خاطره سوین جان
سلام بالاخره بعد از چندماه موفق شدم بیام و یه خاطره بذارم اسم من سوین 😉 همونی که یه عمو هامین دارم که خیلی بهش وابسته ام یه عمو دیگه هم دارم که اسمش هیراد بود از عمو هامین خوش اخلاق تره و مثل عمو هامین سریع عصبانی نمیشه یادتون اومد ؟
خاطره : این خاطره برای امسال تو آبان ماه بود که میخواستن مارو ببرن اردو یه پارک تفریحی با تلاش های من و زن عمو تونستیم عموهارو راضی کنیم فرداش با بچه ها تقسیم بندی کردیم که کی چی بیاره از اونجایی که عمو هامین عمرا اجازه میداد که برم چیپس و پفک و لواشک کرانچی و پاستیل بخرم تصمیم گرفتم زنگ بزنم به دایی آرسام که پایه شیطنت هام هست شب زنگ زدم به دایی ،دایی : جانم سوین من : سلام آرسام جونم دایی : بچه تو کی یاد میگیری به من بگی دایی من: 😊😊 ببشید دایی جونم (ببخشید ) دایی : حالا چرا آروم حرفی میزنی من : چون الان عمو میاد دارم آروم حرف میزنم متوجه نشه دیگه دایی : باز میخوای چیکار کنی آتیش پاره که کسی نباید بفهمه من : هیچی میدونی که فردا میخوام برم اردو دایی : بلههه خبر دارم من : میشه بیای دنبالم فردا ببریم مدرسه دایی : فقط ببرم مدرسه ؟ من : اره دیگه 😆
دایی : باشه میام من : وایی خیلی جیگری بوج بوج ( 🙃🙈🙈) فقط به عمو هامین زنگ بزن خبر بده خداحافظ نداشتم بدبخت یه خداحافظی کنه گوشی و قطع کردم گذاشتم رو میز و دراز کشیدم رو تخت چند دقیقه بعد عمو هامین اومد تو اتاق : سوین جان من : بله عمو ، عمو هامین :آرسام زنگ زده بود ؟ من : چیکار داشت ( من که از چیزی خبر نداشتم 😆) عمو : گفت فردا میاد دنبالت تا ببرت مدرسه من : اهان باشه عمو : پس بگیر بخواب دوباره رو تخت دراز کشیدم عمو پتو انداخت و پیشونیمو بوس کرد.من : عمو جونم برام داستان بگو ( هنوز این عادتمو ترک نکردم 😥) عمو : چشم چشماتو ببند ، اصلا متوجه نشدم کی خوابم برد با صدای زنگ ساعتم بیدار شدم عمو زودتر از من رفته بود بیمارستان بیدار شدم رفتم دست و صورتمو شستم لباس پوشیدم کیفمم برداشتم رفتم تو آشپزخونه طبق عادت همیشگی عمو برام لقمه آماده کرده بود و تو برگه تاکید کرده بود که حتما بخورم با صدای زنگ آیفون رفتم دیدم که دایی آرسام پایین منتظره سریع کتونی هامو پوشیدم رفتم تو جلوی در من : دایی جونم بند کتونی هامو ببند دایی یه نگاه تاسف بار بهم انداخت و خم شد بندهامو بست و گفت چطوری عزیزم ؟ من : خوبم دایی : خب کجا بریم ؟ من : مدرسه دیگه دایی : وروجک من تورو میشناسم
من : فروشگاه 😆 دایی : از اولم منتظر همین بودم رفتیم فروشگاه دایی یه چرخ برداشت منم هر چی دستم میومد چندتا چندتا میریختم تو چرخ دایی : سوین جان عزیزم اینارو بخوری حالت بد میشه هااا من : فقط من نیستم که
