خاطره سپیده جان
🌸🐦زندگی موسیقی گنجشک هاست🍃
🍃زندگی باغ تماشای خداست🍃
🍃زندگی یعنی همین🍃
🍃🍃🌸پروازها...
☀️صبح ها...☀️
🤣لبخندها....
🎶آوازها......🎵
سلاممممممممممممممممHiممممممممممممم 🤓🤓 حال دلاتون چطوره ؟😉خب خببب چه میکنید بااا گرمییی هواا و بی حوصلگی این روزا؟؟😥 چقد سخته روزهاییی که با ماسک و دستکش سپری میشه.. روزاییی که با خیال راحت نمیتونی قدم بذاری تو خیابوناااا .... چقد زندگی هاا عوض شدد... وضعیتی که هیچوقت فک نمیکردیم برامون پیش بیادد.... کی فکر میکرد یه ویروس کوچولو این همه دنیااا رو تغییر بده ؟.......☹ بیایید دعاا کنیم🙏 به حال بیماران .. ... برای سلامتی کادر درمان ... دعااا کنیم برای رهایی از این روزهااا 😥😏
خب بریم سراغ خاطرمون : چند روزی بود احساس میکردم سرماا خوردم اماا به روم نمیاوردم چون بااا هر عطسه نگام میکردن که کرونا گرفتم 🤣 کلااا شرایط این روزااا همینه کسی که عطسه و سرفه میکنه همه یک صداا میگیممم وایییی تو چشات کرونااا داره ....🎶 بالاخره چند روزی گذشت و ابریزش و بی حالی شروع شدددد امااا با قرص و اینا تا حدودی کنترل کردم امااا رسید روزی که این علائم در مادر عزیز هم احساس شد 🤣 راه فراری نبود میدونستم دکتر در انتظارمه اماا میگفتم حال من که خوبه مطمنم که دکترم برم آمپول در کار نیست ....😏 باباهم تو خونه همش خط و نشون میکشید به دکتر میگم برات آمپول بده (اصلاااا من نمیدونمم چه کنم با عشق پدر و مادر به آمپول اخه 🤣دکترم راضی باشه حتمااا باید به اصرار امپول نوشته بشه 🤣)خلاصه سوار ماشیین شدیم و پیش به سوی کلنیک خیلییی خلوت بود و صدای شکستن شیشه امپول بوی الکل و آی و اخ دیگ استرسمو زیاد کرده بود .... رفنیم داخل دکتر مامان رو معاینه کردن و مامان گفت از دخترم گرفتم منم دیگ اینجوری که مگه من چه کردم اخه ؟😳😳😳 خلاصه من روی صندلی نشستم علائم رو گفتم دکتر گفت چشاتم که خیلی قرمز شده مطمنی فقط ابریزش داری یا به خاطر ترس آمپول میگیی گفتم نه بخداا راس میگم بابا هم گفت حالا راستم بگی اقای دکتر لطف میکنه ۵.۶ تا آمپول مینویسه برا دخترم 🤣 بااا چشام به بابا اشاره کردم دارم برات پدر از دکتر تشکر کردیم و رفتیم بیرون بابا دارو هامونو اورد مامان هیچ امپولییی نداشت به شدت متعجب بودم امااا من یه امپول بتامتازون داشتم 😥😥😥میدونستم کوچیکع و درد نداره امااا خب بالاخره امپوله دیگ بابا هم همش شکلک در میاورد امپول دادم به خانومه گفت برو دراز بکش ... رفتم دراز کشیدم شلوارمو کمی دادم پایین و دستمو جلو دهنم گذاشتم ... هیچ چیز بدتر از انتظار برای امپول نیست واقعا🤣🤣 پرده کنار رفت و خانومه اومدددد اسنرسم خیلیی زیاد تر شددد خانومه شلوارم رو بیشتر کشید پایین با سردی الکل شک شدمم خیلی سرد بود واقعا🤣 تو قلبم انقلابی به پا بود 😥سوزنو خیلی بد وارد کرد منم سفت شدم وسطاش کمی سوخت ولی چیزی نگفنم تا چسب زد و رفت یه نفس کشیدم اخیییش تموم شد ...