سلام این خاطره برای چن سال پیشه سرماخورده بودم شدید مامانم سر کار بود بابامم همینطور اون موقع مهسا دانشجو بود مامانم به مهسا گفت منو ببره دکتر صب ساعت 9 بود منو مهسام خونه بودیم که مهسا گفت پاشو حاظر شو بریم دکتر منم گفتم نمیام گفت عزیزم پاشو بریم دکتر حالت بدتر میشه ها منم هی میگفتم ن گیر نده نمیام یه ساعت گذشت من حالم بد شد مهسا بدون اطلاع به من رفت تو اتاق لباسامو برداشت اومد پیشم گفت بپوش بریم منم گفتم گفتم که نمیام اون گفت میای من گفتم نمیاااااااااااااام و بدو بدو رفتم تو اتاق هی این میگفت درو باز کن ماهک منم داد میزدم نمیخوام گفت باشه نیا بعد یه نی ساعت اینا صدای پسر داییم اومد که با مهسا حرف میزدن اومد پشت اتاقم گفت ماهک چرا رفتی تو اتاق (منم ازش حساب میبرم)هیچی نگفتم گفت با شما بودما جواب نمیدی گفتم نمیخواااااااااااااااااااااااااااااااااااااام گفت چی نمیخوای؟ گفتم ینی تو نمیدونی ؟گفت ن گفتم پس برای چی اومدی اینجا گفت اومدم سر بزنم گفتم دروغ نگوووووووووو مهسا زنگ زده بهت گفت ن زنگ نزده چون من درو قفل نکرده بودم یکم درو فشار داد در باز شد منم جیغ زدم میخواستم فرار کنم این بغلم کرد نزاشت گفتم ولم کنننن گفت کجا ولت کن واسا حالا با گریه منو بردن تو ماشینو از اونجا بردنم دکتر کودکان(با این سن هنوزم میرم دکتر اطفال )اونم یه پیر مرد عصبی اه اه انقد بدم میاد ازش دو تا امپول نوشت رفتیم داروهارو گرفتیم منم همچنان داد میزدم که نمیخواااام برگشتیم خونه پسر داییم ب مهسا گفت بیام بزنم براش منم گفتم نههههههههههمهسام گفت ن نمیخواد خودم میزنم براش اون رفت من موندمو مهسا و دو تا امپول ساعت حدودا 12 اینا بود مهسا لباساشو عوض کرد اومد تو اتاق گفت دمر شو گفتم چرا گفت امپولاتو بزنم دیگه منم گفتم عمراااااا بزارم بزنی نمیخوام وسلام مگ من موش ازمایشگاهیم رو من امتحان کنی امپول زدنو اونم گفت باشه نزن اصلا به من چه ولی میری دکتر این دفعه بیشتر میده حالت جا میاد همچی منم گفتم تو نمیخواد نگران من باشی رفت منم خوابیدم ساعت 7 عصر بلند شدم(خیلی خوش خوابم)دیدم بعله بدتر شدم رفتم پایین دیدم مامانم اومده رفتم بغلش بوسم کرد بعد اروم اروم نازم کرد بعد باهام حرف زد که رفتی دکتر چی گفت و اینا چرا حالت بازم بده من میخواستم یچی بگم مهسای فضول گفت دکتر امپول داد ولی ماهک نزاشت بزنم براش مامانمم گفت اره ماهک چرا ؟ منم گفتم مامان درد داره خوب نمیخوام شروع کرد نصیحت کردنو اینا راضیم کرد که بریم بزنم اونم گفتم نمیزارم مهسا بزنه گفت باشه بریم بیرون بزن رفتیم ی تزریقاتی یه زنه جوون فوق العاده عصبی منم این مدلی بودمپشت مامانم وایساده بودم میگفتم نمیخوام غلط کردم بریم مهسا بزنه یه بچه هم بود با جیغ داد داشتن به زور بش امپول میزدن منم از ترس بلند بلند گریه میکردم مامانم خواست بخوابونتم رو تخت که من دستو پا میزنم نمیزاشتم زنه اومد یه داد زد وخودم خوابدم رو تخت شلوارمو کشید پاین الکل زد امپولو فرو کرد جوری داد میزدم که حنجرم داشت پاره میشدکه سریع تزریق کرد کشید بیرون شلوارمو مامانم داد بالا اومدیم بیرون با بدبختی اون چن تا پله رو اومدم پایین برگشتیم خونه مهسا منو دیده میخنده منم با اخم رفتم تو اتاقم فردا صبشم که باز نمیخواستم بزنم که با مخالفت شدید مهسا و تهدید های قشنگش خوابیدم رو تخت و مهسا امپول دومیه رو زد ولی خدایی خیلی بهتره از اون زنه زد