سلام عزیزان💙
من دریا هستم ۲۲ ساله از تبریز
چند روز پیش بعد از مدت طولانی غیبت خاطره گذاشتم...انقدر کامنتا پر انرژی بود که دلم نیومد خاطره نزارم و این کامنتارو از دست بدم💙
همونطور که قول داده بورم این خاطره مربوط به آمپول خوردن پرهامه..البته خودم! ☹️
و اینک خاطره برمیگرده به ۱۰ دی ۱۳۹۸(تاریخ ها خیلی خوب یادم میمونه😅)
البته تصمیم داشتم خیلی زودتر این خاطره رو بنویسم ولی خوب دیگ نشد☹️
گندم و یادتونه؟!😍 دختر آقا میلاد...تو این خاطره اسمش هست خواستم یه یادراوری کنم😅💙
و اما خاطره👇🏻
چند روزی بود که گندم زنگ میزد و ازم می خواست بریم پارک باهم😅 ولی خوب چون خودش یکم مریض بود هربار هم من هم اقا میلاد یه جوری بیخیالش می کردیم تا اینکه یه روز زنگ زد با گریه میگفت بریم پارک!😓
هرچی باهاش حرف زدم اصلا بیخیال نمی شد! من واقعا از خدام بود ببینمش ولی خوب پرهام و اقا میلاد میگفتن یکم سرماخوردگی هنوز تو وجودشه و بهتره بیرون نره!
ولی اونروز انقدر گریه کرد که بلاخره تسلیم شدیم..‌.البته به شرط اینکه لباسای گرمشو کامل بپوشه.
از طرف دیگه پرهامم سرماخورده بود🤦🏻‍♀ مثل اینکه پسرخاله ش سرماخورده بوده چون با پرهام تقریبا رابطه نزدیکی دارن...پرهامم ازش گرفته بود☹️
با پرهام رفتیم دنبال گندم☺️
انقدر ذوق داشت که بند کفشاشو نبسته اومده بود پایین😅 دستامو باز کرد یعنی  بیا بغلم دوید تو بغلم🤤
از بغلم بیرون نمیومد😍 پرهام گفت: دستت دردنکنه گندم خانوم داشتیم؟! فقط خاله دریارو تحویل میگیری که!
گندم انگار تازه پرهامو دیده بود😅
گندم برگشت سمتش دستاشو سمت پرهام باز کرد که بغلش کنه ولی پرهام گفت: قربونت برم من سرماخوردم بغل نه!
گندم: بگللللل(بغلللل)
پرهام سوار ماشین شد گفت: بغل نه!
من و گندمم سوار شدیم که گندم گفت: آخا پلی خیی بدی..دیگ دوشت ندالم(آقا پری(😂🤦🏻‍♀) خیلی بدی...دیگ دوست ندارم)
پرهام: ولی من تو رو خیلی دوست دارم گندم خانوم
خلاصه پرهام مارو رسوند پارک و خودش رفت دکتر...قرار شد من گندم رو بزارم خونه شون بعد پرهام بیاد دنبال من
هم به من هم به گندم خیلی خوش گذشت😍 البته گندم اولش خیلی نق میزد بخاطر لباساش☹️ میگفت گرمشِ...مخصوصا با کلاهش زیاد اذیت می شد ولی خوب هرکاری کردن نزاشتم لباساشو دراره🤷🏻‍♀
تا خونه گندم اینا پیاده رفتیم تو راه گندم فقط شیرین زبونی می کرد و من غش غش می خندیدم😂💙
رسیدیم خونه شون با گندم رفتم بالا با اقا میلاد دوباره سلام احوال پرسی کردم اقا میلاد از گندم پرسید خاله دریارو اذیت نکردی؟!
گندم با ناراحتی گفت: بابایی! من اینگد مهلوبون و خوف کشی و اژیت میتُم؟!(من اینقدر مهربون و خوب کسی و اذیت میکنم؟!)
جفتمون به حاضر جوابیش خندیدیم😂
چون پرهام دیگه نزدیک بود برسه پرهام و بهونه کردم خداحافظی کردم سوار آسانسور شدم..تو یه آپارتمان ۶ طبقه زندگی میکنن و گندم و آقا میلاد طبقه ۵ هستن...طبقه ۴ ی خانومی میانسالی سوار شد آسانسور حرکت کرد به سمت پایین بعد چند ثانیه دوباره وایساد. به خیال اینکه کسی میخواد سوار شه توجهی نکردم ولی یهو یه در سنگی باز و  بسته شد! گیج برگشتم سمت خانومه که خیلی ریلکس گفت: این اسانسور خیلی اینطور میشه‌...الان خودش درست میشه😑 حالا من داشتم سکته می کردم! انقدر ترسیده بود حالت تهوع گرفته بودم...فشارم افتاده بود! خودمم فکر نمی کردم بخاطر یه آسانسور اینطور حالم بد بشه! بعد از چند ثانیه که انگار ی سال گذشت ی تکون شدید خورد و دوباره راه افتاد! 
رسیدیم طبقه همکف در باز شد اون خانم خیل ولی من اصلا جون تو پاهام نبود که راه برم😓 از ترس اینکه دوباره بسته بشه و باز تو اون فضا قرار بگیرم به زود خودمو کشیدم بیرون نشستم روی سکو داخل پارکینگ خونه شون تا یکم حالم بهتر شه
همین که نشستم یهو در باز شد پرهام اومد داخل 
فضای پارکینگشون خیلی بزرگه یه جوری که آسانسور یه طرفه و پله هاشون ی طرف دیگ
پرهام رفت سمت پله...اصلا متوجه من نشد🤦🏻‍♀
بلند اسمشو صدا زدم که برگشت سمتم
متوجه شد حالم خوب نیست قدماشو تند تر کرد 
پرهام: دریا چی شده؟! اینجا چرا نشستی؟
به زور گفتم آسانسور(انگار فکم قفل شده بود!!!)
پرهام: آسانسور چی؟!
من: خراب 
پرهام:رنگت پریده دریا! پاشو بریم بالا من که سر درنمیارم چی میگی🤦‍♂
درست نمیتونستم راه برم با کمک پرهام و به سختی دوباره رفتیم خونه آقا میلاد(چون دیگه حتی نمیخواستم اسم آسانسور و بشنوم از پله ها رفتیم بالا) 
گندم فک کرد دوباره میخوایم بریم بیرون خوشحال اومده بود استقبال😅🧡
تا حال من و دید میخواست بزنه زیر گریه!
 آقا میلاد جریان رو پرسید پرهامم تا جایی که فهمیده بود براش توضیح داد
اسم آسانسور و گفت خود اقا میلاد تا تهشو خوند🙄
خلاصه آقا میلاد فشارمو گرفت چون پایین بود پرهام رفت داروهاشو از ماشین اورد بالا که سرمشو برا من بزنه آمپولاشم آقا میلاد بزنن(دوره تزریقات رفتن)
پرهام سرمو آماده کرد آستین مانتوم خیلی راحت 

