خاطره رونا جان
سلام رونا هستم ۱۶ سالمه تازع با وب اشنا شدم من خودمو معرفی میکنم بعد میرم سراغ خاطره من یه داداش دارم به اسم رامین ۲۲ساله معماری خونده من خودم رشتم نقاشیه پدرم مدیر عامل یک شرکته و مادرم هم خانه داره در خانواده هم فقط داییم دکتره و در کارش خیلی جدیه ولی کلا خیلی شوخ طبع
خاطرع : بعد از عید توی گروه قرار گذاشتیم که بریم بیرون اخه خیلی وقتم بود همو ندیده بودیم دلمون برای هم کلی تنگ شده بود بعد از عید هی میومدیم جور کنیم بریم بیرون یکی بهونه ایی گیر میاورد ماهم دیگه اوایل اردیبهشت شد همه باهم جور شدیم که بریم بیرون منم قبل از اینکه حاظر شم برم بیرون یه دوش گرفتم و زود اومدم بیرون و دیرم شده بود دیگه موهامو خشک نکردم منم معمولا با اب سرد دوش میگیرم هوا هم اون روز بادی بود یکم باهم رفتیم بیرونو کلی حال دادو بازی کردیم و شوخی کردیم و ساعت ۴بعدظهر رفتیم بیرون ساعت ۸ بود دیگه تصمیم گرفتیم از هم جدا شیم و رفتیم خونه هامون وقتی رسیدم خونه هنوز موهام نمناک بود دیگه خسته بودم و ما هم بیرون کلی خوراکی خورده بودیم سیر بودم شام نخورده خابم برد بیرون هم ما هرچی دلمون میخاست خوردیم تا ازاین ساندویچ کثیفا او لاش چیپس میریختیم میخوردیم او بعدش اومدیم لواشک خوردیمو کلا اون روز خیلی چیز میز خوردیم که شب ساعت حدودای ۳،۴ با دل درد شدید از خاب پریدم حالم اصلا خوب نبود اتاق منو رامین به هم چسبیده ومن هرکاری کنم رامین میفهمه ولی خاب رامین خداروشکر سنگینه و تانکم بیدارش نمیکنه اروم و من داشت حالم به هم میخورد (البته من اینو بگم من معدم مشکل دارع و هر چیزی که من بخورم شاید به معدم نسازع و حدود یهفته درگیرم) بعد اومدم دراتاقمو اروم باز کردمو رفتم سمت سرویس همین دم در سرویس که رسیدم حالم بدشد و هرچی رو که خورده بودم از امروز و دیروزو بالا اوردم (ببخشید) حالم اصلا خوب نبود و دلم شدید درد میکرد گفتم الان رامینو بیدار کنم حتما زورم میکنه که بریم پیش دایی منم ولش کردم و رفتم تو اتاق خابو به خودم میپیچیدم تا ساعت ۶ شد که فهمیدم بابا بیدار شده و دارع میرع سرکار منم چون میدونستم بابا همیشه قبل سرکار به ما سر میزنه سریع خودمو زدم به خاب وقتی بابا اومد تو اتاق دست کشید روموهام و داشت منو میبوسید (البته ناگفته نماند که من از درد داشتم میمردم و خودمو به سختی نگه داشته بودن) من بیدار شدم و یکم حرف زدیمو داشت از در اتاق میرفت بیرون که گفت رونا جان فردا شب مهمون داریم دایی و خاله هام قرار بود بیان و بابام گفت پاشو یکم کمک مامانت کن من برای فردا صبح خدمتکار گرفتم یکم کمکتون کنه گفتم باشع و بابام رفت خدارو شکر کردم که خودمو تو چند لحظه نگه داشتم و چیزی بروز ندادم که بابام نفهمه پاشدم از کشوم یه قرص معده خوردم وکمی خوب شدم ولی هنوز حالت تعوع داشتم سریع کارامو کردمو اون شب انقدر خودمو نگه داستم که داشتم منفجر میشدم دیگه از درد تا اینکه شب تا صبحم خابم نبرد تا شب رامین فهمید من حالم بده و به همه گفت بابامم اصرار میکرد که بیا بریم خونه دایی سهیل معاین کنه من زیر بار نمیرفتم تا شب من نمیدونستم البته رامین به دایی سهیل پیام داده بود که صبح قبل از اینکه برع مطب بیاد خونه ما و همه چی رو به دایی گفته بود تا صبح حوله داغ میزاشتم قرص میخوردم هیچ فاییده