خاطره مهدیس جان
#اخرین_خاطره
سلام دوستای گلم 😁😊😍 خوبین؟حالتون اکی هست؟!
من مهدیس ام ۲۰ ساله از خراسان یه شهرستان مرزی و گرم و خشک شهر ما به دیار اسبادها و شهر آفتاب مشهوره
قبل خاطرم میخام یکم صحبت کنم یکم غر بزنم و خودمو خالی کنم بعد برم سراغ خاطره...
نمیدونم چی باعث شد که من مهدیس دختر شر و شیطون تبدیل بشم به یک دختر کاملا درونگرا بی حوصله منزوی و کلافه...چند روزی که نه...چند ماهی هست که خیلی ناجور بهم ریختم عصبی شدم بی حوصله و کسل...خیلی دووم آوردم به کسی نگم خودم حلش کنم اما نشد سعیمو کردم...خواستم از یکی کمک بگیرم اما باز نتونستم بی حوصله و کلافه تر ازین بودم که پای صحبتا ونصیحتای کسی بشینم قاطی کردم...
مامانم ازین شرایط کسل شده و بابام کلافه هر دوشون اذیت میکنم دست خودم نیست خواهرم نصیحتم میکنه مامانم باهام حرف میزنه اما هر بار یجوری فرار میکنم
برام نوبت مشاور میگیره اما یه یه طریقی طفره میرم هر بار یه بهونه میارم...
دیشب حالم گرفته بود نمیدونم چی شد بعد چند سال شمارو الهه(پزشک سابقم الان رزیدنت جراحی هستن) رو پیدا کردم از تو مخاطبینم دقیق یادم نیست ساعت ۲ بود یا ۳ حتی بخودم نگفتم دختر الهه الان خوابه اذیتش میکنی اشکام میریخت درست شده بودم همون دختر کوچولوی ۱۶ ساله که الهه حسابی قربون صدقش میرفت گوشی و برداشت دل تو دلم نبود قلبم تو دهنم میزد صداش خابالو نبود انگار توی بیمارستان بود الووو.... سلااام بفرمایید...الهه؟؟
سلام عزیزم بفرمایید خودمم منم مهدیس😭
سلام مهدیس😍😍😍😍 عزیزم دلم فدات بشم خوبی؟؟؟خوشی؟؟؟ سلامتی عزیزم چخبر؟؟؟ چی شده این وقت شب یاد من افتادی و...دقیقا یکساعت حال و احوال کرد حتی امون نداد نفس بکشم😂
تمام حرفایی که تو دلم بود بهش گفتم خالی شده بودم سبک شدم
مث همیشه حرفایی شنیدم که حالمو بهتر میکرد و راه درستو نشونم میداد
بعد اینکه قطع کردم تا خود صبح یه دقیقه هم نخوابیدم به حرفاش فک کردم به زندگیم به رویاهام....
یه حرفی زد الهه که بقول خودش دنیا رو سرم خراب شد اما اون حرف باعث شد تا خود صبح فکر کنم: گفت مهدیس تو این دنیا تنها کسی که میتونه بهت کمک کنه خود تو هستی و تنها کسی که میتونه عوضت کنه بازم خودتی...
حرفش برام آشنا بود اما هیچوقت عمیقأ بهش فکر نکردم یه شب و تا صبح فک کردم و در نهایت به این نتیجه رسیدم!!
میخام حرفایی که بینمون رد و بدل شد و به عنوان نصیحت(البته که من خیلی کوچیکتر ازین حرفام که بخوام نصیحت کنم) و یادگار اینجا بذارم بعد برم عیناً اون حرفایی که به الهه گفتم اینجا مینویسم چون خیلی مهم و ارزشمند:
خیلی وقتا تو زندگیم به این نتیجه میرسم این سالهای آخر که زندگی سختگیر تر شد بارها بهش رسیدم این نتیجه بود که خیلی وقتا سر پا نگهم میداشت چون معتقد بودم هیشکی نمیتونه اونجوری که هستم تغییرم بده جز خودم و افکارم...خیلی بارها هم پیش اومد که از زیر این قانون زندگی فرار کردم چون اینکه خودمو تغییر بدم و عوض بشم برام سخت بود
گاهی فک میکنم اینکه از زیر حرفا و نصیحتای بقیه در میرم بخاطر اینکه به این زندگی و شرایط عادت کردم و بسنده زیر بار نمیرم چون میدونم در نهایت این منم که باید عوض بشم هر چقدر هم با بقیه صحبت کنم چیزی رو عوض نمیکنه تا خودم نخوام این منم که نمیخام به آرزوهام برسم و تلاشی بکنم اگ میخواستم تا الان بهش رسیده بودم.