نگران نباش دایی خاکی باش 😂 دایی : الان هامین اینجا بود گوشتو میپیچوند بدو بریم دیر شد رفتیم رسیدیم مدرسه سریع یه ماچ از لپش گرفتم و سریع رفتم تو مدرسه برای طولانی نشدن خاطره خلاصه کنم که روز فوق العاده ای بود خیلی خوش گذشت و منم خیلی زیاده روی کردم تو خوردن و متوجه شدم معده ام سنگین شده ولی به رو خودم نیاوردم رفتم بعد از مدرسه سرویس منو برد خونه عمو هیراد چون عمو هامین بیمارستان بود میرفتم اونجا بعد میومد دنبالم سریع رفتم تو خونه و زن عمو گفت : عزیزم برو دست و صورتتو بشور و عمو هیراد هم تو اتاق خوابه بیدارش کن بیاین من : چشم رفتم دست وصورتمو شستم رفتم اتاق عمو رو تخت خواب بود طی یه تصمیم ناگهانی با لبخند شیطانی پریدم رو تخت 😊 و خودمو انداختم رو عمو هیراد عمو : وروجک عمو باز شیطونی کردی همیشه شیطنت هات زودتر از خودت اعلام حضور میکنه من : عمو چقدر میخوابی تنبل نباش دیگه عمو : سوین جان من ساعت ۱۰ صبح تازه از بیمارستان اومدم دیشب تا صبح نخوابیدم تازه سه ساعته خوابیده بودم
من : ببخشید زن عمو گفت بیدارت کنم عمو : قربونت برم بلند شو بریم ببینیم
زن عمو چیکار کرده، دستمو گرفت رفتیم سرمیز با اینکه میلم اصلا نمیکشید ولی سعی کردم بخورم ولی با بی میلی عمو : سوین جان چرا نمیخوری ؟
من : چیزه عمو یه ذره امروز خوراکی زیاد خوردم برای همونه ولی زن عمو غذات خیلی خوشمزه شده دستت دردنکنه زن عمو : نوش جونت عزیزم بعد از ناهار رفتیم تو پذیرایی کنار عمو نشسته بودم عمو : اردو خوب بود ؟ من : بله خیلی خوش گذشت یه انیمیشن پیدا کردم و با عمو دیدیم کم کم داشت خوابم میبرد عمو : سوین جان برو رو تخت بخواب با کمک عمو رفتم تو اتاق رو تخت دراز کشیدم من : عمو پیشم میخوابی ؟ عمو: باشه عزیزم و کنارم دراز کشید (هنوز باید یک نفر کنارم باشه تا بخوابم 😐) وقتی بیدار شدم کسی پیشم نبود رفتم بیرون زن عمو الهه نقاش و تو اتاق مخصوصش داشت نقاشی میکشید عمو هم رو مبل ها نشسته بود و تلویزیون میدید من : سلام عمو : سلام عزیزم میخواستم برم کیفم بیارم تا درس بخونم که با پیشنهاد وسوسه کننده عمو که چایی با نون خامه ای بود مسیرم عوض کردم
به آشپزخونه رفتم ?
? وقتی مطمئن شدم نون خامه ای نمونده از آشپزخونه اومدم بیرون (شکمو هم خودتونید ) رفتم درس های فردا خوندم تا شب عمو هامین اومد شام خوردیم برگشتیم خونه عمو : سوین بدو سریع لباساتو عوض کن برنامه اتو جمع کن خیلی دیر شده باید بری بخوابی من : چشم ۹
سریع کارام کردم رفتم رو تخت خواب که یادم افتاد مسواک نزدم ولی تنبلیم میگرفت بلند شم از رو تخت عمو : سوین مسواک زدی ؟ من : بله (الکی 😆) عمو : پس بخواب بدو دوباره طبق شب های قبل برنامه ما تکرار شد تا من خوابم ببره نمیدونم چه ساعتی بود که با دل درد و سنگینی معده بیدار شدم گلاب به روتون رفتم دستشویی و هر چی از صبح خورده و نخورده بودم بالا اوردم 🙈 حالم بد بود و دلپیچه و حالت تهوع داشتم همیشه وقتی اینطور میشم سرگیجه هم میگیرم میخواستم عمو بیدار کنم ولی دلم نمیومد رفتم کنارش رو تخت دراز کشیدم تا شاید بتونم بخوابم که دیدم نه نمیشه انقدر رو تخت تکون خوردم که عمو بیدار کردم عمو وقتی منو دید با تعجب گفت : سوین چرا بیداری تو ؟ داشتم فکر میکردم بگم بهتره نگم بهتره عمو : سوین ؟؟ من : دلم درد میکنه عمو دلپیچه دارم عمو : چرا زودتر بیدارم نکردی اخه 😞 بیا دراز بکش من : میشه معاینه نکنی دردم میگیره عمو : نخیر نمیشه 😡
