خاطره مهدی جان
سلام دوستان
مهدی هستم انشالله که من رو به خاطر داشته باشید.گفتم بعد از یه مدت خاطره ای بزارم. دیر وقت بود.در اتاقم کتاب خورشید همچنان می دمد رو مطالعه میکردم. صدای سرفه های آرومی رو از اتاق کناری میشنیدم .
شکلات رو گذاشتم بین کتاب تا صفحه گم نشه. رفتم آروم در رو باز کردم . خواهرزادم صبا ، که یک روز درمیون خونمونه باز جامونده بود و خونمون خوابش برده بود. تو خواب پتو رو گرفته بود جلو دهنش و سرفه میکرد. یکم توجه کردم به صدای سرفه هاش ، سرفه هاش خشک بود. از اشپزخونه یکم آب گذاشتم تا به نقطه جوش برسه . از یخچال شربت دکسترومتورفان پیدا کردم برداشتم. به دلیل حضور و مریضی های صبا همیشه داروهای مربوط به سن ایشون تو خونمون هست. آب به جوش که رسید ریختم تو لیوان و دوتا قاشق عسل ریختم توش و حل کردم . تب سنج هم از کشو کمدم برداشتم رفتم بالا سرش . لامپ خواب رو روشن کردم پتو رو از روش کنار زدم . دستم رو گرفتم جلوی بینیش نفسش داغ میزد. نگاهی به تب سنج کردم به دمای محیط رسیده بود. نیم تنه ای که تنش بود رو خیلی آروم بیرون اوردم.
دستشو اوردم کنار تب سنج رو گذاشتم زیر بغلش و دستشو گذاشتم کنار بدنش که تب سنج نیوفته .لیوانو برداشتم یکم با قاشق اروم هم زدم تا عسل حل بشه.
چند لحظه بعد تب سنج رو نگاه کردم بالا بود تبش. اهسته تکونش دادم و صداش زدم گفتم صبا خانوم؟ دایی؟ بیدار نمیشی دایی ببینه چته؟ صبا؟ به سختی بیدارش کردم خوابش عمیق بود. کمکش کردم نشست. چشاش پر از خواب بود سرفه های بدی میکرد . چند ثانیه با لبخند نگاش کردم گفتم نگاش کننن! چه گلایی انداخته لپاش☺ با سرفه تیکه تیکه کلمه هارو به هم میچسبوند گفت دایی کی اومدی؟ خیلی منتظر موندم بیایی نیومدی موقعایی که نیستی خونه حوصلم سر میره انقدر که الکی میگذره زود تر بیا . گفتم کارم طول کشید تو مطب دایی دیر وقت اومدم. لیوانو دادم دستش گفتم بخور گلوت نرم بشه
نگاش کرد اولش یکم چشید وقتی از طعم خوبش اطمینان پیدا کرد آروم آروم خورد. تا نصفه خورد لیوانو داد بهم مجبورش کردم تا اخرش خورد. شربتو باز کردم ریختم تو قاشق بهش دادم خورد. دست گذاشتم رو لپاش و پیشونی اش داغ بود. رنگ پریده بود. کمکش کردم دراز کشید یه یا علی گفتم بلند شدم که برم صبا گفت دایی؟ نگاش کردم . با سرفه های پی در پی آهسته گفت یه چیزی بگم؟ گفتم دوتا بگو. گفت آتیشی شدم. خندیدم بهش، گفتم اره میدونم یه لحظه صبر کن میام .
رفتم اتاقم تو کیفم گشتم امیدی نداشتم که تب بر تو کیفم داشته باشم پیدا نکردم . یادم افتاد بابام دو روز پیش که مریض شده بود براش تب بر هم نوشته بودم ولی اون بخاطر کار سنگینش وقت تزریق کردن پیدا نکرده بود من هم در دسترسش نبودم و بیمارستان بودم .
