دیدم بازار عمو و دایی داغه، گفتم منم یکی از عموم بگم.
میگن مادرِ پدر من اونقدرررر زاییده که بچه ی آخرش وقتی داشته از خونه میرفته که سوار ماشین شه و برای زایمان بره بیمارستان، یهو تالاپ افتاده پایین.
این اتفاق ۱۲ سال زود تر از به دنیا اومدن من میافته، اسم اون طفل میشه رضای خالی، چون بابا بزرگم اونقدرررر اسم به رضا چسبونده بود و رو پسراش گذاشته بود که دیگه اسمی نمونده بود بچسبونه تنگ رضا(سایر عمو ها و بابای من محمد رضا و حمید رضا و محمود رضا و امیر رضا و... هستن 😑)
زد و این رضای خالی ما ۲ سال پیش دکترا قبول شد، مشهد. منم ارشد قبول شده بودم اینجا.
در اون زمان خونواده ی من تهران بودن و من مشهد. یه روز که از دندون دردی که یه هفته اذیتم میکرد کلافه شده بودم، دیدم زنگ آیفون رو یکی زد. باز کردم و دیدم رضا دم دره و اومد بالا. ماچ و بوسه ی عمو و برادرزاده ای رو کردیم و نشستیم، منم تب دار و بی حوصله و مریض و دندون درد بودم...
گفت: سارا زنگ بزن دوستات که با هم بریم بیرون.
گفتم: به دوستای من چیکار داری عمو؟
گفت: باحالن خب بریم بیرون با هم.
گفتم: بیخیال عمو
گفت: همینجوری همتون بیخیالید که من تا الان مجردم 😐
گفتم عموجان میبینی که حال ندارم دندونم درد میکنه!
تاااازه دوزاریش افتاد که یه طرف صورتم باد داره! به رسم عمو ها و دایی های وب که یا خودشون دکترن، یا به زور میبرن دکتر، گفت پاشو بریم دندان پزشکی. گفتم کی وقت داره الان؟ گفت:زنگ میزنم فلانی!
فلانی کیه؟ یه فامیل دور که هیچوقت نتونستم بفهمم کیه، فقط میدونم فامیله. از بچگی هر وقت منو میدید فشار میداد و با بوس تف مالیم میکرد و بعد ولم میکرد.
گفتم ول کن عمو جان، اصلا وقت گرفتم واسه یکی دیگه. پاشو کرد تو یه کفش که نه کار این خوبه و الان زنگ میزنم بهش و بریم 🤦‍♀️
زنگ زد و از قضا خانم دکتر که میل شدیدی داشت که بیاد خواستگاری من واسه پسرش، با کمال میل گفت ساعت ۷ اینجا باشید.
با بی میلی و سردرد و دندون درد لباس پوشیدم و رفتم مطب...
عاقا این تا منو دید منو بغل کرد و بوس کرد و فشار داد و گفت بشین رو یونیت، منم نشستم، تا ماسکو دادم پایین(یه زمانی بود ما واسه این که ورم صورتمون دیده نشه ماسک میزدیم، ماسک لباس روزمرمون نشده بود) تا ورمو دید و دندونو دید، گفت من الان کار نمیتونم بکنم، انتی بیوتیک مینویسم بزنه بعد بیاد. میخواستم بگم خاله جان(بهش میگم خاله از بچگی) نه به بوس و بغل و فشار اول، نه به نسخه پیچی الان! دیدم رضا داره منو نگاه میکنه، نشد بگم خوراکی بنویس نمیزنم.
رفتیم تو ماشین و رفتم داروخونه آمپولا رو بگیرم، دیدم ۴ تااااا پنی با سرنگاش رو انداخت تو کیسه داد تحویل من، با اسپری بی حسی دندان و مسکن و اینجور چیزا.
رفتیم یه کلینیک نزدیک خونمون، یه کلینیک عمومی تازه باز شده با چسان فسان، دکور تا دلتون بخواد عجیب غریب با رنگای زننده و صندلیای فانتزی ناراحت! مشخص بود دکتره پولش زیادی کرده بود و میخواست بگه من خیلی خاصم وقتی این کلینیک رو احداث کرده بود. بی حال و مریض خودمو انداختم رو یکی از صندلیای صورتی بدرنگ درمونگاه تا رضا بره فیش بگیره بیاد.