هنوز به اون درجه نرسیدم که بدون معاینه نسخه بنویسم انقدر پاهامو خم کرده بودم و به پهلو دراز کشیده بودم که عمو نمیتونست معاینه کنه بالاخره کفر عمو در اوردم که با عصبانیت گفت : سوین 😡😤 مثل دختر خوب دراز کشیدم معاینه ام کرد یه نسخه نوشت رفت بیرون و دوباره اومد پیشم یک ربع بعد با صدای زنگ آیفون رفت از اتاق بیرون (نسخه داده بود آژانس ببره داروهارو بگیره چون من تنها میموندم خونه داد به آژانس ) اومد تو اتاق در سکوت یه سرم برام وصل کرد که کم کم حالم بهتر شده خوابیدم صبح وقتی بیدار شدم و به ساعت رومیزی نگاه کردم نه بود رفتم سریع بیرون از جلو در اتاق داد زدم : عموووو ، عمو چرا بیدارم نکردی دیرم شد . عمو : سوین آرومتر امروز نرو مدرسه تا بهتر بشی منم بچه خوب : چشم عمو : بیا صبحانه بخور من : نه عمو دوباره حالم بد میشه عمو : یعنی چی بدو ببینم من : عمو..... عمو : صبحانه
( چرا هیچ وقت نمیتونم از صبحانه خوردن در برم ؟)نشستم صبحانه خوردم رفتم تو پذیرایی و تلویزیون روشن کردم داشتم کانال عوض میکردم که با عمو با یه آممول به دست اومد : سوین دمر بخواب این آمپول برات بزنم من : عمو من که خوب شدم میشه نزنم عمو : نخیر نمیشه من : عمو لطفا عمو : سوین نگفتم از این رفتار بدم میاد میدونی که خوشم نمیاد سر آمپول باهام چونه بزنی 😡 پس بخواب رو مبل دراز کشیدم عنو خودش لباسمو درست کرد و پنبه کشید : یه نفس عمیق بکش هم زمان با نفس من آمپول فرو کرد ( اخه چقدر من مظلوم آمپول میخورم😉) اولاش درد زیادی احساس نمیکردم ولی یه دفعه شروع دردش شروع شد بدجور میسوخت : آی عمو خیلی درد داره درش بیار لطفا عمو : تا سه بشماری تمومه بالاخره آمپول کشید بیرون و با پنبه جای آمپول ماساژ داد متنفرم از این کار احساس میکنم بیشتر دردم میگیره 🤕
عمو : تموم شد میتونی بلند شی خودش رفت سرنگ انداخت تو سطل و دستاشو شست ، تمام .
♡یه پیام ادبی برای هامین جونم : من میام اینجا خاطره میخونم همه بعد از آمپول زدن یکی نازشون میکشه برای ما برعکس ما باید ناز این عمو بکشیم که شاید اخم هاشونباز بشه خوب عمو جون یه ذره انعطاف پذیر باش همینه دیگه هیچکی بهت زن نمیده موندی رو دست من 😂
ایموجی که برات انتخاب کردم اینه 😡😡 کلا من چه کاری کنم که مورد تایید خودت باشه چه خرابکاری کلا همینی 😡۸۰ درصد قیافه ات همینه 😡😡 ۱۵ درصد هم اینی 🤔🤔 اون پنج درصد هم اگر ما شانس داشته باشیم که قسمت ما بشه اینی 😄 کلا قیافه جالبی نداری (😂😂🙈🙈)
♡ یه چیز دیگه اگه خاطره امو خوندی شب من نمیام خونه ،خونه عمو هیراد ک زن عمو الهه میمونم 🙃
♡ خداحافط بچه فکر کنم خاطره با جزئیات فراوان شده اگه خسته شدید ببخشید 🙂🙂
( ساره جونم من تو شمارش پارت های خاطره فکر کنم یه شما جا گذاشتم
ولی همه رو به ترتیب فرستادم .)