سلام.آفرینم.21سالمه.اومدم اولین خاطرمو بگم.چند وقت پیش بد جور سرما خورده بودم .طوری که تب داشتم و گوشام درد میکرد.من تو یه شهر دیگه دانشجوام.رفتم دانشگاه.موقع برگشتن به خونه رفتم دکتر.همین که رسیدم درمانگاه از استرس دل ضعفه گرفتم.قبض گرفتم و منتظر شدم تا نوبتم بشه.تو تمام این مدت هی به خودم میگفتم برم نرم.که نوبتم شد و رفتم پیش دکتر.دکتر معاینه ام کرد و گفت وضعیت گلوت خیلی خرابه.شروع کرد نسخه نوشتن منم هی دو دل بودم که آخر سر به دکتر گفتم میشه آمپول ننویسید اونم گفت شما دکتری یا من؟بعدم بهم گفت پنی سیلین زدی یا نه؟منم گفتم نه نزدم.گفت بگو برات تست کنن ولی این درمانگاه امکانات لازم نداره تو بیمارستان تزریق کن.نسخه رو گرفتمو تشکر کردم  و اومدم بیرون.رفتم داروخونه و دارو هامو گرفتم. سه تا آمپول 6.33و یه بتامتازون و یه پیروکسیکام با چندتا قرص .وااااااای انقدر ترسیدم که نگو.میخواستم نرم دیگه تزریق کنم دوستام انقدر اصرار کردن مجبور شدم برم.ولی گفتم تنها میرم کسی نیاد.رفتم یه درمانگاه دیگه و قبض گرفتم واسه تزریق.رفتم اتااق تزریقات یه پرستاره خوش اخلاقی بود.آمپولا رو بهش دادم.گفت برو آماده شو .رفتم آماده شدم از یه طرفم به غلط کردن افتاده بودم میگفتم کاش نمیومدم.وقتی پرستاره اومد بالا سرم پاشدم از روتخت گفت نمیخوام.پرستاره ام گفت بخواب بابا نترس زیاد درد ندارن.همینجوری وایساده بودم.با التماس و یه قیافه مظلوم گفتم میشه آروم بزنی گفت باشه.گفتم آروماااا تو روخدا من خیلی میترسم.گفت بااآاااشه بابابخواب.همین که پنبه کشید تو دلم گفتم کاش نمیومدم عجب اشتباهی کردم.اولیو زد درد نداشت ولی دومیو به محض زدن گفت نفس عمیق بکش نفس عمیق اشکم در اومد تا کشید بیرون.گفت آخریه دیگه .زد به محض وارد کردن فقط میگفت نفس عمیق همین که مایع تزریق میشد دیگه دیدم نمیتونم تحمل کنم گفتم توروخدا درش بیارین و شروع کردم آی آی کردن و گریه کردنپرستاره ام فقط میگفت نفس عمیق بکش گریه نکن بابا بزرگی دیگه ماشالله.تموم شد بالاخره و کشید بیرون.همین که خواستم بلند شم انقدر پام درد میکرد نمیتونستم زیاد تند راه برم.اومدم  خونه و خوابیدم.دوباره دو روز بعد چون بهتر نشده بودم رفتم دکتر که دکتر یه آمپول بکمپلکس نوشت وگفت چون قبلنا پنی سیلین زدی دیگه نیازی نیس.آخه من نگفتم آمپولا رو همه شو نزده بودماون آمپولم با یکم فقط یه کوچولو سر و صدا زدم.بازم بهتر نشدم که یه شب تو گروه گفتم تب دارم یکی از پزشکای گروه بهم گفت داروهات چی بودن و چرا تب داری که مجبور شدم بگم دوتا پنی سیلینارو نزدم.اونم دعوام کرد و گفت حتما میری فردا اونارم هر 12ساعت یکیشو تزریق میکنی.منم چون برای ایشون احترام خاصی قائلم به حرفشون گوش کردم.صبح  ساعت 9 و شب ساعت 9 با کلی استرس و جیغ و گریه اونارم زدم.ولی بهتر شدم و دیگه خبری ازگوش درد نبود.امیدوارم خوشتون اومده باشهههههههه