خاطره سوگل جان
سلام علِکُم👋🏻سوگل هستم🌺25ساله و همسرم آرمان 29ساله😍4ساله ازدواج کردیم👰🤵اینم اولین خاطره بنده هست🤗آرمان خان پزشک هستن 😒و البته خیلی دوسش داااااارم اونم همینطور💜استاد دانشگاه هست (و خیلی سختگیر🤣یعنی همه ازش حساب میبرن چه دانشگاه چه بیمارستان کلا همرو بدبخت کرده😂🥴)و نی نی کوچولومون الان11ماهشه و فوق العاده شیطون به مامان جونش رفته😜🤩البته آرمان فقط وقتی من شیطنت میکنم بنده رو دعوا میکنه ولی نی نی رو دلش نمیاد میگه بچست🥴🥴😖😖😒😒(حسودم نیستم🤣)من خودمم مربی رقص هستم 💃فقط روزهای خاصی باشگاه میرم اسم فسقلمونم(آرمان بهش میگه فسقل😁)دایاناست،بریم سر خاطره=خاطره مال سه سال پیشه که آرمان دانشگاه داشت صبح زود میخواست بره منم باهاش رفتم به دلایلی و قرار بود در حیاط به سر ببرم🤨🤣آرمان قصد داشتن امتحان بگیرن😜😂🤨یعنی بچه های مردم و بد بخت کرده😂یهو یکی از دانشجو ها که سال اول پزشکی هم بودن اومد تو حیاط یه ذوقی کرده بوددددد که نگو🥺🥺🥺😂😂😂گفت سوگل خانوم توروخدا استاد و راضی کن ازمون امتحان نگیره آخه نخوندیم🥺منم که دلرحم گفتم باشه اون رفت منم رفتم سرویس بهداشتی آخه حالم یه خورده بد بود رفتم پیش استااادگفتم سلام عشقولی گفت چی میخوای؟؟؟😐گفتم میشه امتحان نگیری؟؟؟
_نه نمیشع😐
+آرماااااااان🥺
_کی اومده پیشت بگو تا نمرشو کم کنم😐
یهو عصبی شدم😡گفتم بسه دیگه بیچارشون کردی امروز و حق نداری امتحان بگیری چون به من رو انداختن هر موقع خواستی بگیر و غرغر😁😐
+باشه عزیزم چرا یهو عصبی میشی😁🤨
رفت سر کلاس گویا کلی دعواشون کرد به خاطر اینکه پیش من اومدن اما خب امتحان نگرفت (قدرت و دارید🤪)کلاس تموم شد اومد پیشم حالم داغون بود🤢هر چی خورده بودم و بالا میوردم گفت اع سوگل چیشدی؟؟؟گفتم حالم خرابه🤢گفت از کی؟
+هیچی بخدا همین امروز
_پاشو پاشو بریم بیمارستان
+تو خودت دکتری بریم بیمارستان؟/=😐
_بلند شوووو زود بریم بیمارستان
+😐😐😐(یه کوچولو مشکل داره🤣😁)
رفتیم بعدش نوبت گرفت من که همش توی سرویس بهداشتی بودم🤢😁
اومدم دیدم نوبتم شده اشک تو چشام جمع شد🥺رفتیم داخل یه خانم بد اخلااااق اون جا بود منم یه چشم غره به آرمان رفتم که تقصیر تو بوده و.....اگه تو خودت معاینه میکردی الان پیشی این خانوم بد اخلاقه نبودم😐🤣(همرو تو جشام خوند)🤣🤣🤣😡😡خانومه چند تا سواب پرسید و نسخه ندشت آرمان تشکر کرد رفتیم بیرون بعدش گفتم=
+بخددددداااا نمیزنم
_اذیت نکن عشقم
+نووووچ
_میای یا با زور ببرمت😡
+من تو بیمارستان نمیزنم
_باشه بریم خودم برات میزنم🤣😐
من گفتم باشع ولی به خیال خودم میخواستم بپیچونم اما زهی خیال باطل🤣🥺
اومدیم خونمون
_خانوووومی برو با اتاق بخواب
+😐🥺
_خانومم با شمام
+حالا بزار نهار درست کنم بخوریم(هرچی میخوردم میوردم بالا)🤣🤣🤣سو تی دادم قشنگ
دستم و گرفت با زور برد
منم افتادم گریه اشک از چشام شر شر میچکید😭☹
درازم کرد و برج گردوند آمپولارو آماده کرد پنبه رو کشید جیغ زددددددددددددم
_هنوز نزدم😅
+آییییییییییییییی
نیدلو فرو کرد
+آخخخخخخخخخ😓😓دراااااارررررررررر مرررررردم آررمانننننن😭😭😭😭
انقدر گریه کردن دل سنگ آب میشد(راستی آمپولا دو تا بودن منم اسمشونو نمیدونم😁😂کلا تو این چیزا دخالت نمیکنم)
_جااالانم تموم تموم صبرکن
اما تموم نمیشد که
+درااااااااااار
_تموم تمووووم عشقم🤩😗
فقط گریه میکردم که آرمان گفتم گلم بعدی درد داره سفت نکن تکونم نخور هر چقدر میخوای داد بزن
فاتحه م و خوندم آخه اون که خیلی درد نداشت اونطور اینکه درد داره دیگه چی😐😑
یهو پنبه کشید بعد فرو کرد
سفت کردم🥴
_اععع سوگل شل کن ببینم😡
+نمیخووووام ولم کن درش بیاااااررررر😓😓
_سوگل در میارم دوباره میزنما😡
شل کردم
+درااااار تورو خدا غلط کردم لواشک و آلوچه خوردم غلط کردم ببخشید (یهو بخودم اومدم دیدم همه چی رو لو دادم😅😐)
_تموووووم
یهو در آورد گفت خانومی برگرد دیگه
برگشتم بوسم کرد گفت بخواب استراحت کن 😍🌺
پ.ن1=آقا آرمان بنده رو از لواشک خوردن تحریم کردن اون یک ماه تمام🥴😅خودمکردم که لعنت بر خودم باد
پ.ن2=بچه ها من نمیتونم تو کامنتا حواب بدم بنا بر دلایلی
پ.ن3=ببخشید بد شد اولین خاطره بود🥰😍😍🥰
خوش باشید😍🌺🤩