😎 سوار ماشین شدیم مامان گفت حالا که بیرونیم بریم آمپول آقاجونم بزنیم ( هفنه ای دو تا آمپول داره ) حالاااا رسیدیم خونشون مامان گفت اقاجون بی زحمت تو اتاق دراز بکشین بیام ... اقاجون گفتت میخوام دخترم بزنه مامان گفت هنوز که بلد نیستتت ولی میاد یاد بگیره مامی آمپول و اماده کرد و پنبه رو الکل زد و رفتیم به اتاق ... مامان شلوارشو داد پایین گفت ببخشید دیگ اذیتت میکنیم همه جاا جای سوزنه مامان چند بار پنبه کشید و بعد سوزن و وارد کرد وسط تزریق اقا جون گفت اخ اخ مامانی گفت تموم شددد و کشید بیرون 🙈🙈 بعد مامان بزرگم گفت که دکتر به منم امپول نوروبیون داده اماا درد داره نمیخوام بزنمم مامانم کههه عاشق امپول زدننن 😂😂 یواشکییی رفت امپول و اماده کرد گفت مامان بیاااا اماده شووو مامان بزرگ از همه جااا بی خبر گفت نه بابااا من نمیزنم من نمیخوام بابامم گفت حاج خانوم یعنی جی برات لازمه دیگ پاشو عروست بزنه 😂😂 اونم میگفت نه درد داره نمیزنمم اقاجون گفت خانوم پاشو برو بزن دیگ دیگ مجبور شد بره تو اتاق مامان میگفت درد داره خودت میدونی سفت نکن دردت کم میشه همش میگفت اه ادم پشیمون میشه یه چیزی میگه هاااا شلوارشو کشید پااییین دراز کشیددد مامان پنبه رو کشید وارد کرد مامان بزرگ گفت اخ اخ اخ مامان تزریق میکرد و میگفت نفس عمیق بکیش اماا همش میگفت اخ ای ای خیلیی میسوزه بالاخره تموم شد و گفت اخ این امپولا چین که این همه درد دارن اخه 😂 دستشو گذاشته بود حای امپول و هر چند دقیقه یه بار میگفت آی آی آی باباهم هنش میخندید 😂😂رفتیمم خونه و بابا گفت دیدی دکتر برات امپول نوشت حالااا هی ادا امپول زدن در میاورد منم خیلی حرص میکشیدم گفتم تلافیییی میکنممم 😎😎 بابا رفت دراز بکشه به مامان اروم گفتم بابا میگه بیا برا منم امپول نوروبیون بزن 😂😂 مامان گفت باشه الان میزنم اتفاقا خیلی وقته که نزدم براش اخ نمیدونین چقد خوشحال بودم 😂😂 مامان با امپول اماد
ه رفت به اتاق و در و بست منم پشت در منتظر بودم که بابایی چطور سورپرایز میشه 😂بابا گفت این جیه اوردی با خودت مامی گفت وااا سپید گقت بابا میگه براامنم بزن 😂😂 بابا گفت خیر من همچین حرفی نزدم
مامی گفت واا یعنی جی ؟؟ حالا دیگ اماده کردم دراز بکش بزنمممم 🙈🙈 کمی گذشت و صدای بابا اومد که میگفت توروخدا بقیش و نزن فقط بکش بیرون اخ اخ بسه بعد تموم شدن رفتم تو اتاق گفتممم باباییی خوشت اومددد ؟😂😂 هیجی دیگ بابا از جااا پرید تا جون داشت قلقلکم داددد منم فقط جیغ میزدممم 🙈🙈🙈 اینم خاطره مننننننننننننننننن 🌸🍃🌸🍃🌸
💚: مرسییی که خاطرم رو خوندین👀
❤: در بدترین روزها امیدوار باش که همیشه زیباترین باران از سیاه ترین ابرها می بارد
🧡:زندگی به من یاد داده برای داشتن آرامش و آسایش امروز رابا خدا قدم بر دارم و فردا رابه او بسپارم
💜:وقتی شما کم بدست می آورید ،بیشتر می خواهید ،هنگامی که بیشتر بدست آوردید باز هم بیشتر می خواهید . اما وقتی که آن را از دست دادید تازه می فهمید که همان مقدارکم کافی بود.
💙:هنگامی که در شادی به روی انسان بسته می شود بلافاصله در دیگری باز می شود اما ما آنقدر به در بسته خیره می شویم که در باز شده را نمی بینیم
💚:تقدیم به همه دوستای عزیزممم
https://digipostal.ir/golli