خاطره فاطمه جان
سلام
حالتون خوبه؟
فاطمه ام قبلا دو سه تا خاطره گذاشتم که البته خودمم یادم نمیادشون چه برسه به شما ها😂
من حدودا 10 ساله که امپول نزدم
اون امپولیم که ده سال پیش زدم تنها امپولیه که زدم😂 که خاطرشو گذاشتم.
خاطره ای که الان میخوام براتون بگم ماله یکم قبل کروناست وسطای امتحانامو دی و اینا😂
صبح پاشدم که برم امتحان بدم
طبق معمول سوار ماشین شدم و د برو که رفتیم😂
وسطای راه که افتاب دقیقا میزد تو چشمم😐هر کاری میکردم که چشممو ریز کنم که کمتر اذیت بشه
یه چشمم رییز نمیشد
این شد که تا خود دانشگاه به خاطر افتاب اشکی بود که از چشمم میومد😂
یادمه امتحان نقشه برداری داشتم.
اون روز بعد امتحان
وقتی رسیدم خونه دوستم بهم زنگ زد که حرف بزنیم وسطای حرفمون که مسلما کلی میخندیدیم😂 حس کردم وقتی میخندم فقط یه طرف لبم میخنده اون ور ثابته😑
بعد تلفن رفتم جلو آیینه ببینم چه خبره😐
یه چشمم بسته نمیشد یه طرف لبمم تکون نمیخورد
سریع رفتم به مامانم اطلاع رسانی کردم(پزشکه)
گفت ابروتو بالا پایین کن ببینم
درکمال تعجب😂یه ابرومم جابجا نمیشد😐 مامان متوجه مشکلم شد و سریع زنگ زد به یکی از دوستاش که متخصص مغزو اعصابه(مشکلم فلج عصب بل بود که باعث از کار افتادن نصف صورت میشه)دیگه از اون شب کورتون و اینا رو شروع کردم
شبام چشممو میبستم که بخوابم.
دیگه شما فکر کنین وسط امتحاناا پلکم نمیتونستم بزنم سردردددد داشتم
نمیتونستم درس بخونم😂اصلا یه وضعی😂😂
یه روسری دستم بود که میبستم
یه قطره اشک مصنوعیم دستم بود که چشمم احیانا خشک نشه😂😂
دیگه نوبت گرفتیم و رفتیم پیش یه دکتر مغز و اعصاب😊
ایشونم گفتن که باید فیزیو تراپی بری که برگرده گفتن هم ماساژ هم لیزر هم فیزیو هم طب سوزنی😲
من که گفت طب سوزنی اصلا هیچی😐
هیچ وقت فکر نمیکردم از اینکارا که یانگوم میکرد رو منم بکنن😂😂😂
دیگه بعد ده جلسه فیزیو تراپی و لیزر و ماساژ(روهم ده جلسه منظورمه)
دوجلسه ام طب سوزنی داشتم
جونم براتون بگه که😂 دیگه اون روز رسید و منم تو دلم داشتن رخت میشستن
قبلش هی تو اینترنت سرچ میکردم و خوشبختانه کسی از درد و اینا چیزی نگفته بود همه راضی بودن😂
برا همین هی اعتماد به نفسم صعووودیی میرفت بالاا😆
قبله اینکه برم تو اون اتاقه که طب سوزنی روم پیاده کنن😐 فیزیو تراپی هم داشتم
حالا از شانسه من تخت بغلیم همششش داشت از درد سوزنایی که پشتش زده بودن میگفت😂
منم گمونم هی رنگم میپرید😂
باخودم میگفتم لابد صورت دردش بیشتره
دیگه رفتم تو اتاق و دراز کشیدم و روسریمو باز کردم تا دکتره بیاد .
گمونم ده یازده تا سوزن زد یا بیشتر یا کمتر نمیدونم😐
یه درد لحظه ایهه خیلیییی کم داشت هرکدوم خوشبختانهه
بدیش این بود که یه ربع باید میموند😕
همینجوری که داشتم خدارو شکر میکردم که بهتر از چیزی بود که فکرشو میکردم
دکتره اومد دربیاره
همه رو در اورد ولی اخری هر چی میکشید در نمیومد😂
رو پیشونیم بود اخری
دیگه به زوور دراورد همینجورییی خون بودکه میومد😐
جاشم تا چند روز کبوود بود
بچه ها مسخرم میکردن میگفتن جای مهره😂
ولی واقعااا عالیی عمل کرد این طب سوزنی
تا شب لب و دهنم قشنگ شد مثله اولش.
فکرکنم اون یه سوزنم یه اشتباهه پیش اومده بود.
وگرنه اوکی بودهمهه چی😍
اینم خاطره من
فکرکنم خیلی طولانی شد😐
پ.ن:گفته بودی که چرا محو تماشای منی
ان چنان مات که حتی مژه بر هم نزنی
مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی😊
پ.ن:سوالی خواستین بپرسین پاسخگو ام😉😂