خاطره ریحان جان
هوالحق
سلام دوستان! امیدوارم حالتون خوب باشه ^^ ریحان هستم سال یازدهم رشته تجربی =) یک عدد کنکوری 1400!!=) امیدوارم تو این وقت امتحانات از اون لطف ویژه های دبیران عزیز شامل حالتون بشه و مثل ما از امتحان نصف درس هاتون معاف بشین! =) البته بماند که یه سری هامون اگر امتحان بدیم خیلی بهتره برامون! (به شخصه زمین شناسی 13 گرفتم! زیبا نیست؟! =) هیچ تستی ازم نداشت و گفت با ارفاق ویژه و بخاطر پروژه ی جشنواره ای که "مثلا"!! گروهی بود بهم 15 می ده! خیلی جذابه نه؟ =)!)
بگذریم! ببخشید بابت پر حرفی؛ بریم سراغ خاطره...
نمی دونم دقیقا چند سال قبل بود اما به گمونم من راهنمایی بودم... عید بود و ما هم با خانواده رفته بودیم شمال. هوا خنک و بهاری و دوست داشتنی! یه ویلا توی نزدیکای تنکابن و حضور خاله و همسرش و دو تا بچه هاش، سفرمون رو جذاب تر کرده بود... توی گیر و دار بیرون رفتن و کیف کردن بودیم که پسرخاله و دخترخاله ی من پیشنهاد گذروندن شب ها رو سر بالکن دادن و مامان و خاله هم که پایه! بابا و شوهر خاله ام همون اول گفتن مراقب باشید هوا یکم سرده و مامانا با اطمینان گفتن حواسمون هست خیالتون راحت! ^^ (پتو تو خونه نمونده بود که رو ما ننداخته باشن! 😅😂)
شب اول با خوشی سپری شد و پنج تایی سر بالکن تا دم دمای صبح گفتیم و خندیدیم و بماند که کل دوران راهنمایی پسرخاله ام، محمدرضا رو زیر و رو کردیم و بهش خندیدیم! 😁 (مدرسه ی راهنمایی اش یه مدرسه غیردولتی بود تو یه محله ی ساکت و آروم! و کلا بخاطر این که نخواد درس بخونه رفته بود غیردولتی😂 اما یه مدتی به طرز عجیبی صبح ها زود پا می شده که بره مدرسه! نگو اینا با دوستاشون(یه اکیپ پنج یا چهار نفره) هر روز صبح می رفتن تو کوچه ی کنار مدرسه از همون خونه ی اول شروع می کردن به ترتیب زنگ در ها رو زدن و فرار کردن! 😂 اونم با یه دو چرخه که چندتایی باهم سوارش می شدن! 😂 (دوچرخه بدبخت😂) آخرش یه روز یه پیرزنی کمین کرده بوده اینا تا اومدن زنگ در و بزنن و فرار کنن با جارو شروع کرده بوده به زدن اینا😂😂 اینا ام اومدن فرار کنن یکی شون تپل بوده از دوچرخه می افته و به قول پسرخاله ام، طفلکی دوستشون مثل ژله رو زمین می لرزیده!!😂😂 هیچی دیگه... زنه ام دیگه از بس خندیده نزدتش اما مثل این که پای پسره آسیب دیده بوده😂 اینا ام دیگه نرفتن سمت همچین کاری و روش شون و عوض کردن بعد اون😂) خلاصه که شب اول گذشت و هوا سرد بود و واقعا دیگه پتو نمونده بود مگه این که از بابا ها کش می رفتیم که نه امکانش بود و نه دلش رو داشتیم! صبح من یکم سر درد داشتم که کاملا عادی بود و کلا کسی توجه نکرد! خاله ام هم گلو و سرش درد می کرد که باز هم سر دردش عادی بود و گلو دردش هم با دو تا قرص تجویز دخترش رفع شد! که داروساز تشریف دارن! ^^
