خاطره پارسا جان
خداوکیلی سلاممم😅😅خوبیید؟ سلامتید؟ به ای خندم نگاه نکنیدا آف الکیه! الان واقعا پوکرم از خستگی😁😐 خدا مو کاری نِـدارُما! ولی مطمئنم اون بالا بدون اینکه ماسک زده باشی یا دستات رو با آب و صابون شسته باشی یا حتی رمز پویات رو فعال کرده باشی برای خودت لم دادی و پای چپت رو انداختی روی پای راستت و یه باکس آبجوی تگری کرونا گذاشتی کنارت و با یه بسته بادوم زمینی سرکه نمکی میزنی برای خودت!!! و به اَشرف مخلوقاتت بُلند بُلند میخندی!!! باراِلها وجدانن اگه اون دنیایی بود و فردای قیامت گفتی پارساو بیو میخوام به حساب کتابت رسیدگی کنم زورم به خودت که نمیرسه ولی یه دادی سر فرشته هات میزنم که دلوم خنک بشه!!!
خدا او دنیا مو از تو سوال دارُما!!! تو باید جواب مو بدیا!!! خو چِتِـن خدا...؟ ای نِه دُرُسُشِن پروردگارا...! عامو ما دلمون برای روزای معمولی تنگ شده! برای کارای معمولی ، خنده های معمولی ، خرابکاری های معمولی .. پروردگارا مگه ما چی تو حسابمونه که رمز پویامون روفعال کنیم؟؟؟ خدا ما خَسِه شدیم بسکه دسمون رو با آب و صابون شستیم! میدونی چن وقته یه آب خوش از گلوی جهانت پایین نرفته؟ کوتاه بیو توروخودت😶خب غر بسته 😅
عشق یعنی خورد و خسته ، داغون و عصبناک ، مقروض و مفلوک ، چرکو و الکلی بیای خونه . کولرو بزاری رو دمای شونزده درجه ( دمای طلایی) جوراباتو که بوی خستگیت میده رو پرت کنی یه وری ، شلوارک بیـگ سایزتو بپوشی و آهنگ مورد علاقتو پلی کنی ... بعدش بشینی مرغِ کلاسیک با سس پرتقال و آلوی پوس نگرفته و هویج فارسی بُر که مامان درست کرده رو بخوری. همـین! نمیدونم دقیقا کی بود! ماه پیش ، سال پیش ، یا قرن پیش😅 یادمه بچه ی دوساله رو با سرماخوردگی آوردن اورژانس! از در که وارد شد بچه اونقدر جیغ زد و گریه کرد که بدون معاینه و هیچ کاری با باباش فرستادمش بیرون
که بتونم از مامانش اول شرح حالشو بگیرم! بعدم گفتم بچه رو بیاره داخل که معاینه کردم! سرماخوردگی جزئی بود! مامانش میگفت بهش امپول بزنید! براش توضیح دادم که چرا احتیاج نداره که با یه سرماخوردگی جزئی حتما امپول بزنه و به زور قانع میشه! نسخرو نوشتم دادم دستشون ! سناریو تکراری باز شروع میشه😅 بعد از مدتی بابا میاد داخل میگه من ده روز یه بار بخاطر این بچه بیمارستانم! این تا امپول نزنه خوب نمیشه . گفتم ببین چطور داره گریه میکنه؟ هنوز هیچیش نشده سرماخوردگیش پیشرفته نیست با داروهای خوراکی که دادم بهش خوب میشه سریع! از بس بهش بیخود آمپول زدید چشمش ترسیده! بدنش هم به داروهای با آمپول بیخودی مقاوم شده که هی مریض میشه! باز حرف خودش رو تکرار کرد گفت نه این باید آمپول بزنه! گفتم : نه اصلا من امپول نمینویسم! داد زد گفت من یکساله دارم میرمو میام اینجا هیچکی بهش امپول نمیده!!! هربار مجبورم فرداش ببرمش دکترِ کلینیک شهر که اون امپول بده خوب شه! خرجمو فقط دوتا میکنید اینجا! گفتم فکر میکنی چرا اینجا هیشکی بهش امپول نمیده؟ گفت حتما بلد نیستید😅 والا بلد بودید میدادید😅 گفتم پس ببرید اونی که بلده بده! داد زد گفت الان نصفه شبه اون دکتره نیست اگه بود که نمیاوردمش اینجا! نگاهم افتاد به بچه ، بغل مامانش چشاش از خوشحالی برق میزد از این حمایت😂❤ وسط جیغ و داد و توهین باباش به این فکر میکردم که تنها راهی که باعث میشه دست نکشی از حرفت و بیشتر از پدر و مادرش براش دلسوزی کنی علی رغم اینکه همه چیزت رو داره زیر سوال میبره اینه که به خودت نگیری و از لحاظ عاطفی خودت رو درگیر نکنی! والا هم بهت برمیخوره و هم تو کیفیتِ مراقبت از مریضت تاثیر میزاره! این یه پارادوکس کامله اصلا😅 خیلی کار سختیه که همزمان هم عاطفت رو درگیر نکنی که ضربه روحی نخوری و هم تمام و کمال بزاریش وسط که از میزان دلسوزی و کیفیت مراقبت از مریضیت کم نشه! و به این فکر میکنم همین که مجبوری توی این کار اونقدر احساساتت رو از شخصیتت دور کنی و بین آنچه هستی و نیستی در نوسان باشی شاید باعث بشه که مرور حس همذات پنداریت کمرنگ بشه و یا یه جاهایی بیخیال و بی عاطفه برای بیمارانت به نظر برسی! نمیدونم ، شایدم این حس منه! بگذرم با داد و بیداد مطب رو ترک کرد! چند دقیقه بعد پرستار با یه بشقاب هندونه و یه لیوان چایی اومد. تو دلم گفتم خدا رسوندتت😅 تشکر ویژه ازش کردم و سریع تمومش کردم ! خیلی خستم بود. با گوشیم ور میرفتم که چند لحظه بعد دختر تقریبا شیش ساله ای با پدرش اومد تو! پدرش نشست رو صندلی دخترشم نشوند رو پاش! پدرش از گلود درد و معده دردش میگفت! گفتم خب بگو ببینم چی چی خوردی؟ برگشت گفت : دیشب تولد امیرحسام بود منم یه خورده کیک خوردم ، ژله خوردم ، چیپس و ماست موسیر خوردم ، تارت میوه خوردم و ... خندیدم گفتم : خونَت آباد😅😅 چیز دیگه ای نبود؟ گفت : هوس کردمم😅 گفتم : این هوس نیس عزیز دل من این زیاده روی میتونستی بخوری ولی کمتر. گفتم خوابید رو تخت معاینش کردم! اخر کار هم گلوش رو دیدم گلوش چرکی
بود! شروع کردم براش دارو بنویسم گفت : میخوای امپول بدی؟ من : آره! یه جوری زد زیر گریه جیگرم کباب شد. حالا روزی کلی بچه میان و میرن یکی میخواد و یکی نمیخواد😅 گفتم : باشه! باشه! نمیدم نگران نباش . به جاش شروع کرد به خندیدن... باباش گفت اقای دکتر شما کار خودتونو بکنید به حرفش گوش ندید امپول لازم بود بنویسید براش! من : حالا بهش گفتم امپول نمیدم ، بزار حرفم دوتا نشه گناه داره!
