سلام دوستان. حالتون چطوره؟ نماز و روزه هاتون قبول🙏
نفس هستم. سعی کنید به یاد بیارید همون دختر شمالی😊
نمیخواستم خاطره بنویسم ولی این روزا دلم میخواد حرف بزنم گفتم یه خاطره بنویسم آخر خاطره باهاتون حرف دارم.
این خاطره برا ۱۸ سالگیمه(الان۲۲سالمه)
یه روز توی خونه تنها بودم تقریبا ساعت حدود ۹ صبح بود هوا بارونی بود یهو زد به سرم که برم قدم بزنم رفتم حاضر شدم و رفتم دریاٖ آرامش اون لحظه با هیچ چیزی قابل مقایسه نبود تا ساعت نزدیک ۲ ظهر اونجا بودم که هوا کم کم داشت سرد میشد گفتم برم خونه تا خودمو بدبخت نکردم اما خبر نداشتم تا همون موقع بدبخت شده بودم خلاصه رفتم خونه. هوا سرد بود منم یخ کرده بودم قهوه درست کردم و خوردم و خوابیدم. دو ساعت بعدش از خواب بیدار شدم که احساس کردم حالم داره بهم میخوره سریع رفتم سمتم دستشویی وقتی اومدم بیرون دیگه جون نداشتم گلوم درد میکرد نمیدونم چجوری حالم یهو اینقدر بد شد🤦‍♀دوباره رفتم خوابیدم نمیدونم ساعت چند بود که با صدای احسان بیدار شدم داشت صدام میکرد و میگفت نفس پاشو داری تو تب میسوزی خواهری... به زور چشمام رو باز کردم اصلا حال نداشتم احسان گفت بزار معاینت کنم ببینم چکار کردی با خودت دخترٖ یهو حس کردم قلبم داره تو دهنم میزنه ولی از شدت بیحالی مقاومت نکردم احسان معاینه کرد و بعدش یه اخم بهم کرد رفت دارو نوشت و گفت زود برمیگردم. من دوباره خوابیدم همین که چشمام گرم شد باز با صدای احسان بیدار شدم با یه لیوان شیر اومد کنار تخت نشست و به زور داد بهم خوردم حس کردم حالم داره بد میشه سریع پریدم توی دستشویی و...
وقتی اومد بیرون احسان با قیافه نگران پشت در بود دستم رو گرفت و برد توی اتاق گفت الان آمپولات رو بزنی خوب میشی من فقط اینجوری🥺نگاش کردم فایده نداشت اینجوری 😢نگاه کردم بازم توجه نکرد دیگه بلند داد زدم من آمپول نمیخوام که با اخم احسان مواجه شدم ساکت شدم دیگه(قبلا هم گفته بودم احسان توی کار خیلی جدیه) دیگه دیدم راه فراری نیست خودم دراز کشیدم احسان اومد کنار تخت نشست و گفت سفت کردن و تکون خوردن نداریم. شلوارم رو کشید پایین و نیدلو فرو کرد یه لحظه تکون خوردم ولی درد نداشت و سریع کشید بیرون دوباره همون سمت رو پنبه کشید و فرو کرد این دفعه خیلی درد داشت پنی سیلین بود یهو سفت کردم احسان همش میگفت شل کن دردش بیشتر میشه اما کو گوش شنوا یکم بالای تزریق رو ماساژ داد و ادامش رو تزریق کرد و کشید بیرون شلوارم رو کشید پایین تر سمت دیگم رو پنبه کشید و فرو کرد نمیدونم چی بود ولی درد داشت😫 اون که تموم شد گفت فقط یکی دیگه مونده من دیگه حال نداشتم تا اومدم اعتراض کنم پنبه کشید و فرو کرد پنادر بود😩😖سوزنش هم درد داشت که گفت نفس عمیق بکش خواهری یهو شروع کرد پمپ کردن موادش وای که چه دردی داشت من:ااااحساااااان جون نفس درش بیار درد داره پام داره قطع میشه. گریه میکردم و جیغ میزدم یهو سفت کردم هرچی احسان گفت شل کن نکردم که نکردم احسان نیدلو دراورد سرش رو عوض کرد دوباره کنار جای قبلی فرو کرد دیگه جونم داشت درمیومد هرچی التماس کردم فایده نداشت احسان بدون توجه به من به تزریق ادامه داد دردش خیلی زیاد بود یهو اون یکی پام رو اوردم بالا که خورد تو دهن احسان(البته اون موقع متوجه نشده بودم که زدم تو دهنش)تا بالاخره اون آمپول لعنتی تموم شد قیافه من:🥴. یکم همون جوری خوابیدم و بعدش برگشتم اصلا به احسان نگاه هم نمیکردم قهر کرده بودم اونم فهمید اومد کنارم نشست تا چشمم بهش خورد دیدم گوشه لبش خونیه بلند شدم نشستم بهش گفتم لبت چی شد😱؟ احسان: دست گل خواهرمه. من:😨 وای ببخشید پام خورده تو دهنت😰 احسان: اشکال نداره فدا سرت بخدا امپولا بخاطر خودت بود ناراحت میشم وقتی میبینم حالت خوب نیست. رفت صورتش رو شست و اومد کنارم رو تخت خوابید داشت با موهام بازی میکرد که خوابم برد. بیدار که شدم بهتر بودم البته تا چند روز از احسان آمپول خوردم.
ببخشید اگه بد نوشتم 
پ.ن۱) عشق همیشه وجود داره دلیلی نداره اگه ما توی نزدیکانمون عاشق های واقعی ندیدیم زندگی بقیه رو باور نکنیم دونفر میتونن اینقدر عاشق هم باشن که باهم یکی بشن عشق واقعی همیشه هست عشقی که بتونی بخاطرش از خودت بگذری هرکاری بکنی که زندگیت رو بااون بسازی
پ.ن۲) دکتر بهم گفت بخاطر مشکل تنفسی بارداری برام خطرناکه یا حتی غیرممکن...😔 نمیدونم میتونم به رابطم با میلاد ادامه بدم یا نه....نمیخوام کسی باشم که حق پدر شدن رو ازش میگیره...
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را