ایی نداشت حالمم بدتر شده بودحالت تعوعمم بیشتر شده بود دیگه فقط گریه میکردم صب که زنگ درو زدن من گفتم به احتمال زیاد خدمتکاره دیگه و دایی بود همین دیدمش زدم زیر گریه دایی سهیل اومد بغلم کردو موهامو نوازش کرد به هزار زور و زحمت گذاشتم که معاینه کنم دایی وقتی میخاد معاینه کنه خیلی جدی میشه و اون شوخ طبعیشو میزارع کنار منو معاینه کردو گفت چیکار کردی با خودت رونا جان دوباره چی خوردی که اینطوری شدی مامانم نه گذاشت نه برداشت گفت بادوستاش رفته بود بیرون لواشک او از این چیز میزا خورده دایی گفت این کار یه لواشک و چیپس نیست منم ترسیده بودم گفتم نه ما رفتیم بیرون فقط همینارو خوردیم چیز دیگه ایی نخوردیم دایی هم گفت تو راس میگی منم از بچگی از امپول وحشتناک میترسم حتی بعضی وقتا هم اسمش میاد خوف برمیدارم خلاصه دایی نسخه نوشتو در حینی که رامین برع دارو هارو بگیرع مامان برای شیر و کیک اورد و تونستم کمی ازش بخوردم رامین گرفت اومد وقتی کیسرو داد دست دایی من یجوریی ترسیده بودم که نزدیک بود سکته کنم دایی هم بهم امید میداد که درد ندارع بخاب یعنی یه جورایی داشت خرم میکرد منم خیلی لاغرم و رامین خیلی زود منو برگشتوند و روی پاهاش گذاشت و دایی هم داشت امپولارو اماده میکرد و رامینم شلوارو شورتمو کشید پایین دایی اومد پنبه رو کشید سمت راست باسنم منم خودمو یکم کشیدم عقب راه فراری هم نداشتم رامین منو محکم گرفته بود که تکون نخورم دایی یه توده عضلانی درست کردو امپولو اروم فرو کرد یکم تکون خوردم درد نداشت و زود تموم شد سمت چپمو پنبه کشید توده درست کردو امپولو فرو کرد یه تکون خوردم و به وسطاش که رسیده بود میسوخت و اروم اخ اخ میکردم دوتا امپول بعدی رو هم باهم اماده کرد( ببخشید من اصلا اسم امپولارو نمیدونم) دایی اومد سمت راستمو پنبه کشید گفت رونا جان این یکم درد دارع شل باش و نفس عمیق بکش و کارای قبل و کردم و به ارومی امپولو فرو کرد من یه تکون خوردم بلند گفتم اخخخ دایی گفت نفس عمیق بکش وقتی داششتت پمپاژ میکرد خیلی دردم اومد من فقط اخخخخ میگفتم و وسطاش بود فکر کنم سفت شدم خیلی درد داشت دایی هی میگفت شل کن کمرمو ماشاژ میداد بالای تزریق رو ماشاژ میداد ولی نمیشد شل کنم تا اینکه رامین گفت رونا شل کن دیگه بزار دایی امپولو دربیارع بازم خرم کردن من یکم شل کردم و هرچی تو امپول بودو دایی زود پمپاژ کرد و من زدم زیر گریه و بلند بلند گریه میکردم تا بیام بجنبم دایی پنبه رو کشید و اون یکی اومپولم زد اونم درد داشت نه مثل اون یکی دایی امپولارو جمع کردو رامینم منو گذاشت رو تختو دایی سرمو بوسید و گفت شب میبینمت عشق دایی ( ناگفته نماند مامانم در همین حین خدمتکاره اومده بود و مامانم رفته بود پیش اون تا کارارو بگه ) دایی خدافظی کردو رفت تا شب که اومدن من حالم باز تعریفی نداشت اخه من مریض شم حدودیکی دوهفته بعدش خوب میشم و من تا ۴روز داشتم از دست مبارک دایی جان امپول میخوردم و حدود ۱۰،۱۲ روز بعدش حالم خوب شد
ببخشید که خاطرم بد شد برای اولین بارم بود که مینوشتم 🌺🌺
رامینم هم از امپول میترسه خاطرع از اونم میزرام من از همه خاطرع دارم و براتون مینویسم و میزارم
ممنونم که خاطره امو خوندید 🌺🌺
ببخشید دیگه اگه جایی ایشو جا انداختم یا بد نوشتم یا غلط املایی داشتم به بزرگی خودتون ببخشید🌺