لبخند زد ، نسخرو نوشتم دادم دست دخترخانم گفتم : بیا خانم برو حالشو ببر😅 موقعی که رفتن و از اتاق خارج شدن هم حال من خوب بود هم حال بچه ! گاهی اوقات هم وسط خستگی و شلوغی و شیفت مجبوریم حال خودمون رو خوب کنیم دیگه ... چه کنیم؟😌😀😀
و تمام😊🙆
من.نوشت : تمرین سوم👇
بچه ها این تمرین تحقیق رو آدم های موفقیه که تمرکز بالا روی زندگیشون دارند و خوشحالند!
نه لزوما آدم هایی که وجهه اجتماعی جالبی از نظر ما دارند و از دور میبینیم که موفق هستند!
من فقط روایم!
تعریف موفقیعت خیلی نسبیه ، ولی به عقیده ی من آدمی با ذهن مرتب و خوشحال که میدونه چی میخواد و تک بعدی نیست و در همه ی جنبه های زندگی تعادل رو رعایت میکنه ، موفقه!
تمرین سوم اینجوری شروع میشه :
دو راه برای ثروتمند بودن در جهان وجود داره .
یک اینکه تمام تلاش زندگیت رو بزاری برای پول بدست آوردن .
دو اینکه به اونچه که داری قناعت کنی ، درواقع لذت اونچه که داری رو ببری.
( من با دو موافقم ولی براش پرانتز دارم که در تمرین های بعدی میگم)
کریس ، از خاطرات خودش وقتی تو وال اِستریت نیویورک کار میکرده میگه .
( وال استریت پیشرو ترین مرکز مالی در جهانه که ببشترین پول های دنیا همونجا جا به جا میشه و کلا یه دنیاییه) میگه فصل پاداش دادن که میرسید آشوب و ناراحتی هایی در من به راه بود . همه پول های زیادی در آورده بودند و پاداش های زیادی نصیبشون شده بود، ولی هیچکی راضی نبود . چرا؟ چون هرکس خودش رو با بقیه مقایسه میکرد! میگه درست همون موقعی که باید میرفتن با خانواده هاشون جشن یکسال تلاش و پاداش رو میگرفتند ، اغلب حرص کمتر در آوردن از دوست و همکاراشون داشتند . خب این خیلی غمناکه! درسته که ذات آدمیه که همیشه بیشتر میخواد. ولی تا حالا به اینکه مگه چقدر بیشتر از زندگیمون میخواییم ، فکر کردید؟!
مگه چندتا خونه؟ چند تا اتاق؟ چند تا ماشین؟ چند تا وعده غذایی در روز؟ چند تا ... . لازم داریم که بتونیم از زندگی و کنار هم بودن لذت ببریم و آرامش داشته باشیم. میدونم هممون آرزوهای بزرگ تو کله هامون برای آینده داریم ، خیلی هم خوبه که براش تلاش سازنده کنیم ولی اگر به قیمتش لحظه های خوبمون رو از دست بدیم شاید نیرزه! مثالی که کریس میزنه از بازی هاش با پسرهاشه ، میگه من دیگه هیچوقت پسرم رو ۷ ساله یا ۱۲ ساله ندارم که بخوام به شکل اعتیاد وار کار کنم و لحظه های بازی و خاطره سازی و شکل دادن شخصیت به پسرم رو از دست بدم! میگه من نمیخوام هی پول جمع کنم ولی پسرهام خاطره ای تو بچگیشون از من و من از بچگی اونها نداشته باشم! مسلما وقتی که با اونا میگذرونم براشون بارها ارزشمند تر از هر غذاییه که بخورند!
آدم هایی که همه زندگیشون رو دنبال پول بودند و بیشتر از حد نیاز براش وقت گذاشتند ، یه روزیکه خیلی دیره ممکنه به عقب برگردن و اَفسوس بخورند!
تمرین سوم میگه قناعت کن و سازنده باش!
میگه مالکیت چیزهای مادی رو داشتن ، حس خوبش اَبدی نیست!
خدانگهدار🍃🍀
پارسا/کیش/خرداد ماهِ ۱۳۹۹