکهو صدای آرومی نزدیک گوشم گفت بخواب نباید بلند بشی اینجا اتاق عمل هست
هر لحظه ای که میگذشت دلم بیشتر برای دیدن مادرم تنگ میشد و لک میزد با نهایت مظلومیت اشک می ریختم و با طعنه خدارو بخاطر تمام دردهایی که حقم نبود و کشیدم شکر میگفتم و دوباره در خواب غرق شدم
بین خواب و بیداری بین مرگ و زندگی درحالی هیچ چیزی بهم اطمینان زندگی دوباره رو نمیداد درحالی که درد در تمام اعضای بدنم فریاد میکشید سوزش و درد عجیبی بین عضلات و استخوان دستم احساس کردم بخودم اومدم دیدم یه سرنگ پر از دارو رو توی بازوی ضعیفم خالی میکنن و من دختر کوچولوی مامانی بی طاقت و کم جون ناله میکردم
مدت زیادی نگذشت که با چشمان پر از اشک و اضطراب مادرم روبرو شدم حالم قابل توصیف نبود اما باز گفتم نگران نباش خوبم ماماااان
کنار تخت پابپای من قدم برمیداشت و با هر قدم هزاران قطره اشک گریه میکرد هوای انروزها بیش از حد ظرفیت یه دختر ۱۶ ساله گرفته و غم انگیز بود
و این داستان تلخ هرگز تمام نشد...
"مهدیس"
پ.ن۱:من هنوز خوب نیستم هنوز خوشحال نیستم و با گذشته ام خیلی تفاوت دارم
پ.ن۲: به بیمارستان میگویم شفاخانه تا نیمه پر لیوان را ببینم...
پ.ن۳: قانون احتمالات میگوید از هر شش بار فقط یکبار شانس به تو رو میکند من سالهاست دنبال شش شانسم میگردم و به من رو نمیکند
پ.ن۴: بین تمام حسهای بد دنیا دنبال حس ناب لبخند مادرم میگردم
پ.ن۵: دوستتون میدارم