جلوم یه بچه ۶-۷ ساله به بابای بد اخلاقش چسبیده بود و گریه میکرد که من نمیخوام بزنم، باباهه هم عین برج زهر مار به جلو خیره شده بود و هییییچ واکنشی به زجه های بچش نشون نمیداد.
بعد از چند دقیقه بابای بد اخلاق به زور بچه رو بلند کرد که ببره اتاق تزریقات، بچه هم سر راهش ستون عجق وجق درمونگاهو محکم گرفت و گفت من نمیام. ۲ تا پرستار و باباهه سعی میکردن بچه ی بدبخت رو از ستون جدا کنن، اونم جیییغ میزد میگفت نمیخوام.وقتی عاجز شدن و زورشون به بچه نرسید به من گفتن خانم شما پاید تزریقتونو انجام بدیم اول، اینجوری معطل میشید. منم رفتم تو اتاق و روی تخت به شکم خوابیدم و آماده شدم. دیدم خبری از پرستارای خوشگل سانتی مانتال مو رنگ کرده و لاک زده و لب پروتزی توی سالن نیست، زنی به سان سوگولی حرمسرای ناصر الدین شاه داره میاد سمتم. یه نگاه چپ به من کرد و پرسید اخرین بار کی منی سیلین زدی؟ گفتم یادم نیست. با لحن بد اخلاقش گفت پاشو اول تست بده بعد بکش پایین 😐 من همینجوری مات و مبهوت از رو تخت پاشدم، تا رفت تست رو بیاره خانومه. همینجوری چربیاش میلرزید وقتی راه میرفت. دلم واسه بچه ی تو راهرو سوخت، بچه اگه اینو میدید خودشو خیس میکرد! با انگشتای چاقش تست رو توی دستم فرو کرد و رفت که به بقیه کمک کنه بچه رو از ستون و میز و صندلیا جدا کنن.
از سنگینی سرم دوباره رو تخت دراز کشیدم، ۱۰-۲۰ دقیقه بعد دوباره اومد بالا سرم، دستمو نگاه کرد و گفت حالا بکش پایین 😐😐😐
باز به شکم خوابیدم و شلوارمو دادم پایین، گفتم خدایا من به دست این فلج نشم فقط 🤦‍♀️🤦‍♀️ گویا سوگولی حرمسرا باسن ما رو با سیبل دارتی که ناصرالدین شاه بهش با تیر و کمان تیر اندازی میکرد اشتباه گرفته بود و عین دارت سوزنو به باسن من فرو کرد. یه تکون خوردم و شروع کرد به پمپ کردن. از بس درد داشت لامصب که بی طاقت شدم! حالا مگه تموم میشد؟!؟؟!؟! 
دیگه با سلام و صلوات بالاخره گفت تموم شد، پاشو بکش بالا 😐 
منم بلند شدم، درد فجیعی داشت 🤦‍♀️ لنگان لنگان رفتم بیرون، توی سالنی که دخترک بیچاره همجنان داشت میدویید و به هر چی به دستش میرسید چنگ میزد. با این تزریقاتچی که اینا دارن، بهترین کار رو همون دخترک میکرد!!! واسه باقی امپولا هم دیگه پامو نذاشتم اونجا.
سخن خواهرانه:
شاید نه در سن و سال و نه در جایگاهی باشم که شما عزیزان رو نصیحت کنم، اما میگم تا شاید یک نفر بخونه و شاید عمل کنه...