از سر شب دارم به این فکر میکنم کجای راه رو اشتباهی رفتم و کجای کارم خطا بود که قشنگ ترین روزای عمرم داره اینطوری تلف میشه...
خیلی این روزا با خودم کلنجار رفتم و دو دوتا چهارتا کردم ببینم اصلا چی شد که اینجوری شد؟!!
ولی بهش رسیدم یعنی خیلی وقت پیش بهش رسیده بودم فقط تلاشی نکردم برای عوض کردن این شرایط...
میدونین من خودمو زده بودم به اون راه درحالی که همه چیو میدونستم
یه آیه قرآن میگ یه عده ای راه اشتباه رو رفتن درحالی که میدونستن اشتباهه ولی اون راه اشتباهو فقط از روی لجبازی و سرکشی رفتن....اومدم بگم خیلی از ما دقیقا همون ادمیم
آدمای بد و لجبازی شدیم با اینکه میدونیم اشتباهه ولی فقط از روی لجبازی داریم بهش ادامه میدهی و این رفتارا و شرایط و عوضش نمیکنم بعد از بقیه میخایم کمکمون کنن درحالی که خودمون هیچ تلاشی برای بهبود وضعیت نکردیم
بنظرم این نتیجه گیری تو زندگی خیلی مهم اومد واسه همین گفتمش
حالا بریم سراغ خاطره:
من خیلی زیاد خاطره دارم خیلی خیلی زیاد نمیدونم کدوم تعریف کنم اما میخام آخرین خاطراتمو به قلم بنشونم و احتمالا بعدش برای همیشه ازینجا خداحافظی کنم....
ریه هام یخ کرده بود و نفسم درست بالا نمیومد و دم و بازدم برام سخت شده بود مث همیشه این برام علامت آشنایی بود "عفونت" چیزی که هر بار برای چند ماهی نفس کشیدن عادیو ازم میگرفت چندباری مستقیم و غیر مستقیم به گوش مامانم رسوندم اما نمیدونم چی باعث میشد که علی رغم همیشه نسبت به این شرایط بی تفاوت باشه شاید بیحالی ناشی از رمضون... سردی نفسام نگرانم کرده بود من این شرایط قبلا بارها تجربه کردم...یسر به دارو های قبلنم زدم توش دوتا اسپری بود یه آبی و یه قهوه ای نمیدونستم باید کدوم بزنم اصلا کدوم به درد من میخوره فقط یادم اومد که آبی راه نفسمو باز میکرد دو پاف ازش زدم و پیاده زدم بیرون از خونه یه حال و هوا عوض کنم یه خیابون بالاتر از خونمون لوازم تحریر پوشاک و... هست رفتم چنتا دفتر و خودکار وهایلایتر خریدم با یه مانتو نخی تابستونی آخه هوا واقعا گرم شده بود وقتی برگشتم تمام بدنم خیس عرق شده بود مث همیشه در یخچال و باز کردم و از پارچ یه لیوان آب سرد ریختم و تا تهش سر کشیدم و رفتم زیر پتو هنوز یکساعت هم نگذشته بود که خس خس نفسام ارامشمو ازم گرفت بیدار شدم دیدم نمیتونم نفس بکشم ریه هام بشدت صدا میداد مث صدای بولدوزر وحشتناک بود حسابی ترسیده بودم همینجور که نفسم میگرفت یهو به سرفه افتادم نیم ساعت یکسره سرفه کردم انقد سرفه کردم که دیگ گوشام و گلوم درد میکرد و کیپ شده بود رنگ ناخونام و کف دستانم کبود شد یه لحظه خودمو تو آینه دیدم صورتم به وضوع سیاه شده بود سرم که تموم شد دکتر دوباره اومد پیشم دوباره علائم و شرایطمو چک کرد گفت الان بهترین ولی اینجا متخصص تا چند روز دیگ نمیاد شما باید برید شهرستان حالتون اصلا خوب نیست به بستری نیاز دارین هرچه سریعتر برین تا دوباره به این حد نرسیده
حالم خیلی بهتر بود از دکتر تشکر کردم وگفتم چشم حتما میرم
داشتم آروم برمیگشتم که دکتر صدام زد خانم....برگشتم و گفتم بله؟
دفترچتون بدین لطفاً... دفترچمو بهش دادم گفت تا وقتی که آماده بشی بری بیرجند چنتا آمپول برات مینویسم که بتونی تحمل کنی الان امپولای ضعیفی زدی چون نمیخاستم بیشتر اذیت بشی ولی اینارو حتما بزن باشه؟
_بله چشم
