سلام رفقا،حال و احوال چطوره؟خیلی خیلی دلتنگ همه بودم،امیدوارم همه سلامت و شاد باشید و در خانه بمانید😊لطفا🙏
میدونم دیر اومدم غر غراتون به سرم،ولی دیگه شما شرایط رو بهتر میدونید تو این روزگار کرونایی همین که به ما۱ساعت وقت استراحت میدادن بال در میاوردیم،نه به خاطر خستگی که قطعا سلامتی مردم مهم تر از خستگی ماست،باور کنید من فقط دلم میخواست از اون لباسا بزنم بیرون مخصوصا الان ک گرماااااا اصلا نگم براتون،به خاطر خودتون به خاطر همه همکارای ما میدونم رعایت میکنید ولی بیشتر رعایت کنید...این از درد و دل و اما اصل مطلب بریم سراغ خاطره:
همین هفته قبل بود ماام ک طبق این سه ماه دائم الشیفت😁 آرش جان که معرف حضور هستن زنگ زد بعد از احوال پرسی گفت کجایی دکتر؟گفتم شهربازی خب بیمارستانم دیگه،گفت مهران جان پسر خاله من سرماخورده از نوع شدید هر کاریم میکنیم دکتر نمیره،میخواستم بیارمش پیش شما یا وحید گفتم نه بیمارستان نیا من صبح میام خونه،الانم یه شرح حال بده بگم چی کار کنید تا بیام،وحیدم شیفت بود اون روز،گفت ببین سرفه خشک نداره پس کرونا نیست ولی بقیه علائم رو داره😅عاشق شرح حالشم،گفتم خیلی خوب برای پایین آوردن تبش پاشویش کنید،دارو بهش ندید،دمنوش پونه و آویشنم بهش بدید من صبح میام،بعد از شیفت اول رفتم خونه دوش گرفتم حدود ساعت ۱۰ بود که وحیدم اومد بهش گفتم میای بریم طبابت گفت جان عزیزت ولم کن از دیشب یه پا اورژانس بودم خیلی شلوغ بود،زنگ زدم به آرش گفت بیداریم بیا که بچه از دست رفت،رفتم بعد از سلام و احوالپرسی به مامانش رفتیم تو اتاق آرش،پسر خالش(علیرضا)بنده خدا اصلا حال نداشت معاینش کردم گلوش بد بهم ریخته بود آنژیم شدید بود،گفتم علیرضا باید یه چیزی بخوری،من میرم داروهاتو بگیرم گفت توروخدا آمپول ندید(۲۳ سالشه)گفتم حالا وقت چونه زدن نیست به آرشم گفتم برو یه لیوان شیر عسل بیار براش تا من برم داروخانه گفت خودم میرم،گفتم کارتو بکن اومدم،رفتم داروهاشو گرفتم برگشتم،مامان آرش گفت مهران جان مادر این بچه از آمپول میترسه چی کار کنیم؟گفتم نگران نباشین درستش میکنم رفتم تو اتاق،به آرش گفتم چیزی خورد گفت بله دکتر آمادس واسه آبکش شدن😅تا اینو گفت یهو علیرضا نشست گفت نه نه گفتم ک نمیزنم،گفتم با من چونه نزن هر چی بیشتر چونه بزنی به ضررته،گفت خواهش میکنم من میترسم،گفتم پسر خوب نمیخوام اذیتت کنم ولی لازمه،بدنت ضعیف بشه مستعد کرونا میشی این خیلی بدتره،خلاصه نیم ساعت حرف زدیم تا راضی شد یه دونه بزنه منم گفتم اوکی یه دونه😉با کمک آرش آماده شد منم رفتم بیرون از اتاق ۳تا آمپول آماده کردم(اپوتل،پنادر،ب کمپلکس)برگشتم تو اتاق،دیدم آماده شده آرشم نشسته کنارش،رفتم بالای سرش گفت علیرضا جان اصلا سفت نکن درد نداره،پنبه کشیدم سمت راستش گفتم نفس عمیق و آروم سوزنم فرو کردم یه لحظه تکون خورد ک آرش سریع کمرشو گرفت همین ک تزریق رو شروع کردم سفت شد هی میگفت درد داره توروخدا،گفتم شل کن معلومه اینجوری درد داره،گفت نمیتونم گفتم شل نکنی همینجوری میزنم تا یه ماه نتونی درست بشینی،میدونستم درد داره ولی چاره ای نبود،آروم اطراف سوزنو ماساژ دادم همین ک شل شد سریع تزریق کردم بنده خدا دردش اومد ولی مجبور بودم،دیدم حواسش نیست سریع سمت چپش رو پنبه کشیدم و بعدی رو زدم تا خواست سفت کنه سریع کشیدمش بیرون گفتم تمام،به آرش اشاره کردم کمرشو بگیره گفت نه نه ولم کن گفتی یه دونه،گفتم یه دونه دیگه مونده به جون خودم راست میگم بزنم خلاص دیگه منو نمیبینی،داشت التماس میکرد ک نه دلم سوخت چون پنادر بود گفتم باشه بزار یه کاری میکنم دردت کم شه به آرش گفتم نگهش دار تا بیام رفتم از مادر آرش یخ گرفتم گذاشتم جایی ک میخواستم تزریق کنم بعد آروم سوزنو فرو کردم(چون یکم بیحس میشه درد کمتر میشه)کم کم تزریقش کردم گفتم علیرضا جان خوبی؟درد داری؟بنده خدا با بغض گفت چرا تموم نمیشه؟گفتم یه کوچولو مونده بعد از چند ثانیه درش آوردم و دوباره یخ گذاشتم براش کلیم معذرت خواهی کردم ک اذیت شد،بیچاره میگفت نه من شمارو اذیت کردم ببخشید،خلاصه هی معذرت خواهی میکردیم😂فرداشم با وحید رفتیم اینبار حالش بهتر بود زورش زیاد شده بود منو آرش گرفتیمش تا وحید بزنه😁
اینم خاطره،امیدوارم هیچ وقت غم و غصه راهی به دلتون نداشته باشه،یا حق🌹