سلام من قبلا دوتا خاطره گذاشتم حالا میخوام خاطره ی امپول زدن دخترعمه چهارسالم آیسان رو براتون بنویسم چندروز پیش ما و خانواده ی عموم و عمم خونه مادربزرگم دعوت بودیم وقتی رسیدیم بعد از سلام و احوال پرسی من سراغ آیسانو از عمم گرفتم عمه هم که انگار یه چیزی یادش افتاده باشه گفت سایه جان ببین میتونی پیداش کنی باز رفته قایم شده _چرا قایم شده عمه؟_حالا تو که میدونی کجا قایم میشه بیارش بعد برات میگم ، منم رفتم سمت مخفیگاه آیسان تو خونه مادربزرگم در اتاقو باز کردم و چندبار آیسانو صدا زدم ک یه صدای هیع گریه اومد بعد آیسان از پشت میز بیرون اومد و با گریه پرید بغلم منم با تعجب گفتم آیسان!خوشگل من چرا گریه میکنی؟ ایسانم با گریه گفت سایه جووون _جانم عزیزم چرا قایم شدی؟ بعدم درحالی ک اشکاشو پاک میکردم بریده بریده گفت _ما مامانی میگه باید آ اامپول بزنمممم _چرا عزیزم مگه مریض شدی؟_اوهوم ، دیروزم دوتا امپول زدم دیگه نمیخوااااام ، سایه جون؟، من ک خیلی دلم براش سوخته بود اروم گفتم جانم؟ _به مامانی بگو امپول نزنم توروخدا ، ب علی گفته امپولمو بزنه «علی پسرعموم ک قبلا گفته بودم دوره تزریق رفته» _پس تو همینجا بشین گریه هم نکن خب؟ منم میرم با مامانت حرف میزنم ، سرشو تکون دادو منم با ناراحتی رفتم پایین و رو به عمم گفتم:عمه میخواید به آیسان امپول بزنید؟_اره عمه سرماخورده باید امپولشو بزنه _ولی میگه دیروز زده که الانم حالش خوب بود _تجویز دکتره عزیزم امروزم باید بزنه _عمه بچه س خب گناه داره دوتا بسش نیس؟ _سایه جان اگه دوسش داری بیارش امپولشو بزنه ک زودتر خوب بشه ، منم ی نگاه تند ب علی کردم و خواستم دوباره حرفی بزنم ک علی گفت:سایه راست میگه پنی سیلینم هست اذیت میشه ، عمم فقط گفت برو بیارش سایه ، باناراحتی رفتم آیسانو اوردم اونم سرشو بغلم قایم کرده بود و فقط گریه میکرد ، عمه امپولو ب علی داد و ب آیسان گفت:آیسانم دراز بکش پسردایی برات بزنه ایسانم گریش شدیدتر شد و عمه رفت پنبه و الکل بیاره وقتی برگشت گفت ایسان با شما بودما ،ایسان با بغض گفت سایه جون میشه روپات بخوابم؟ منم با دلسوزی گفتم اره عزیزم و روپام خوابوندمش ک گفت:میگی اروم بزنه؟ _حتما ایسانم ، همون لحظه علی با امپول اماده و پنبه الکلی اومد جلو منم ایسانو اماده کردم و رو به علی گفتم:باید امپول دخترعمه ی خوشگلمونو خیلی اروم براش بزنی ک دردش نیاد _چشممم یه جوری میزنم هیچی حس نکنه ، رو دوطرف باسن ایسان دوتا کبودی بزرگ بود علیم سمتی ک تسلط داشت پنبه کشید ک ایسان گفت:آیییییی و باز زد زیر گریه و بعدم سعی کرد بلند شه که علی کمرشو گرفت وگفت من ک هنوز نزدم خانومی ، سایه نگهش دار منم که خودم داشت اشکم درمیومد پاها و کمرشو نگه داشتم ک یدفعه سوزن فرو رفت تو باسن تپل کوچولوش و اروم اروم تزریق شد و صدای گریه ی آیسان همزمان شد باریختن اشکای من، وسطای تزریق بود ک ایسان از درد ضعف کرد و بدون اینکه صدایی ازش بیاد دهنش باز موند منم با صدای بلندو گریه ای گفتم علی تروخدا درش بیار اونم گفت چیزی نیست الان تموم میشه فوت کن تو صورتش ، کاری ک گفت کردم و چند ثانیه بعد امپول تموم شد و بیرون کشیدش ، آیسان هنوز اروم هق هق میکرد و منم ک خودم صورتم خیس بود سعی داشتم ارومش کنم ، علی دستاشو شست و اومد بهم گفت جای امپولو ماساژ بدم ولی آیسان اجازه نداد و گفت درد داره منم گفتم مامانش رفته براش کمپرس بیاره وقتی عمه جای امپولارو کمپرس کرد به آیسان گفت:از پسردایی تشکر کردی آیسان ک حسابی بغض کرده بود گفت نه عمم گفت اشتباه کردی دیگه زود باش ببینم ایسانم گفت نمیخوااام ک علی گفت اذیتش نکنید عمه از بچه که انتظار ندارید از کسی که بهش امپول زده تشکر کنه؟ ، اونشب ایسان یه کلمه هم با علی حرف نزد و هرچی علی سعی کرد اشتیش بده توجه نکرد اخرشم علی براش عروسک خرید و بزور اشتیش داد.