توی دفترچه رو باز کرد و شروع کرد به نوشتن خطش خوانا بود و میتونستم بفهمم چی مینویسه آمپول پنیسیلین ۱,۲۰۰+آمپول هیدروکورتیزون+ یه آمپول دیگ که آشنا نبود برام
به نشانه اعتراض گفتم آقای دکتر آخه ۱,۲۰۰ چرا؟؟همون ۸۰۰ هم کلی درد داشت😫😒 یکم جدیتر شد و گفت آمپول اصلا درد نداره فقط سوزنش یذرع درد داره زیادی شلوغش میکنین
وای مردم از خجالت با حرفش ولی هیچی نگفتم دوباره تشکر کردم و برگشتم خونه وقتی برگشتم خونه تقریبا شب شده بود حالم مساعد نبود و حسابی خسته و کسل بودم اولین کاری که کردم این بود که وای فای رو روشن کردم وپیامای تلگرام و اینستاگرامم رو سین کردم با بیحوصلگی گوشی رو روی تخت انداختم و لباسامو از شدت گرما از تنم کندم دلم برای یه دوش آب گرم لک میزد اما با اتفاقی که افتاد جرئتشو نداشتم که برم حموم آخه بابام میگه کسی که سرما میخوره اب نباید به تنش بخوره درسته تو حمام گرمه اما بیرون یهو سرده گرم و سرد میشه و نور علی نور
مقنعمو درآوردم و داشتم با موهای بلندم توی یه عالم دیگ سیر میکردم که خوابم برد روز بعدش ظهر همین که بیدار شدم سرفه هام شروع شد و از ریه هام خلط سیاه کنده میشد انقد ترسیده بودم که حد نداشت
سریع بدون هیچ مقدمه ای پنادور وبا پنبه و الکل برداشتم رفتم تو اتاق مطالعه خواهرم گفتم بگیر اینو برام بزن که داغون شدم فاطمه مامان بفهمه کلمو میکنه گفت چی شده گفتم هیچی فقط میدونم که ریه هام بدجور عفونت کرده
همینجور که داشتم میگفتم نفس نفس میزدم و هی سرفم میگرفت
آمپول از دستم گرفت گفت تو برو رو تختت من آمادش کنم میام منم قبول کردم رفتم درحالی که روی تختم لش کرده بودم و داشتم از آرامش حاکم بر اتاقم لذت میبردم خواهرم حامل یک عدد آمپول بدجنس دردناک اومد داخل داشت تکون تکونش میداد....
گفت برگرد زود تا نبسته سریع برگشتم گفتم آبجی جون عمه یواش بزن بخدا فلج شدم من گفت باشه حرف اضافی نزن(لعنتی خیلی مهربونه😂)
پنبه کشید سوزن فرو کرد واااایی با فرو کردن سوزن تمام بدنم لرزید و خودبخود سفت شد
گفت مهدیس شل کن پاتو وگرنه برای من سخت نیست همینجوری پیستون فشار بدم من مظلومانه شل کردم که پاک تیر کشید درد بین کمرم و پاهام پخش میشد وااااای خدا افتضاح بود بلند داد زدم اییییی مردم عوضی😭😭یواش درش بیااار مررردم تو رو خدا درش بیااااررر که کشید بیرون دقیقا تا یکساعت بعد داشتم اول خودمو بخاطر اینکه گفتم برام آمپول بزنه بعدم خواهرمو فوش میدادم خیلی دررد داشت مردم و زنده شدم تا ده دقیقه پام بی حس بود و تکون نمیخورد یه چنتا فوش من درآوردی نثارش کردم کیف کرد و رفت😭😂😂😂یه لحظه که سرفه هام قطع شد خودمو به دیوار گرفتم و سعی کردم یجایی بشینم یجایی که امن باشه بابام سر کار بود و مامانم تو خونه نبوددیهو جیغ زدم و خوردم به دیوار که صدای در خونه هوشیارم کرد تمام توانمو جمع کردم و داد زدم مااااماااان😫😫😫
توی گوشام سوت میکشید حالم قابل توصیف نبود داشتم میمردم صدای مامانمو نامفهوم میشنیدم مث یه صوت بود هیچی یادم نمیاد مامانم چند بار تو دهنم اسپری کرد اما تاثیری نداشت ازم میخاست نفس عمیق بکشم اما همین که میخواستم نفس بکشم سرفم میگرفت روز تعطیل بود و دکتر متخصص پیدا نمیشد اونم تو شهر کوچیکی مث شهر ما فقط دکتر اورژانس بود
مامانم سریع شماره بابامو گرفت و گفت زود خودتو برسون لباسای منم یجوری تنم کرد یه ربع بعد بابام رسید وقتی منو تو اون حال دید باورش نمیشد.
