سلام من زهرا ۱۵ مازندران هستم دومین خاطرم هست در خاطره ی قبلیم گفتم که من یک برادر پزشک دارم در حقیقت برادرم نبود پسرعموم بود که رابطم باهاش خوب بود ولی پسرعموم از رابطه مون سوءاستفاده کرد و..... 
داییم سهیل پزشک هست . 
خوب بریم سراغ خاطره .. 
ماجرا از روزی شروع میشه که دایی سهیل برای کاری به مدرسمون میاد . دایی وارد مدرسه شد و دوستام داییمو دیدین اعلام کردن که داییت اومده 😂😂چون مدرسمون پنجره کلاس ما رو به حیاط هست مشاهده کردن و داییم رفت دفتر مشغول صحبت کردن با مدیر بودن که یکی از بچه های هفتم اومد گفت معلم دینیشون که معلم ماهم میشد تو کلاس افتاد خوب دایی و مدیر داخل کلاس رفتن و معلم رو مشاهده کردن دایی به یکی از بچه ها سوئیچ ماشین و داد که بره لوازمش و از ماشین بیاره خلاصه اون بچه میره میاره دایی معاینه میکنه و معلممون فشارش افتاده بود و چشامشون سیاهی میره و تو کلاس میوفتن دایی نسخه مینویسه و میره بگیره که زنگ تفریح ما به صدا در میاد من با دوستان صمیمی میریم تو حیاط مشغول خندیدن بودیم که همکلاسیم که ایشون با من مشکل داره و مدتی هم بود که دعوا میکردیم باعث شده بود که توی کلاسمون دو دستگی ایجاد بشه بعضی ها طرفدار آرمیتا و بعضی ها طرفدار من ولی خدایی سرمسئله ای که بامن بد شده بود حق با من بود داشتیم دوباره دعوا میکردیم این دفعه دعوا کلا فرق میکرد دیگه فقط من و آرمیتا نبودیم کل کلاس بود داشتیم بیست دقیقه اول و با بحث شروع میشد که داییم میاد همه ساکت میشن و بهم نگاه می کنند 😂😂 ولی وقتی وارد دفتر میشه دعوا شدت بیشتری یافت و گیس و گیس کشی شد 😂😂من از صبح حالم مساعد نبود از صبح فشارم افتاده بود . سرم گیج میره وچشام سیاهی میره میوفتم رو زمین که دوست صمیمیم ( حنانه ) متوجه من میشه میاد سمتم گفت زهرا چیشده چرا رو زمین افتادی گفتم حنا فشارم افتاده رفت برام شکلات بیاره ولی هنوز ارمیتا میگفت چیه کم اوردی 😏😏
تا حنا بره شکلات بیاره دایی از دفتر میاد بیرون و و با بچه های کلاسمون و من مواجه میشه به گفته ی دایی قیافت زرد شده بود منو بلند میکنه میره از خانم مدیر اجازه میگیره که منو ببره خونه و خانم اجازه میدند . دایی منو برد تو ماشین و حنا کولمو به دایی میده تو ماشین درمورد دعوا ارمیتا و دلیلش پرسید منم جواب دادم رفتیم خونه منو معاینه کرد منم حال مناسبی نداشتم اعتراض هم نکردم . نسخه نوشت رفت بگیره و بعد از نیم دقیقه اومد یه سرم بود با چندتا امپول اسم آمپول هارو یادم نیست اول سرم و زد و من هم حرفی نزدم چون از سرم نمیترسم و چندتا امپول زد . کنار هم خوابیدیم وقتی که دایی میخواست سرم و دربیاره بیدار شدم دایی هم گفت حالا که بیداری بزار امپولتو بزنم که حالت بهتر بشه شروع کردم به گریه کردن که نمیخوام و نمیزنم که دایی گفت نمیشه زهرا باید بزنی پاشدم که فرار کنم دایی منو گرفت و آماده کرد بعد پاشو گذاشت رو پام که تکون نخورم و پنبه کشید با بسم الله فرو کرد هر لحظه دردش بیشتر میشد و میسوزوند گریه میکردم ازش میخواستم دربیاره ولی بی فایده بود بعد از چند ثانیه که انگار مثل چندساعت گذشت دراورد هنوز جاش درد میکرد . 
دوستان من نوشتنم زیاد خوب نیست به بزرگی خودتون ببخشید . لطفا برام نظر بزارید