در دنیایی هستیم که ادبیات یک هنره و کشور ما هم درون خودش و در زمینه ی داستان و رمان، نویسنده های فاخر و ارزشمندی مثل دولت آبادی و آل احمد و دانشور و جمالزاده و هدایت و معروفی و صدها عزیزی که از شماره خارجن داره. کلاسیک های جذاب و دوست داشتنیی در جهان وجود داره که هزاران نکته ارزنده یاد میده. پس چرا وقتی که میتونیم صرف بالا بردن سواد فارسیمون، یا بینش جهانیمون بکنیم رو باید صرف رمان های بی ارزش اینترنتی با مضامین چرند و کلیشه ای کنیم، تا ذهنمون رو چنان مسموم کنن که در ذهنمون رویای یک دخترِ بی فکرِ مریضِ ضعیف بودن رو داشته باشیم که با "تحکم" و "اخم" و "بداخلاقی" درمانش میکنن! تا مفهموم عشقی که در کلاسیک های عاشقانه ی خواهران برونته با احترام مطلق آمیخته شده رو در ذهنمون تبدیل به "کنترل" و "سلطه گری" کنیم، استقلال و تصمیم گیری خودمون رو زیر سوال ببریم و خودمون رو احمق هایی نشون میدیم که مراقبتی نمیکنن و بیمار میشن و بعد دعواشون میکنن، هیچ مراقبتی نمیکنن و بعد بیمار میشن و نشانه ی عشق و علاقه ی شخص مقابل، که معمولا جنسیت مخالف داره و برای توجیه لمس، پزشکه رو بی احترامی و اخم و دعوا جلوه میدن و تازه تهدید به تزریق تقویتی بیشتر میکنن!!!!
اسامی زیبا و پرمعنی اطرافیانمون مگر چه ایرادی داره که با اسامی بی اصل و نسب و عجیب و غریب جایگزین میکنیم؟
فرهنگ غنی ما و شکاف ناشی از حیا و عفتی که بین دو جنس در خونواده هامون وجود داره، مگر چه ایرادی داره که با فانتزی های بی شرمانه و "به دور از واقعیت" مثل شب خونه ی یکی دیگه خوابیدن و "شیاف گذاشتن!!!" برای دختر خاله و چاقو زدن و هزاران تصور ننگین دیگه مورد تجاوز قرارش میدیم؟ 
شما میدونید که اگر بالغید و بدون رضایت شلوارتونو رو بکشن پایین، مصداق تجاوزه؟ شما اگر پزشک هستید، میدونید که بدون جلب رضایت مریض اگر مریض در حالیه که بتونه رضا رو اعلام کنه، اگر درمانی انجام بدید محکومید؟ پس چرا دوست دارید در تصورات خودتون یا متجاوز باشید و یا قربانی؟ 
چرا باید اینقدر داستان از تزریق زوری امپول تقویتی در حالی که دست و پای طرف رو گرفتن وجود داشته باشه پس؟ 
حتی گاهی نوشتن یک یا دو رمانگونه با یک راوی کفایت نمیکنه و شخص خودش رو جای کارکتر هایی که در داستانش خلق میکنه قرار میده و دوباره و دوباره مینویسه، که البته از لحن نگارش و ایموجی و علامات نگارشی کاملا قابل فهمه، حتی وقتی که هوشمندانه به جای "،" از "؛" استفاده میکنن...
این وبلاگ هدفی جز سرگرمی و تبدیل یکی از فوبیا های مشهور جهان به یک فانتزی برای کمتر کردن ترس نداره. انشالله که اونقدر تنتون سالم باشه که تمام خاطراتتون فانتزی و پرداخته ی ذهن خودتون باشه."اما" برای ذهن خودتون و وقت خودتون ارزش قائل باشید. نذارید زهر داستان های بی پایه و اساس و چرند حتی تخیلاتتون رو مسموم کنه...تخیلاتی که در زندگی هممون از ارزشمند ترین قسمت هان.‌.. تخیلاتی که در بدترین شرایط روحی کمک میکنن تا ما از وقایع بد زندگیمون فاصله بگیریم و مدتی هرچند کوتاه لذت ببریم...
مفاهیم عشق، درمان، سلامتی آنچنان قداست دارن، که ما باید به عالی ترین شکل تصورشون کنیم، نه با زور و تحکم و فقدان سلامتی...
جز آزادی و سلامتی آرزویی برای شما عزیزان ندارم، که این دو ارزشمند ترین نعمات انسانی هستن.
سارا، سرپرستِ گربه ی بی سرپرستی به نام اکبر آقا.