گفت مهدیییسس چیکار کردی با خودت؟؟؟ تو که منو کلافه کردی دیگ از دست این کارات من چیکار کنم؟؟؟ مامانم گفت تمومش کن همین الان زود باش بریم بیمارستان
تو راه بیمارستان چند بار بالا آوردم همش اسید و زرداب بود داغوون بودم اشکام درومده بود نمیدونم چطور تحمل کردم وارد اتاق ویزیت شدم گرم بود نمیتونستم تحمل کنم نفسم بیشتر تنگ میشد پاهام و به زمین می کوبیدم و سرفه میکردم دکتر معاینم کرد گلو و گوش و ریه هامو یه آمپول پنیسیلین ۸۰۰+ یه آمپول دیگ نوشت با شربت ضد سرفه و سفیکسیم و... و گفت سریع امپولاش تزریق بشه سریع نگرانی رو تو صورت دکتر میدیدم اونم مثل من حالش خوب نبود دفترچمو برداشت و رفت استیشن به یه پرستار خانوم گفت این امپولارو براش بزنین وقتی باباش داروهارو آورد جایگزین کنین
منم سر به زیر و مطیعانه رفتم دنبال پرستار رو تخت خوابیدم اما هی نفس کم میاوردم و عق میزدم پرستاره بهم گفت فقط دو دقیقه تحمل کن سعی کن سرفه هات باعث تکون خوردنت نشن زودی تموم میشه فقط دو دقیقه
سرمو تموم دادم گفتم چشم آروم شده بودم پای چپمو پنبه کشید و پنیسیلین رو فرو کرد اول دردش قابل تحمل بود اما رفته رفته بدتر میشد دیگ تحمل نداشتم تهوع و سرفه و نفس تنگی امونمو بریده بود بلند گفتم اییییییی😭😭😭 گفت تموووم تمووم خواست پای دیگمو آماده کنه گفتم نه... تو.. رو... خو..دا یه لحظه صبر کنید خفه شدم نیم خیز شدم چندبار نفس گرفتم آرومتر که شدم برگشتم اون حالت دمر خوابیدن تنفسمو بدتر میکرد پای دیگمو پنبه کشید و فرو کرد هیچی حس نکردم درد آمپول بین اون حال بدم گم شده بود سریع بلند شدم و نفس نفس گفتم م..م..نو..ن😭😫
دکتر با نگرانی دم در تزریقات وایساده بود تا منو دید گفت بهتری؟؟؟ با سر به نشونه نه علامت دادم گفت نیم ساعت باید صبر کنی ببینیم چی میشه خب؟ _اوهوم آروم آروم با کمک مامانم رفتم یه گوشه کمتر از دو دیقه کنار دیوار وایسادم و بشدت سرفه میکردم حالم افتضاح بود توی فضای اورژانس فقط صدای سرفه های من میپیچید بیمارستان خلوت بود دکتر از تو استیشن نگام میکرد کاملا حسشو درک میکردم بعد دو دیقه اومد پیشم انگار اونم مثل من بیتاب بود گفت دنبالم بیا آروم آروم و به سختی قدم برمیداشتم دنبال دکتر رفتم تو اتاق احیا گفت باورم نمیشه حالت انقد بد باشه چند روزه اینطوره؟ گفتم دو روز _پس حسابی ریه هات حساس برام اکسیژن گذاشت فشار و اشباعمو چک کرد هم فشارم هم اشباعم خیلی کم بود کمکم کرد رو تخت دراز بکشم گفت باید بستری بشی ولی متخصص نداریم چیکار باید کرد نمیدونم کلافه تر از من اون بود (این دکتر میگفت دوست داداشمه و منو میشناسه اما من اولین بار بود میدیدمش) به پرستار گفت ازم رگ بگیره بد دو دقیقه پرستار با گارو و انژیوکت اومد بالا سرم بالای دستم روی ارنجم با گارو بست چند بار روی دستم ضربه زد و سوزنو فرو کرد چشام بستم اما درد زیادی حس نکردم فقط یه حاله ای از درد توی دستم پیچید بعدش سرمُ زد دکتر دوباره اومد گفت تهوع داری _اوهوم