رفتم سراغ یخچال کیسه داروهای بابارو از در یخچال برداشتم یه دگزا بود و یه تب بر ، خداروشکر فهمیدم
بقیشو تزریق کرده . تب برو با پنبه برداشتم بقیه گذاشتم یخچال . رفتم اتاق ، دست گذاشتم رو پیشونیش به همون اندازه قبل داغ بود . گفتم صبا خانوم؟ اجازه میدی دایی یه امپول بزنه بهت دیگه اتیشی نباشی؟
گفت نه دایی نمیخاد همینایی که خوردم خوبم میکنه برو بخواب فردا میبینمت☺ قاطعانه گفتم خواهش میکنم! گفت درد نداره؟ گفتم اره یه کوچولو درد حس میکنی! قانع شد گفت باشه دایی خوب بزن. مایع رو سریع کشیدم تو سرنگ . لباسشو پایین آوردم پنبه کشیدم و سوزنو فشار دادم تو. براش تزریق کردم با یه آیی آروم از سمت صبا تموم شد . سرنگ رو انداختم تو سطل زباله لباسشو درست کردم برش گردوندم . گفت همین؟ با لبخند گفتم همین.بهش شب بخیر گفتم لامپو خاموش کردم اومدم بیرون . گرفتم خوابیدم . فردا صبح با صدای زنگ ساعت بیدار شدمم صدای زنگو خفه کردم یکم دیگه چرت زدم بلند شدم اومدم بیرون .مامانم داشت میومد سمت اتاقم که منو بیدار کنه . بهش سلام کردم ، صورتمو آب زدم لباس پوشیدم . کیف و سوییچ رو گذاشتم رو اپن رفتم تو اتاق وضع صبارو چک کردم تب نداشت ، سرفش تا حدودی قطع شده بود . لیوان و قاشق و تب سنج رو برداشتم با خودم اوردم اشپزخونه . با مامان صبحونه مییخوردیم .گفتم مامان صبا دیشب حالش بد بود تب و سرفه داشت.بهش امپول زدم و شربت دادم بهش ، حواست بهش باشه بیدار که شد تبشو بگیر .صبحونتو بخور من برم یه سر بزنم بهش . بلند شد رفت لقمه اخر پنیر و گردو رو گرفتم بلند شدم برم مادرم اومد یه عکس داد دستم گفت مهدی اینو حاج خانمِ صیادی که براش سی تی اسکن نوشتی داد گفتش یه نگاهی بهش بندازی مامان .گوشیمو برداشتم چراغ قوشو روشن کردم گرفتم زیر عکس. گفتم اول باید یه معاینه حضوری دیگه بشه با چندتا ازمایش انجام بده ، بعدش براش دارو بنویسم که استفاده کنه بگید اخر هفته چهارشنبه بیاد بیمارستان پیشم! عکسو دادم دست مامان رفتم بیمارستان . برگه ورود رو امضا زدم رفتم مطب . اولین مریض یه خانم جوان بودن که تومور بدخیم تو سرشون بود! اومد تو سلام داد و نشست ازمایش و عکس سی تی اسکنش رو نشونم داد مشغول نگاه کردن به عکسا بودم که گفت اقای کتر باردارم!!!! با تعجب نگاش کردم .اعصابم خورد شد با این حرفش . گفتم خانم اولین باری که اومدید پیشم رو یادتونه؟ بهتون گفتم تومور بدخیم توی سرتونه ، تا وقتی تومور از بین نرفته نمیتونید باردار بشید خطرناکه. یادتونه یا نه؟ خانم تو حالت بده هرلحظه ممکنه حالت بد بشه بری اتاق عمل. هر لحظه ممکنه بیهوش بشی بیوفتی. اصلا توی این هفته چند بار اومدی پیش من؟ چهار بار درسته؟ باید مادر سالم باشه که بچه هم سالم به دنیا بیاد مادری که وضعیتش اضطراریه و هر لحظه ممکنه بره اتاق عمل یا حالش بد بشه چطوری میتونه بچه نگه داره؟ این اول ظلم در حق خودت و بعدم ظلم در حق بچست! با عصبانیت و جدیت نسخه نوشتم براش گذاشتم رو برگه ازمایش و سی تی اسکن و گرفتم جلوش گفتم بچه باید سقط بشه خانم!
اگر این کار رو نکردید من دیگه پزشک شما نیستم پزشکتون رو عوض کنید. شروع کرد به گریه. از علاقش نسبت به بچه حرف میزد. تعجب میکردم چرا حرف های من رو نمیشنوه. کلی حرف زدم براش قرار شد بچه رو سقط کنه .
افکار زیاد و ناراحتی بخاطر از دست دادن بچش خداحافظی کرد و رفت! یه نفس عمیق بعد از جر و بحث با خانم کشیدم . مریض بعدی اومد تو .
