سلام بیتا هستم سومین خاطره‌س که میزارم خاطره دومم رو نزاشتن با اینکه تخیلی هم نبود😁این خاطرم مربوط به چند سال پیشه 
خاطره اقا پارسا رو خوندم یاد این خاطرم افتادم 
اوایل تابستون بود یه روز صبح طبق روال همیشه بلند شدیم منو پسرم که اونموقع یک سالو چندماهش بود میخواستم باهاش بازی کنم ولی یهو تب و لرز کردم هیچ علائم دیگه‌ای هم نداشتم فقط تب و لرز چون خیلی شدید بود از شیاف استفاده کردم وقتی شیاف اثر کرد خوبو عادی شدم انگار که اصلا مریض نیستم دوباره بعد از چند ساعت تب و لرز باز شیاف بعدش احساس ضعف کردم چون بدنم ضعیفه( قدم یکو شست وزنم پنجاهو دو) فکر کردم ضعف کردم یا دوباره کمبود ویتامین دارم چون بعد از زایمان متاسفانه چندماه بعدش یه سقط ناخواسته داشتم و بدنم به شدت ضعیف بود خلاصه همینجوری ضعف داشتمو فشارم پایین بود منتظر موندم تا شوهرم بیاد شوهرم ساعت ۱۲ شب اومد شیفتش ساعت ۱۱ تموم میشد تا ۱۲ رسید منو برد دکتر دکتر یه پسر جوون بود تقریبا هم سن همسرم معاینه کردو گفت چیز خاصی نیست پلک پایینه چشممو کشید پایین گفت هموگلوبینت خیلی پایینه😐به حق چیزایه نشنیده بدون ازمایش
شروع کرد نسخه نوشتن بعدم پرستارشو صدا زد گفت لطفا داروهاشو که اورد اوکیش کن😑نفهمیدم منظورشو 
رفتیم داروهارو گرفتیم نزدیک بود سکته کنم یه دونه سرم با یه دنیا امپول هرنوع امپول ویتامینی توش بود به شوهرم گفتم تا ازمایش ندم چیزی نمیزنم خلاصه گفتیم ولش رفتیم خونه
فردا صبحش حالم بدتر شد دوباره رفتم دکتر امپولایه روز قبلمم بردم یکی دوتاشو دکتر گفت خوبه یه سرمم نوشت امپولارو ریخت تو سرم،زدم و اومدم خونه باز حالم بد بود حس میکردم پاهام میسوزه حس میکردم پاهام زخمه و روش نمک ریختن،کم کم حس کردم گلومم درد میکنه از ترس اینکه امپول بزنم رفتم یه دونه اموکسی کلاو خوردم که اگه گلوم عفونت کرده زود خوب بشه،(دیگه هیچ وقت بدون تجزویز دکتر این کار اشتباهو نمیکنم حسابی ادب شدم) 
به محض اینکه قرص از گلوم پایین رفت حس کردم دارم بالا میارم حالت تهوع خیلی شدید گرفتم باز رفتم دکتر مثلا میخواستم امپول نزنم ولی دکتر کلی حرف بهم زد که بدن تو اصلا طاقت اموکسی کلاو رو نداره چرا خوردی و اینا اون شب دوتا امپول بهم دادن 
بازم خوب نشدم حالت تهوع همچنان ادامه داشت هرزگاهی بدنم خارش هم میگرفت یه روز خواهرم اومد عیادتم گفت چرا سفیدیه چشمت زرد شده😑گفتم نمیدونم حتما از مریضیه به شوهرم گفتم گفت نه خطرناکه ایندفعه پیش یه دکتر متخصص گوارشو کبد برام نوبت گرفت متاسفانه خارش بدنم یهو خیلیییییی زیاد شد چندین شب نمیتونستم بخوابم از شدت خارش زیاد به جنون رسیدم تمام نقطه نقطه بدنم خارش میکرد حتی یه چرت کوتاهم نمیتونستم بزنم بچمم کوچیک میخواست از سرکولم بره بالا شوهرمم که همیشه سرکار شغلشم شیفتی نمیتونست کمکم کنه خیلیییییی شرایط بدی داشتم خارش واقعا وحشتناکه حس میکردم زیر پوستم پر از نمکه دوس داشتم چاقو بردارم پوستمو پاره کنم نمکا بریزه تا حس خارش بره تا این حد به جنون رسیده بودم رفتم دکتر گوارش برام سونو از کبد نوشت و یه ازمایش خیلی بلند بالا که شهر ما فقط تستشو میگرفتن ولی میفرستادن تهران جوابشم طول میکشید بیاد 
داروهایی هم که برای خارش دادن هیچ اثر نداشت سونو دادم مشکلی تو سونو دیده نشد ازمایش دادم خیلیم گرون بود ازمایشم گفتن دو هفته دیگه جوابش میاد من همچنان خارش داشتم که شوهرم رفت داروخونه هلال احمر اونجا یه نفرو منت کرد یه دارویه کبدی بده خارشمو بخوابونه یه دارویه پودری اورد که هر ۱۲‌ساعت باید تو اب میوه حل میکردم میخوردم همون اولین بار که خوردم مثل اب رو اتیش بود باورم نمیشد خارشم خوب شد اصلا باورم نمیشد ولی وزنم از ۵۲ رسید به ۴۹ منم از لاغری متنفر هیجا نمیرفتم خودمو تو اینه نگاه نمیکردم
جواب ازمایشم اومد بردم دکتر گفت متاسفانه ویروس ebv گرفته بودی ولی چرا اینقد برای شما عوارض داشت توش موندم گفت جواب ازمایشت خیلی بده همه چیت به هم ربخته چیکار کردی باخودت دخترم گفتم قرص اموکسی کلاو خوردم یه کم فکر کرد گفت پس فعلا صبر میکنم ۳ماه دیگه دوباره ازمایشتو تکرار کن مریضیه من از اول تابستون تا اخر تابستون طول کشید و شب یلدا دوباره ازمایش دادم که خداروشکر جواب ازمایشم سالم بود 
بخاطر اینکه امپول نزنم واقعا بلایه وحشتناکی سر خودم اوردم بعداز اونم معدم به هردارویه قوی‌ای واکنش بد نشون میده و مجبورم امپولش رو بزنم ،یک سال کامل طول  کشید تا به حالت عادی برگردم و حسابی ادب شدم که سرخود دارو نخورم 
ببخشید خیلی طولانی شد