معدت خوبه؟؛
_نه
گفت توی میکروست براش ضدتهوع بریزین بعد نیم ساعت چهل دقیقه حالم بهتر شده بود نفسام مرتب تر و تهوعم کمتر شد
خیال میکردم دیگ حالم خوب شده میتونم برم اما پرستار اومد توی میکروست بعدی یه سفتریاکسون ریخت و داخل ورید دستم یه آمپول پنتو پزازول خالی کرد گفت اگ مشکلی نداشتی میتونی بعد تموم شدن سرم بری خونه گفت غلط میکنی میگی بیا بزن منکه مجبورت نکردم😂(خیلی بی تربیوت تشریف داره) گفتم حرف نباشه برو نمیخام شکلتو ببینم دختره پررو فلان فلان (جایز نیست بگم)😒
تا خود صبح سرفه کردم و بالا آوردم حالم خیلی بد بود ساعت ۵ صبح بود که تهوم خیلی بیشتر شد و هر چند دقیقه راهی روشویی میشدم نمیدونستم چیکار کنم خواهرم خوابیده بود مامانم بابام همه خواب بودن یه آمپول اندانسترون داشتم تو کمدم، همیشه تو کمدم پیدا میشه چون من همیشه تهوع دارم بلد بودم بزنم خودم اما دلم نمیخواست اینکارو بکنم حس بدی بهم منتقل میکنه ولی هی حالم بدتر میشد بالاخره دلو زدم به دریا آمپول آماده کردم پنبه الکل و برداشتم روی تخت دراز کشیدم روی پای راستم که بیشتر تسلط دارم پنبه کشیدم نیدل و فرو کردم اسپیره کردم و آروم تزریق کردم درد زیادی نداشت حالم رفته رفته بهتر میشد و چشام سنگینی میکرد و رشته های خواب تو چشام تنیده میشد
دقیق نمیدونم چقدر طول کشید اما با اثر پنیسیلین هایی که زدم ریه هام خشک شد و سرفه هان بدتر تو راه شهری که داشتم میرفتم سراغ متخصص حالم خیلی بدتر شده بود هوا گرم و خشک بود و سرفه میکردم نمیتونستم نفس بکشم از یه طرف هر چند قدم بالا میاوردم الانکه بهش فک میکنم نمیدونم چطور تحمل کردم واقعا شرایط سختی بود یه مقداری از مسیرو رفته بودیم همونجور که سرفه میکردم و هر چند دقیقه بالا میاوردم دیدم بابام سروته کرد و آره برمیگرده گفتم چرا نمیری؟؟گفت اینجوری خفه میشی نمیرسیم وسط بیابون چیکار کنیم بریم همون بیمارستان خلاصه برگشتیم همینکه رسیدیم مستقیم رفتیم بیمارستان دکتر اورژانس معاینم کرد و گفت وضع ریه هات اصلا خوب نیست باید بستری بشی و پرونده تشکیل داد دکتر داخلی رو هم خبر کردن اونم اومد دوباره از اول معاینم کرد و پرونده رو کامل کرد نیم ساعتی طول کشید تا کارای بستری انجام شد بعدش رفتم رو یکی از تختای انتهای اورژانس دراز کشیدم یه پرستار آقا اومد برام انژیوکت بزنه خیلی ترسیده بودم حالم به مراتب بدتر از قبل بود انقد بالا آورده بودم که رگ نداشتم بلاخره دور ساعدم گارو رو بست و یه رگ از پشت دستم انتخاب کرد پنبه کشید انژیوکت و باز کرد با کمی جدیت گفت صورتتو اونور کن و اصلا اینطرف نگاه نکن خب؟گفتم چشم
