خاطره نیوشا جان
سلام نیوشام🙋🏻♀️
راستش میخوام منم یکم قبل از خاطره حرفایی بزنم اونروز توی کامنتای یکی از خاطره ها یه دوست عزیزم که اسمشون یادم نمیاد یه حرف خیلی جالبی زدن گفتن مگه توی دنیا چقدر ادم هست که شوهراشون دکتره 😂😂با تک تک حرفاشون موافقم والا منم حس میکنم سر راهیم😕😐 منم از امپول میترسم همیشه بعد از امپول بهم میخندن قهرم کنم کادو نمیخرن😑 باز حداقل یکی دو نفر همچین زندگی داشته باشن قابل قبوله ولی همه ابنجا زندگیشون عین همه!! باور کنین همه با موی خیس جلوی کولر خوابیدن مریض نمیشن حداقل یه سری دوستان توجهی ندارن به کامنت ها و هعی خیال بافی میکنن یکم منطقی خیال بافی کنین رمان ننویسین لطفا خب بریم سراغ خاطره امسال اذر ماه یا دی ماه بود فکر کنم من کلاس فیزیک داشتم مامان و بابام اومدن دنبالم نیما با دوستاش رفته بود سنندج😍(حتمااا یبار برید بهترین مسافرتو تجربه میکنید یه شهر خوشگل با مردمای خیلی مهربون رفتین اگه بستنیای ابیدر یادتون نره) مامان بابامم کمی سرما خوردگی داشتن قرار بود فردا که نیما اومد برن تهران بخاطر وقت دکتر مامانم خلاصع اومدم سوار ماشین شدم بابام گفت میریم درمونگاه دکتر( دوست بابام هستن) اونجاست توهم بیا گفتم نه من خوبم شما برید منو برسونید خونه بابام گفت نه بیا توهم تک سرفه داری خلاصه منو بزور بردن دکتر رفتیم درمونگاه خیلی شلوغ بود رو به روی ما یه زن و شوهر مسن بودن که کنارشونم یه خانوم مسن با پسرشون اون خانومه که با همسرشون بودن ماسک زده بودن ولی سرفه کردنی خیلی با مزه ماسکو برمیداشتن سرفه میکردن دوباره میزاشتن😂من همینجوری داشتم با مامانم صحبت میکردم که یهو خانوم مسنه ک با پسرشون اومده بودن گفتن اقا به شما چه من دوست دارم ماسک نزدم انقدر ادم ماسک نزده بیچاره مرده هم میگفت خانوم بخدا من به زنم گفتم به شما نه خانومه تا اخرش غر زد و باور نکرد که به خانوم خودش گفته😂😂 خلاصه نوبتمون شد رفتیم تو دکتر معاینه کردن به من گفتن هیچیت نیست چرا اومدی😒😂برای مامان و بابامم چندتا دارو نوشتن رفتیم خونه من به شدتتت لرز داشتم با پالتو و شلوار تو خونه سردم بود رفتم زیر کرسی( از این کرسیای که با بخاری برقی کوچیکا درست میکنن)بازم گرم نمیشدم خیلی سردم بود حالا این بخاریم اتومات میکردخاموش میشد من یخ میزدم مامانم اینام نگران شده بودن خلاصه بزور لباسامو عوض کردم خودمو پوشوندم رفتم زیر کرسی خوابیدم صبح که بیدار شدم انقدر حالم بد بود که اصلا نمی تونستم باور کنم یه روزه انقدر حالم میتونه بد بشه مامان بابامم عذاب وجدان داشتن که منو زورکی بردن درمونگاه😂مامانم جا انداخت جلو تلویزیون رفتم زیر پتو هعی از چشام اشک میومد غذاهم اصلا نمی توستم بخورم تا عصر نیما اومد و مامان بابای منم رفتن تهران نیما منو دید شکه شد اصلا گفت چیشدی تو خلاصه تعریف کردم حالا کلیم خندید بهم لباساشو عوض کرد اومد معاینم کرد با چراغ قوه گوشیشو قاشق چای خوری😂 وسایلاش پیشش نبود برام دارو نوشت مهرش پیدا نمیشذ حالا کل کولشو ریخته بود دنبال مهرش بود هعی میگفتم خب شاید پیش وسایلاته میگفت نه بابا یه مهر دیگه دارم خلاصه با بدبختی مهر پیدا کرد داشت میرفت گفتم نبما من امپول نمیزنماااا چیزی نگفت رفت یه ۴۰ دیقه بعد اومد کیسه دارو هارو نگاه کردم سرم و امپول و قرص و شربت بود سرمو دیدم کپ کردم (اون موقع از سرم بیشتر از امپول میترسیدم الان نه) گفتم نیما من نه امپول میزنم نه سرم گفت فشارت پایینه الان غذا گرم میکنم دوتایی میخوریم نتونستی غذا بخوری سرم میزنم برات گفتم من نمی تونم غذا بخورم گفت خب پس سرم میزنی بغض کردم گفتم خیلی بدی خیلی زور میگی خندید گفت خب چیکار کنیم الان؟ نه غذا میخوری نه سرم میزنی فشارتم پایینه گفتم نمیدونم گفت حالا بزار غذا بیارم غذارو اورد حال منم پتو زدم کنار همونجا کنار تشکم نشستم برام غذا کشید یه قاشق خوردم واقعا نمی تونستم گفتم نیما نمی تونم بخورم گفت باشه اشکال نداره سعی کن اروم اروم با ماست بخوری غذا بخوری زودتر خوب میشیا خودش غذااشو خورد یه ذره ماست خوردم اصلا نمی تونستم غذاش تموم شد گفت جمع کنم؟ نمیخوری دیگ گفتم نه با خنده گفتم ناهار نخورده بودی( اخه تموم کرد غذارو)😂😂😂گفت چرا بابا خورده بودم غذارو دیدم هوس کردم😂😑 گفتم قوربون هوست که اندازه دو وعده غذایی منه خندید گفت کاش مامان برات سوپ درست میکرد میترسم سوپ اماده بدم بهت بدتر شی معلوم نیست توشون چیه گفتم نه نمی تونم بخورم کلا گفت اوکی منم دوباره دراز کشید حالا یه دستم دستمال کاغذی اشکمو پاک میکردم با یه دستمم بینیمو😂😂😂 نیما با کیسه دارو ها اومد با یه لیوان اب گفت نیو معدت خالیه یه ذره نون پنیر بیارم برات؟ گفتم نه توروخدا گفت اخه با معده خالی قزص نمیشه ک خلاصه دو سه لقمه بزور نون پنیر خوردم قرصامو داد بهم خوردم گفت دراز بکش دوتا امپول بزنم بهت بعد سرمتو گفتم نه من گفتم نمیزنم گفت نمیشه ک باید بزنی چشام پر شد گفتم توروخدا ولم کن خودم خوب میشم خندید گفت با چی با باد هوا؟بدو بخواب اذیت نکن بعد از کیسه دوتا امپول در اورد دیدم دوتای دیگم هست با گریه گفتم خیلی بدی چرا الکی میگی دوتا اول یکم باتعجب بهم نگاه کرد گفت نگاه چه گریه ایی میکنه واسه دوتا دونه امپول اینارو میریزم تو سرمت بخواب دیگ خستم کردی لوس با گریه گفتم لوس نیستم گفت نیو جدا گریه میکنی😕گفتم نه اشک خوشحالی برای امپول خندید گفت بخواب درد نداره گفتم نیمااا گفت عه کلافم کردی بخواب دیگه با گریه خوابیدم اونم امپولارو اماده کرد اومد نشست کنارم گفت نترس جوجه زود تموم میشه دردش یه لحظست منم هیچی نگفتم گفت الو مشترک مورد نظر در دسترس نیستی چرا؟😂گفتم بلهه هیچی نگفت امادم کرد منم محکم چشامو با دستام گرفتم و هاهای گریه کردم گفت نیو جان بزار بزنم بعد گریه کن گفتم خیلی بدی گفت ببخشید شوخی کردم گریه نکن بخدا انقدر تو بزرگش میکنی ترس نداره(اینو واقعا خودمم قبول دارم ولی چه کنم دست خودم نیست) پنبه کشید امپول زد زیاد درد نداشت زود تموم شد در اورد یه ذره پنبه رو نگه داشت گفت خوبی؟گفتم هوم گفت دیدی درد نداشت گفتم هوم😂گفت مرض هوم زبون نداری مگه 😂خندیدم گفت افرین بخند دوباره طرف دیگمو پنبه کشید امپول رو زد گفتم اییی درد داشت خیلیم درد داشت تو کل پام پخش شد گفتم ایی درد داره😭😭گفت تموم شد تموم پنبه رو یکم نگه داشت لباسمو درست کرد اروم برگشتم با خنده گفت قیافشو دخترا بهتر میدونن که ادم گریه کنه زشت میشه الان انقدر زشت شدی 😂😂گفتم زشت خودتی گفت وای وای ادم به داداشش میگه زشت؟ گفتم برو بابا دوتاامپولو با سرم رو در اورد امپولارو ریخت تو سرم سرم زرد شد😑 گفتم نیما توروخذا نه من نمیزنم خیلی میترسم 😭😭گفت این دردش کمتر از امپوله اروم باش چیزی نیست رفت رخت اویز اورد گذاشت بالا سرم سرم رو هم اویزون کرد گفت دستتو بده با گریه گفتم نه نمیخوام خوبم یه ذره نگام کرد گفت عجب گرفتاری شدیما دستتو بده چشاتو ببند منم دستمو دادم بهش محکم بالای دستمو با یه دستش گرفت دنبال رنگ میگشت با سر انگشتش منم اروم اروم گریه میکردم گفت گریه نکن جوجه خودمو مثل اون شخصیت بدجنسای کارتن ها حس میکنم عذاب وجدان گرفتم😂گفتم پس ولم کنن جدی شد گفت نفس عمیق بکش یه ذره اروم شو چشاتم ببند منم همون کارارو کردم ولی همچنان گریه میکردم منتظر درد بودم نیما هم با انگشتش دنبال رگ بود غر میزد بچه تو چرا انقدر بی جونی دستاشو یکم فشار بدم شکسته رگم که نداری گفتم ایی نمیدونم خندید گفت چیو نمیدونی🤦🏻♀️😂خیلی استرس داشتم سوزنو فرو کرد اروم گفتم ای گفت تمومه نوار چسب زد کلی سر به سرم گذاشت وخندیدم همش مواظب بودم سرمه چیزیش نشه درنیاد نیما میگفت در نمیاد نترس خلاصه نیم ساعت بعد تقریبا تموم شد نیما کشید سرمو پنبه رو داد دستم نگه داشتم خونش بند اومد اینم خاطر من☺️امیدوارم خوشتون اومده باشه❤️