خاطره سمیرا جان
سلام طاعات و عباداتتون قبول دوستان عزیز
من همیشه خواننده خاموش این وب بودمو خیلییی هم از خاطراتتون لذت میبردم و هم اکنون میبرم.خب خب الان خودمو معرفی میکنم من سمیرا هستم۲۱سالمه و نامزدی هستم اسم آقامونم آقا فرشیدهس آقا فرشید ۲۹سالشه و سوپر وایزره بیمارستانه خب دیگه خیلی پرحرفی کردم بریم سراغ خاطره این خاطره برا هفته پیشه...
داستان از اونجا شروع میشه که من از امپول میترسم و دوست ندارم امپول بزنم هفته قبل روز دوشنبه مامان رفته بود بیرونو به من سپرده بود که غذا درست کنم منم از ساعت ۱۱شروع کردم اشپزی تا ۲تمومش کردم وقتی تموم شد از خستگی حتی نای راه رفتن هم نداشتم همون لحظه قدر مامانمو دونستم همون موقع رفتم پنجره اتاقمو باز کردمو خابیدم ساعت حدود ۳مامان صدام زد برا ناهار من از بس خسته بودم حتی اشتها هم نداشتم گفتم نمیخورم میخام بخابم خلاصه مامان هم بیخیال شدو گذاشت بخابم خلاصه تا ساعت ۵خابیدم و بعد دل از خواب کندمو بیدار شدم رفتم یه لیوان اب خوردم و ناهار هم نخوردم رفتم یه کم برنامه تلویزیونی دیدم و بعد رفتم یه دوش ۲۰دقیقه گرفتم وبرگشتم و موهامو سرسری سشوار کشیدم ولی کاملا هنو خیس بود تا اینکه شب شدو خیلییی کم شام خوردم و خابیدم بگم که من زیاد گرمایی هستم و پنجره اتاق و باز گذاشتم و خابیدم صبح که بیدار شدم کاملا سردردو احساس میکردم و احساس خستگی میکردم ته گلوم میسوخت ولی زیاد درد نمیکرد 🤧🤧🤧حدودا دوساعت رفتم بیرون صبحونه خوردم والبته به اصرار مامان دوتا لقمه اصلا اشتها نداشتم بعد ظرفاشو شستم و اومد اتاق دیدم فرشید زنگ زده و من نبودم جوابش بدم خودم شمارشو گرفتم و گفت سمیرا ۳با زنگ زدم معلومه کجای دلم ور زد گفتم فرشید جون ببخشید داشتم صبحونه میخوردم کلی حرف زدیمو قطع کردیم من برا پیشگیری قرص استامینوفت خوردم و خوابیدم وقتی بیدار شدم بهتر بودم ولی ته گلوم هنوز میسوخت 😭😭😭😭ابجوش و عسل درست کردم خوردم و جرات نمیکردم بگم اصلا اشتها برا غذا خوردن نداشتم هی وضع گدوم بدتر میشد منم استامینوفن و کوریزان میخوردم هی بدتر میشدم تااینکه تب هم به بدبختیم اضافه شد ضعف داشتم مامان هم رفته بود خونه دوستش باباهم سرکار بود من تنها خونه هی به خاطره غذا نخوردن ضعف داشتم یهو حالت تهوع گفتم و نتونستم خودمو کنترل کنم و دویدم داخل دستشویی وقتی اومدم بیرون دیگه نمیتونستم تکون بخورم رفتم دراز کشیدم به زور ۱۰دقیقه خوابم برد که وسط خواب یهو فرشید زنگزد میترسیدم جوابشو بدم🥵دیگه بعداز دوبار زنگ خوردن موبایل جوابش دادم ولی از صدام همه چی خراب شد و دستم رو شد فرشید خیلی نگران بود گفت سمیرااااا چی شده گفتم هیچی خوبم گفت خونه ای شیفتم تموم شده میخام بیام پیشت منم هول شدم گفتم نه نه یعنی اره هستم گفت ۳۰دقیقه دیگه اومدم منم استرس گرفته بودم بلند شدم لباس مرتب وشیدم(البته با حال خراب به زور با گریه)یه کم کرم ورژ لب زدم و دراز کشیدم بعداز ۳۰دقیقه زنگ خونه رو زدن با استرس باز کردم دیدم فرشیده فداش بشم برام گل هم خریده بود♥️♥️به زور سرا پا بودم اومد داخل گلو داد ونشست رو مبل منم نشسم پیشش گفت سمیراخوبیی تند گفتم اره اره مگه قراره چیزیم باشه گفت سمیرا رنگت زرد شده چرا دستت میلرزه گفتم چیزی نیس ناهار نخوردم گفت به من دروغ نگو دیگه با یه مهارت خاصه خودش زیر زبونم کشید منم دیدم له رفتم افتادم رو مبل دیگه نمیتونستم بشینم فرشید هول کرده بود میگفت سمیرا تب داری پاشو بریم دکتر منم اشکمیریختم میگفتم درد دارم نمیخام امپول