کشید بالا 
پنبه رو الکلی کرد و کشید رو دستم...دوبار سوزن و فرو کرد که تو رگ نبود خداروشکر بار سوم تو رگ زد🤲🏻
وقتی دستش میخورد به پوستم  داغ داغ بود! گفتم:
پرهام تب داری؟! دستات چرا اینقدر داغه!
پرهام: عوهوم چشمامم میسوزه
برگشت سمت آقا میلاد: میلاد بیا این آمپولای منم بزنم که الان از حال میرم
میلاد رفت آمپولارو آماده کنه پرهامم کنارم دراز کشید لباساش و آماده کرد چند دقیقه بعد آقا میلاد با امپولای آماده اومد بالاسرش بدون هیچ حرفی پنبه کشید و آمپول اول و وارد کرد
داشت ویال و تزریق می کرد که پرهام گفت:
پرهام: بهتری دورت بگردم؟!
من:خوبم.‌‌‌..من دیگه تا عمر دارم سوار آسانسور نمیشم😓یهو یه در سنگی بازو بسته می شد!!! 
کم مونده بود بزنم زیر گریه😑
گندمم بدتر از من بغض کرده بود😐😂💙اومده بود رو دستم خوابیده بود داشت گوش می داد!
میلاد امپول و دراورد و دومی زد
پرهام:باشه باشه..خداروشکر به خیر گذش...آخ 
قیافه ش توهم رفت
من: چیه این آمپوله؟!
آقا میلاد: ۶.۳.۳
پرهام: آخ...لعنتی چه دردیم داره!
من: چقدرش مونده آقا میلاد؟!😫
اقا میلاد: تموم شد
دراورد پنبه رو گذاشت جاش سرنگا رو جمع کرد رفت دستاشو بشوره
پرهامم چندثانیه دراز کشید و بعد بلند شد☹️

                    💙پایان💙
پ.ن۱: ممنونم که وقت گذاشتید و خوندید⭐️💙
و ممنون از دوستان عزیزی که توی اینستاگرام به من لطف داشتن💙
پ.ن۲: امیدوارم هیچ وقت گیر افتادن داخل آسانسور و تجربه نکنین😓
پ.ن۳:پشت من خدا بودع همیشه(:♡
پ.ن۴:
کارت که لنگه...میگی خدا قشنگه⛓
کارت تموم شه...میگی دلش چه سنگه!🥀
اوردمت در این جهان خود را کشاندی در قفس🖇
دنیای من تنها دلیل امتحانت بود و بس!☝️🏻

خدانگهدار👋🏻💙