خاطره سمیراجان
سلام من دوباره اومدم خاطره بنویسم برا بچه های عزیز وب ببخشید اگه خاطرههای طولانی مینویسم خب من سمیرام خاطرم در مورد فرشیدهستش که امروز صبح اتفاق افتاد
دیشب فرشید اومد خونمون برا شام مامان هم فداش بشم غذای مورد علاقه فرشیدو درست کرده بود فسنجون فرشید هم تا میتونست خورد عزیزم قراربود فرشیدشب خونه ما بمونه صبح هم بره سرکار تا ۱۱در محفل گرم خانواده نشستیم بعد بافرشید رفتیم داخل اتاق بخابیم فرشیداز دیروزمیگفت فک کنم سرما خوردم ولی اهمیت نمیداد تا اینکه پنجره رو باز گذاشتم خابیدیم چون هوای اتاق خیلی گرم بود صبح که بیدار شدیم فرشید گفت سمیرا به زور حرف میزنم گلوم داره میترکه منم نگران شدم براش ابجوش عسل اوردم بهش دادم با صبحونه به زور ۳.۴تا لقمه دادم بهش گفتم نرو سرکار حالت بده فضای بیمارستان هم بدتره برات گفت اصلا جون ندارم بلند بشم نمیتونم برم تا ساعت ۱۰ هی مراقبش بودم ولی هی حالشبدتر میشد اخه شب قبلش هم فسنجون خورده بود چرب بوده برا گلوش خوب نبوده بدترشده منم رفتم زنگ زدم به اقای دکتر که دوست فرشید هست قضیه رو گفتم گفت تو مسیر بیمارستان بودم الان میام معاینش میکنم ادرسو لطف کن بگو منم ادرسو گفتم قطع کردم رفتم پیش فرشید باهم حرف زدیم هی میگفت چیزی نیست نگران نباش بعداز ۱۵دقیقه دکتر اومد درو باز کردم اومد به فرشید گفته بودم زنگ زدم دکتر فرشید رو تخت من خابیده بود دکتر هم با مامان سلام علیک کرد اومد داخل اتاق من منم درو بستم رفتم پیش فرشید نشسم دکتر هم معاینه کرد گفت فرشید جان وضع گلوت افتضاحه الان دارو مینویسم میرم میگیرم منم تعارف کردم گفتم نه ممنون خودم میرم میگیرم میارم دکتر قبول نکرد و رفت منم برا فرشید اب پرتقال اوردم دادم بهش به زور نصف لیوانو خورد دکتر اومد واااای داخل کیسه پرازززز امپول بزرگ من ترسیدم به جای فرشید ،ولی فرشید هیچی نمیگفت اخه نمیترسه دکتر گفت سمیرا خانم کمک کن دمر بخابه منم بند شلوار ورزشی فرشیدو باز کردم کمک کردم دمر بخابه شلوارش هم تا نصف کشیدم پایین دکتر اومد بالا سرش گفت امپولا عضلانی عمیقه شلوارشو از دو طرف کامل کشید پایین بعدگفت فرشید جان اماده ای فرشید گفت اره دکتر گفت تب بر هست پنبه کشید بالای باسنشو فرو کرد فرشید هیچی نگفت تموم شد دراورد بعدیوبرداشت یه کم بزرگ تر بود گفت پنی سیلین ۶.۳۳هست پنبه کشید همون سمت دوباره فرو کرد فرشید مش کرد هیچی نگفت تا تموم شد دراورد دکتر رفت دوتا امپول بزرگ اماده کرد اورد وای من که ترسیدم یکیش ماده زرد رنگ داخلش بود که دکتر گفت سفتریاکسونه یکیش ماده شیری دکتر گفت پن سیلین ۱۲۰۰هس دکترزد رو باسن فرشید گفت افرین شل شل باش درد داره پنبه کشید وسط باسنش سفتریاکسونو فرو کرد که فرشید یه تکون خوردو دوباره ریلکس خابید ولی دستشو مشت کرد منم دستشو گرفته بودم میگفتم عشقم الان تمومه یهو فرشید سفت کرد گفت وااای دکتر درد داره دکتر محکم زد رو باسنش گفت شل باش شل فرشید هم شل کرد دکتر زد و امپولو دراورد پنبه رو گذاشت روش به من گفت ماساژ بده منم با پنبه ماساژ دادم براش ولی دردش میومد رفت پن سیلینو کشید داخل ویال اومد گفت فرشید جان دیگه نگما شل باش سفت نکن اول با انگشتش باسن فرشیدو فشار میداد که شل کنه یهو یه ضربه زدو امپولو زد وسط باسن فرشید که فرشید یهو گفت اخخخخ گفتم جانم جانم اروم باش بوسش کردم دکتر هم گفت اه بچه نشو تحمل کن الان تمومه بعداز ۳.۴دقیقه فرشید گفت وااااای بکش بیرون مردم دکتر هم دراورد گفت تموم تموم منم گفتم افرین عشقم تموم دکتر یه کم جای امپولا رو ماساژ داد گفت فرشید شیاف هم داری بزارم برات فرشید خجالت میکشیدولی قبول کرد دکتر شلوار فرشیدو تا دود ران کشید پیین گفت رو بغل بخاب فرشید هم خابید و دکتر ژل زد و فرو کرد شیافو فرشید گت وااای دکتر گفت تموم تموم منم کمک کردم شلوارشو کشید بالا و پتو کشیدم روش دکتر هم خداحافظی کردو رفت گفت فرشید مرخصی تا ۴روز برات رد میکنم نگران نباش اینم از خاطره امروز ممنون که خوندید ساعت ۸دوباره امپول داره وشیاف خاطرشو مینویسم براتون 🥰♥️🥰🥰