شب دوم با تاکید شیرین، دخترخاله ام، و البته محافظه کاری های محمد رضا و پوشونده شدن همه مون با چند دست لباس اضافه تر توسط مامان بنده به سرانجام رسید... غافل از این که شب دوم سرد تر بود، من می لرزیدم قشنگ و خاله هم دیگه رفته بود رو مرحله ی عطسه زدن! =) ینی قشنگ با هر عطسه ی خاله ام، شیرین برمی گشت یه نگاه عمیق می کرد و دوباره جو توسط محمدرضا به فضای خنده ی خودش برمی گشت! مدیونید فکر کنید که اونم سرماخورد ولی با خاله دست به یکی کرد که نه خاله بگه به کسی نه اون بذاره کسی خیلی حواسش جمع خاله بشه! 😶😂 صبح، خاله واقعا رنگ رو به نداشت! صداش درنمیومد و به اصرار من و شیرین چای خورد حتی...! خاله و رد کردن صبحونه؟! اصلا مگه ممکنه؟! دیگه همه منتظر بودیم عطسه بزنه چپ چپ نگاش کنیم😂 این بار دیگه خاله رو آورد به خوددرمانی و بی توجه به شیرین خودش چند تا قرص دیگه اضافه بر قبلی ها خورد و اصلا توجه نکرد که این طرف من و محمدرضا داریم بال بال می زنیم که بابا نخور! بپرس از یکی حداقل! و خیلی زیبا و با نگاهی عاقل اندر سفیهانه گفت من خودم یه پا دکترم بابا! 😌😂🤣🤣 منم با یه لبخند ژکوند صحنه رو ترک کردم و مامان و محمدرضا به شیرین و حرص خوردنش می خندیدن😂
این ما بین ما بیرون هم می رفتیم و ظهرش یادمه خاله از شدت حالت تهوع دم ظهر دیگه واقعا حالش بد شده بود و تسلیم حرف شیرین!=) و شیرین هم همش می گفت مگه من الان چیزی هم بگم شما گوش می کنی مامان جان؟! =) این اتفاقات تکرار شد و خاله زیربار مراجعه کردن به پزشک نمی رفت! در نهایت بعد از دو روز سختی کشیدن و استفاده کردن تمام دستمال کاغذی ها برای بند آوردن آبریزش بینی، تموم کردن دو-سه ورق قرص سرماخوردگی بزرگسالان و خوردن چند تا قرص دیگه همزمان به شکل نقل و نبات(!!) راضی شد نرن پیش پزشک و شیرین خودش بره از داروخونه آمپول موردنیاز رو بگیره و فقط برن درمانگاه برای تزریقات...!!
قشنگ یادمه خاله تو ماشین به من چسبیده بود می گفت به نظرت چند تا آمپول می خره؟😂 و در آخر هم من و با شیرین و محمدرضا همراه کرد تا برم تو داروخو
نه و جلوی زیاد خریدن شیرین و بگیرم! 😂(مگه شکلاته؟! 😂) منم خیلی شیک و مجلسی رفتم کنار شون وایسادم و سکوت کردم...! ^^ در جواب محمدرضا هم که گفت "تو دیگه چرا پیاده شدی بچه؟!" یه لبخند زدم گفتم "مامانت گفته بگم کم بگیر!". شیرین کارتش رو نشون داد (نمی دونم دقیقا اسم کارت هاشون چیه!😶 کارت سازمان نظام پزشکی؟؟ چی؟! نمی دونم! یادم نیست!) و یه کدی رو استعلام گرفتن که مطمئن بشن داروسازه چون پنی رو بدون تجویز پزشک نمی دادن... یه دونه کلا آمپول بود... پنی. یادم نیست بیشتر از این ولی یادمه برای من و محمدرضا و خاله یه سری بسته از این قرص ها ک مث آب نباتن نعنایی گرفته بود و همش می گفت بخورید! برا سینوساتون و فلان و بهمان! منم با خوشحالی از این ک شبیه آب نباته و حتما خوشمزه ست یکی گذاشتم دهنم که کل صورتم جمع شد و محمدرضا تو ماشین فقط به من می خندید! (می دونم! شعور نداره!