میده گفت سمیرا پاشو رفت مانتومو اورد برام پوشید دستمو گرفت بردتم تو ماشین یهو گفت دفترچه اوردی گفتم نه گفت کجاست گفتم کشو کمدم دیگه خودش رفت اوردو حرکت کرد رفتیم درمانگاه نزدیک خونه نوبت گرفتیم و شلوغ نبود زود نوبتمون شد رفتیم داخل به دکتر سلام کردیم و فرشید کمک کرد رو صندلی بیمار نشستم دکتر مهربونی بود گفت خب خانم چی شده منم گفتم سرم درد میکنه اقای دکتر حالت تهوع دارم فرشید گفت دکتر تب هم داره گلوشم درد میکنه دکتر هم معاینه کرد فشارمو گرفت و گفت خب چن روزه مریضی گفتم دیشب تاحالا گفت دلیلش گفتم با مو خیس پشتپنجرهباز خوابیدم که فرشید عصبانی شد دستشو مشت کرد یهنگاه بد به من کرد اخه هزار بار بهم گفته با موی خیس نخاب 😡🥵🥵🥵🥵دکتر گفت خب گلوت و سرت عفونت داره برات کپسول ازیترو مایسین مینویسم با شربت دیفن هیدرامین وکپسول سفیکسیم تا اینجاش که مشکل نداشتم که یهو گفت ۳تا پنسیلین ۱۲۰۰دوتاش الان میزنی یکی فردا یه ۲تا تب بر یکی امروز یکی فردا با ۲تا دگزا یکی امروز یکی فردا واااای گریمگرفته بود گفتم دکتر تورو خدا نه زیاده فرشید گفت سمیرا ساکت دکتربهتر مبدونه دکتر گفت فشارت رو ۸بود یه سرم هم مینویسم بزن تشکر کردیم رفتیم بیرون هرچی التماس فرشید کردم راضی نشد نزنم هرچی گفتم خودت تو خونه برام بزن لج کرده بود باهام راضی نشد 😭😭😭😭منو نشوند رو صندلی و خودش رفت داروها رو گرفت واورد به من گفت پاشو عزیزم منم از ترس رفتیم قبص ۴تا امپولو یه سرم گرفت فرشید پرستار گفت از پنی سیلین حساسیت نداره فرشید گفت نهپرستار گفت رو تخت بخاب واایداشتم سکته میکردم کسی نبود خلوت بود به خاطره همین گذاشتن فرشید بیاد داخل تزریقات باهام فرشید کمککرد نشستم رو تخت خودش کفشمو دراورد گفت عشقم نترس زود تموم میشه اصلا درد نداره امپولات کوچولوعه دکمه شلوارمم خودش باز کرد اخه اصلا جون تو تنم نبود منو خوابوند گفت عشقم دمر رو شکم بخاب منم خوابیدم فرشید شلوارمو تا زیر دوتا باسنم اورد پایین گفت نترس عشقم من پیشتم دستمم گرفت توهمین حین پرستاراومد گفت شورتشو بکش پایین فرشید هم از دو طرف کشید پایین خودمو سفت کرده بودم فرشید گفت عشقم شل باش پرستار زد رو باسن سمت راستم گفت شل باش درد نداره پنبه رو کشید امپولو فرو کرد منم دست فرشیدو فشار دادم خیلی درد نداشت زود تموم شد سمت چپمو پنبه کشید تب برو زد یه کم سوخت گفتم آی زود کشید بیرون دوباره سمت راستم پنبه کشید گفت شل باش تکون نخور پن سیلینه وای منم ترسیدم سفت سفت شدم دوبار زد روباسنم محکم گفت شل فرشید گفت عشقم نترس شل باش به زور شل شدم پنبه کشید وسط باسنم یه توده درست کرد امپولو فرو کرد وسط باسنم وااااای درد داشت گفتم فرشید درد داره فرشید گفت جانم الان تمومه تمومه واااای خیلی زیاد درد داشت هی آی آی میکردم که تموم شد کشید بیرون فرشید جاشو ماساژ میداد منم گریه میکردم پرستار رفت امپول یه خانم که پنی سیلین بود زد و اومد که خانمه هم کلی ناله کردو وقتی داشتمیرفت دستش رو باسنش بود دوباره اومد به من گفت خب اماده ای پنه کشید سمت چپم و پن سیلین بعدی هم زد وسط باسنم وااااااای از درد نمیتونستم تحمل کنم بلند بلند گریه میکردم فرشید هم هی قربون صدقم میرفت یهو سفت شدم پرستار زد بالای باسنم گفت شل فرشید هم گفت سمیرا شل باش به هزار بدبختی شلشدم بقیشو زد و دراورد واای خیلی درد داشت فرشید شلوارمو کشید بالا هی ماساژ میداد گفتم بریم فرشید قبول کرد کفشمو پوشید لنگون لنگون رفتم داخل ماشین فرشید صندلیو خابوند و من ایدم همین که