سلام :) خوبین دوس جونیا امیدوارم خوب باشین همیشه                                                             رها هستم 19 تهران  دو تا داداش دارم رامی و رادی که رامی پنج تیر ازمون رزیدنتی داره:) قبلنم چند باری خاطره نوشتم ک نمیدونم یادتون هست یا نه                      این خاطره مربوط ب هفته قبله  شب رفتم حموم و با حوله اومدم رو تخت دراز کشیدم گفتم یکم بدنم خشک شه بلن میشم لباس میپوشم من نمیدونم چرا بعده حموم اینقد بی حال میشم همینجوری ک داشتم فک میکردم سشوار تو اتاقه کیه 😐🤦‍♀️که برم بردارم خوابم برد صبح با گلو درد افتضاحی از خواب بیدار شدم یادم رفته بود پنجره اتاقو ببندم🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️      دیدم ساعت 9 هست از ساعت ده دیشبش خوابیده بودم کسی ام نیمده بود ببینه من مردم زندم قهرم قهر نیسم😐😐😐مورد داشتیم دو روز با مامانم قهر بودم ولی نمیدونست من قهرم باهاش(عاشقتم ننه) اگه ب داداشم شباهت نداشتم حتما دنباله خانواده واقعیم میگشتم شایدم دوتاییمونا از تو جوب پیدا کردن😐بگذریم بلن شدم لباس پوشیدم موهامم ی جوری گره خورده بود بهم انگار دو ماهه شونه نکردم بیخیالش شدما با کیلپس همینجوری بستمش رفتم تو اشپخونه مامانم تا منو دید گف خدا مرگم بده چقد زشت شدی😐😐😐😐😐پوکر نگاش کرددم گفتم گشنمه گفت من روزه ام خودت بخور 🤦‍♀️🤦‍♀️یکم ابجوش خوردم و دو تا قرص سرما خوردگی رفته رفته حالم بدتر میشد به حدی که قورت دادنه اب دهنم سخت ترین کار واسم شده بود تو اون روز دو تا دیازپام خوردم که بتونم بخوابم ولی هر ده دیقه یه بار بیدار میشدم نمیدونم ساعت چند بود که مامانم اومد تو اتاق گفت خوبی گفتم دارم میمیرم گفت خدانکنه مامان جان مهربون شده بود😁😁دسشو گذاشت رو پیشینونیم گف خدا مرگم بده چرا زبون باز نمیکنی بگی تب داری🤦‍♀️🤦‍♀️رفت رامی و صدا زد اومد گف تو باز مریض شدی😐😐یه ذره محبت😐😐😐 از اونجایی که رامی هنوز وسایل پزشکی نداره زنگ زد دوسش اومد بعده سلام احوال پرسید  گفت و باز مریض شدی😐😐😐😐😐  معاینه کرده و از مامانم خواست دفتر چمو بیاره رامی و محمد رفن داروهامو بگیرن مامانم برام اب پرتقال و بامیه اورد گفت تا اخرش میخوری بعدم گفت یکی ببینتت فک میکنه ما نه اب بهت میدیم نه غذا که اینقد لاغری😂😂😂خوردم نیم ساعت بعد رامی اومد این محمد فلان فلان شده:/چاتا امپول نوشته بود با یه سرم رامی اومد گف چیزی خوردی گفتم ارع گف خب برگرد گفتم درد دارن گفت اره🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️اصلا حالم خوب نبود بدونه هیچ مخالفتی برگشتم رامی شلوارمو یکم کشید پایین و سوزنو فرو کرد چیزهزیادی نفهمیدم ازش بعدی فک کنم پنی سیلین بود از همون اول درد داشت جیغ میزدم فقط رامی گف تموم شد شل کن د بیارم 🤦‍♀️🤦‍♀️وقتیم سرنگو درد اورد درد و حس میکردم به هق  هف افتاده بودم رامی مامانمو صدا زد برام اب بیاره کم خوردم بهتر شدم رامی گفت اون یکیو بهتر نشدی میزنم برات 😍😍😍😍😍 سرمم واسم وصل کرد که خداروشکر رگم راحت پیدا شد و یککی از امپولام ریخت توش چند دیقه بعد خوابم برد و وقتیم بیدار شدم بهتر شدم و نیاز به اون یکی امپول نشد ببخشید چشماتون خسته شد میدونم جذابم نبود ولی به خاطره زهرا گلی نوشتمش                                                                                    اگه اشتباه تایپیم داشت به بزرگی خودتون ببخشین                                                              حال دلتون خوب❤️