😌😂🤣) و یه سری قرص دیگه که خوب من واقعا نیاز نداشتم و محمدرضا هم خورد و بعد چند روز خوب شد! و اما خاله... 😂 رفتیم یه درمانگاه تو همون نزدیکی ها. اول که گفتن کسی نیست برای تزریقات و شیرین عصبانی شد که ینی یه پرستار یه دکتر و واقعا هیچکسی نیست؟! (خودش متنفره از تزریق... چه برای خودش! چه بقیه! اما اصلا از آمپول نمی ترسه و به شدت متفاوته!) گه خوب بالاخره یه خانم محترمی اومد و گفتن پرستاره و با همون خانم محترم دعواشون شد! =/ در نهایت شیرین کوتاه اومد اما باز هم تا فهمیدن آمپولی که برای تزریقه، پنی عه، گفتن نسخه پزشک می خواد و با کارت شیرین هم حل نشد! دیگه واقعا باید یکی می اومد باد می زد شیرین و از شدت داغ کردن و عصبانی شدنش!😂
سراغ دکتر و گرفتن که گفتن نیست و رفته جایی و...! =) خیلی منظم و دقیق بودن اصلا! =)) باز هم یکم منتظر موندیم و بعد از حدود نیم ساعتی یه آقای جوونی اومد گفتن ایشون دکتره و معاینه کرد خاله و محمدرضا رو... منم چسبیده بودم به صندلی های راهرو انتظار نفسمم درنمیومد که یهو کسی یادش نیفته منم مریضم😂😂 اومدن بیرون از اتاق دکتر، خیلی مودب عذرخواهی کرد بخاطر نبودنش و به پرستار گفت تجویز شیرین درست بوده و همون آمپولی که گفته رو تزریق کنن و... لبخند پر از پیروزی شیرین دیدنی بود یعنی!😂🤣 خاله تست کرد آمپول رو؛ اومد نشست کنار من تو راهرو ببینیم نتیجه بعد از چند دقیقه چی می شه... داشتیم حرف می زدیم همش می گفت ریحانه دعا کن منم مثل تو حساسیت داشته باشم😂🤣🤣 (چرا؟!😂 خوبه ها... آدم راحت در می ره از آمپول زدن اما بعضی وقت ها که هیچی واقعا با بدنت سازگار نیست حتی به چند تا قرص آنتی بیوتیک هم واکنش های فجیعی می دی! و واقعا کلافه کننده ست! =/) خاله جان هم حساسیتی نداشت؛ رفت تزریق کرد و مثل جوجه اردک زشت با پای لنگان اومد بیرون و من و محمدرضا هم می خندیدیم! 😂 که چرا مثل پنگوئن راه می ری آخه؟! 😂 رفتی تو آب چشات خیسه؟! 😂 تیر خوردی مگه!؟ 😂 بعله! هم تیرخورده بود گویا و هم گریه کرده بود! =) تا خونه گفتیم و خندیدیم و خاله دیگه یادش رفت ولی بماند که چقدر پسرش یه تنه تا خود خونه ناز کشید! 😂 ینی این عشق مادر و پسری کولاک می کنه! 😂 مدیونید فک کنید شیرین تا خود خونه حرص می خورد از همین توجهات و من هم هی بیشتر حرصش می دادم😁😌😂
خاطره هم تموم شد...
امیدوارم خوشتون اومده باشه❤️
دوست داشتید نظرتون رو داخل کامنت بهم بگید
و یادمون باشه که اگر می خوایم چیزی نباشه، نباید بهش بها بدیم! اگر دنبال خاطرات واقعی می گردیم، خاطرات فیک رو بولد نکنیم و حتی به دنبال جایگزین باشیم... خودمون خاطرات واقعی مون و به اشتراک بذاریم تا طعم حقیقت و بچشیم نه افکار یک رنگ و یک مدل کلیشه ای! گاهی وقت ها آگاه کردن مخاطب از فیک بودن و اشتباه بودن خاطرات کافی نیست؛ باید تغذیه ی جدید ذهنی برای جایگزینی وجود داشته باشه تا نتیجه بده... با کمال احترام!💕✋🏻
یا علی!