همینکه سوزنو فرو کرد یذره دستم کشیدم و گفتم اییییی😫😭 صورتمو برگردوندم صداشو یذره بالاتر برد و گفت مگ نمیگم اینطرف نگاه نکن دو سه بار جهت انژیوکت عوض کرد که خیییلییی درد داشت ولی ازش ترسیده بودم دیگ چیزی نگفتم رو دستم کلی چسب زد گفت رگت وضعیتی خیلی مراقب باش خراب نشه سرم وصل کرد بهش چنتا آمپول تو میکروست ریخت و یه پنتو IV داخل انژیوکت خالی کرد و رفت
بعد چند دقیقه دوباره اومد ازم خون گرفت و گفت آماده باشی که از ریه هات عکس بگیرن خلاصه از قفسه سینم عکس گرفتن و آخر شب با همون پرستار آقا رفتیم داخل بخش که تخت خالی نداشتن فقط یه تخت داشتن که کنار مریض بدحالی بود که آنفولانزا شدید داشت منم به مامانم گفتم من عمرا رو این تخت بخوابم حالم بد که هست میخای بدتر بشه مامانمم باهام موافق بود. خلاصه اون شب تا خود صبح یه دقیقه هم نخوابیدم فقط سالن بخش و متر میکردم و هی بالا میاوردم نزدیکای صبح بود که دیگ گریم گرفت گفتم مااماان توروخدا ازینجا بریم توروخدا رضایت شخصی بده من برم نمیتونم اینجا تحمل کنم انقد گریه کردم که از حال رفتم پرستار اومد بهم شکلات داد و سرممو تند کرد حالم جا بیاد گفتم توروخدا بذارین من ازینجا برم دیگ نمیتونم تحمل کنم دارم تموم میکنم😭😭😭😭 از دیشب صدبار بالا اوردم
اونم یکم باهام حرف زد آرومم کرد گفت باشه باشه ولی الان ساعت ۵ صبح که نمیشه بذارم بری تازه دست من نیست ساعت ۱۰ دکتر میاد باهاش صحبت کن
تا ساعتای ۹_۱۰ از شدت خستگی یکم رو تخت نشستم تا اینکه دکتر اومد قبل اینکه من بهش چیزی بگم گفت پرستار گفته دیشب خیلی حالت بد بوده اره؟ گفتم بله گفت فضای بخش حسابی آلوده هست بهتره بری خونه تو این شرایط بدترم میشی خودت میخای بمونی یا بری؟ گفتم میخام برم واقعا نمیتونم این جو رو تحمل کنم خلاصه مرخصم کرد و کلی آنتی بیوتیک برام نوشت که فقط شربتای فارمنتین و خوردم و از قرصا یدونه هم نخوردم
متاسفانه هنوز با گذشت چند هفته خوب نشدم و همین الان کلی سرفه کردم
«پایان»
پ.ن۱:نمیدونم چرا اما یه مدت هست که خندیدن و شاد بودن برام سخت ترین کار دنیا شده از آخرین باری که از ته دل خندیدم هیچی یادم نمیاد اینکه تنها باشم و تو خودم غرق بشم آرامش خاصی بهم میده....
پ.ن۲: این آخرین خاطره ای هست که میزارم بعد اینکه باهاتون صحبت کردم برای یه مدت طولانی ازینجا میرم
پ.ن۳:حلالم کنید و از اعماق دلای نازنینتون برام دعا کنید
پ.ن۴:بسی پادشاهی کنم در گدایی چو باشم گدای گدایان زهرا
پ.ن۵:میرم ازینجا ازین دنیا ازین گوشی میرم تا ازین روزای سخت عبور کنم میرم تا برای آرزوهام تلاش کنم آرزوهایی که براشون خون جگر خوردم
پ.ن آخر: دوستتون دارم جدا ازینکه فک کنم نمیشناسمتون و تک تکتون مجازی هستین من دوستی شمارو باور کردم برام مبدل به واقعیت شده
ازتون میخام برای آخرین خاطرم هر کس یه نصیحت کنه منو حرفایی که تو زندگیم اثر بزاره و خوشحالم کنه
ایام بکامتون شاد و خوشحال و تندرست باشید....