نشسم داخل ماشین باسنم درد گرفت گفتم آی گریم گرفت فرشید گفت جانم چیه دردت گرفت گفتم اره خودشم اومد و رفتیم خونه هنوز بابا ومامان نیومده بودن فرشید منو بردداخل اتاق خابوند پتوکشسد روم وگفت عشقم سرم بزنم برات بعد بخاب منم گفتم نه گفت نترس عزیزم اروم میزنم منم راضی شدم استینمو زد بالا و به منگفت نگاه نکن عشقم منم رومو برگردوندم یهو دستم سوخت گفتم آی آی اشکم ریخت ولی زود تموم شد فرشید چسپ زدو گفت تموم شد عشقم یهو دید اشک ریختم گفت اه سمیرا داشتیم عشقم من طاقت گریه کردنتو ندارم وگونمو بوس کرد و گفت بخاب یهو نفهمیدم چطور خوابم برده و سرم هم داخل دستم نیست حالم خیلی بهتر بود ولی خوب خوب نبودم رفتم بیرون دیدم فرشید رفته و مامان بابا هم اومدن سلام کردم مامان گفت سلام عزیزم باباهم گفت سلام گل دخترم بهتری گفتم اره باباجون مامان گفت بیا سوپ پختم سوپو خوردمو گوشیمو برداشتم دیدم فرشید پیام داده نوشته سلام عشق دلم ببخش امروز درد زیادی تحمل کردی ببخش منو ان شاالله همیشه سالم باشی منم جوابشو دادم و تشکر کردم اینم از این خاطره ممنون که خوندید اگه طولانی شد ببخشید🥰🥰🥰🥰🥰خب اینم خاطره روز دوم فرداش که از خواب بیدار شدم مامان صبحونه شیر اورد خوردم حدود ساعت ۱۰بود دیدم زنگ ونه میخوره من داخل اتاق بیرون نرفتم مامان درو باز کرد بعداز چن دقیقه دیدم صدای فرشید میاد منم رفتم بیرون سلام کردم وفرشید هم جلو مامان بوسم کرد که خجالت کشیدم🙊🙊مامان گفت خیر باشه فرشید جان فرشید گفت والا ببخشید مزاحم شدم سمیرا چنتا امپوله کوچولو داره اومدم بزنم براش واااای استرس گرفتم مامان گفت باشه خوش اومدی عزیزم فرشید گفت سمیرا جان بیا خودشم زودتر رفت داخل اتاق امپولا رو انداخت رو میزم اومد یه کم بغلم کرد گفت احوال خانمم چطوره منم گتم ممنون خوبم گفت چرا بغض کرده گفتم امپول نمیخام هنو باسنم درد میکنه گفت ای جانم قربونت برم نترس قول میدم زود تموم بشه یهودر اتاق وزدن فرشید گفت بفرمایید مامان اومد داخل گفت پسرم پنبه الکل اوردم فرشید گفت ممنون از مامان گرفت مامان رفت بیرو درو زد فرشید هم منوودمر خابوند رو تخت رفت امپولارو اماده کرد اومد بالاسرم گفت خب عشقم خوبی گفتم اره شلوارمو از دوطرف تا زیر باسنم اورد پایین گفت خوشکلم نترسیا یهو گفت اوه جای دیروزیا کبوده بس خودتو سفت گرفتی پنبه کشید سمت چپم دگزارو زد یه کم سوخت دراورد دوباره همون طرفو پنبه کشید تب برو زد یه کم درد گرفت گفتم ااای ااااای گفت تموم تموم دراورد پنبه رو رو جاش فشار داد سمت راستمو پنبه کشید فهمیدم پن سیلینه سفت کردم گفت عشقم درد ندارهشل باش با دستش زد رو باسنم شل شدم توده درست کرد امپول زد وسطباسنم گفتم آااااااااااااای آااااااای درد دارهتوروخدا درش بیار وااای فرشید پامو تکون دادم که فرشید فورا روپام نشس سفت کردم محکم زد بالای باسنم داد زد گفت میگم شل کن درد میاد شل کردم تزریق کرد دراورد من هنو گریه میکردم گفت سمیرا جان چرا خودتواذیت میکنی نفسم منم گریم بیشتر شد رفت بیرون بعداز چن دقیقه دیدم با کیسه اب گرم اومد تا یکساعت برام کمپرس کرد باسنم خیلی درد میکرد بعد شلوارمو کشید بالا منو برگردوند وبوسم کرد خداحافظی کردو رفت سرکارش منم خیلی باسنم درد میکرد تاالان هم که این خاطررو مینویسم هنو جای امپولا درد میکنه فرشید تا ۲روز میومد کمپرس میکرد برام اینم از خاطره من تشکر میکنم که خوندید فداتون ممنون بازم میگم ببخشید که طولانی شد..ولی بعدش فرشید برام کادو وگل گرفت اومد خونمون 🥰🥰🥰🥰🥰♥️♥️♥️