خانم حمیدی بود که مشکل عصبی داشت ناشی از افکار زیاد و ورشکستگی همسرشون . ساکن یکی از شهرای اطراف تهران بودن که هر یکماه یک بار نوبت دارند پیش من .این بار با دختر خانم اومده بودن . سلام کردن و نشستن.خانم حمیدی گفت اقای دکتر دخترمه هدیه ، کلاس نهمه. سلام کردم بهشون اومدن نشستن ، خانم حمیدی بعد از اتمام داروهاشون وقت معاینه داشتن.براشون سی تی اسکن جدید نوشتم که تاثیر داروهارو ببینم . مشغول نوشتن نسخه جدید بودم گفتم خب هدیه مامان تو خونه چطوره؟تو فکر نمیره؟ دیگه قصد طلاق گرفتن نداره؟ دعواتون نمیکنه؟ گفت نه خداروشکر دیگه آروم تر شده اولاش میخاست بکشه مارو امنیت جانی نداشتیم☺ گفتم خانم حمیدی قرصایی که مینویسم برات حالتو بد نمیکنه؟ علائم خاصی بهت نمیده؟ مشکلی نداری؟ گفت نه اصلا آرومم میکنه موقعی که به هم میریزم! سرمو تکون دادم نسخرو دادم بهشون گفتم سی تی اسکنو انجام بدن بیارن برام، تشکر کردن رفتن . مریض بعد یه مریض جدید بود . سلام دادن نشستن . گفتم خب مشکلتون؟ گفت من دوسال قبل باردار شدم ، بچم ناقص بود دکتر گفت باید سقط بشه . سقطش کردم ، چون تجربه اولم بود خیلی ترسیدم و ترسم رو بروز ندادم! علاقه شدیدی به بچه داشتم حتی اتاقشم اماده کرده بودم وقتی بهم گفتن باید سقط بشه هم ضربه روحی شدیدی خوردم و هم خیلی ترسیدم. ولی همشو تو خودم ریختم . موقعی ای که بچه ی سقط شدم رو نشونم دادن هیچیش نبود
دست داشت ، پا داشت همچی داشت سالم بود .الان باز دوماهه باردارم. افسردگی گرفتم ، نمیخوابم اصلا ، عذاب وجدان دارم ، احساس گناه میکنم که بچه ی به اون سالمیم رو سقط کردم ، دلم نمیخاد کسیو ببینم ، با کسی حرف بزنم و خیلی زود عصبی میشم و همش میرم تو فکر گذشته گریه میکنم. اصلا نمیام به اینده ، پیش روانشناس و روانپزشک و همجا رفتم اصلا تاثیری نداشته.بهم گفتن ترسهایی که اون موقع تو خودت ریختی الان داره بروز داده میشه در قالب افسردگی و این مشکل از اعصاب و روانته که اینقدر عصبی و داغونی! بهم گفتن باید بری پیش پزشک مغز و اعصاب و شمارو معرفی کردن! همین .
داروهای زیادی خوردم ، از طب سنتی و داروهای گیاهی و داروهای پزشک تا جملات مثبت و اهنگ های شاد و فیلمای شاد هیچکدوم نتونست منو از فکرهای گذشته بیرون بیاره آروم و قرار ندارم و اصلا نمیخوابم وقتی هم بیدارم همش تو فکر بچه ی قبلم و اون ترسها هستم. همش نگرانم که نکنه این بچم هم عین بچه ی قبلی سقط بشه و ...
هیچی دارویی نمیتونه کنترلم کنه که تو فکر نرم! سرمو تکون دادم. قرصهایی که پزشکای دیگه بهش دادن رو گذاشت رو میز. نگاش کردم خیلی دوزاش پایین بود . گفتم این قرص ها خیلی دوزش پایینه نمیتونسته کنترلت کنه . برات دوزای بالاتری مینویسم رو بچه هم اثری نمیزاره نگران نباش و راحت میخوابی ، حتما استفاده کنید تا یکماه! بعد از یکماه بیایید ببینمتون . سعی کنید موقعی که میرید تو فکر پاشید یه کاری انجام بدید که سرگرم بشید. یه سری تمرین در کنار داروهاش بهش توصیه کردم پاشد تشکر کردن رفتن . مریض های بعدی هم به همین منوال ویزیت کردم .مریض نبود دیگه . از مطب اومدم بیرون یه سر به مریض ها زدم . مشغول معاینه و بررسی سطح هوشیاری یک مریض بود پرستار اومد گفت ببخشید دکتر حجتی باز شروع کرده جون خودتون برید آرومش کنید از پسش بر نمیام. دکتر حجتی پزشک عمومی بیمارستان بودن که بخاطر میگرن عصبیش و شدت سردردشون و بستریشون کرده بودم! معاینه بیمار که تموم شد رفتم اتاق دکتر .با دعوا اقای پرستارو مورد هدف قرار گرفته بود .یه دستمال از کیسه روپوشم بیرون اوردم رفتم سمت ایشون سرم رو از دستشون بیرون اوردم . کفشاشو اوردم گذاشتم روی چهارپایه ی زیر تخت ، پتو رو از روش کنار زدم ، دستگاه های دورشو خاموش کردم رفتم جلو در وایسادم گفتم بفرما برو دکتر !!! خوابید جاش روشو ازم برگردوند پتورو هم کشید رو سرش!
به پرستار گفتم مجدد سرم و دستگاه رو بهش وصل کنن!
برگشتم مطب.تموم شد تایم کاریم بلند شدم گوشیم رو از شارژ کشیدم روپوشو بیرون اوردم از منشی خداحافظی کردم اومدم بیرون . تو راهرو یکی از دوستان رو که تکنسین اورژانس بودن رو دیدم با بچشون. یکم باهم حرف زدیم گفتم
گفتم این داروها چیه دستت مریض شدی؟ گفت نه اقای دکتر پسرم مریض شده امپول داره میگه نمیزنم الان دارم ناز شازده رو میکشم.
خندیدم لپشو کشیدم گفتم حتما امپولاتو بزن زودتر خوب شی بابات طاقت مریضیت رو نداره ببین چه نگرانه؟ ازشون خدافظی کردم ادامه راهمو رفتم تا خونه!
با اجازه همگی ✋🙌✋