به نام او...❤ 
سلام گلای تو خونه😁
روزگارتون خوبه؟لحظه های بهاری زندگیتون خوب و خوش میگذره؟
انشاالله که همیشه دلتون شاد و شنگول باشه و رنگ و بوی غم و ناراحتی رونبینه
نمیدونم چرا جدیدا فضای وب مثل قبل نیس هرروز خاطره هایی رو میخونیم که بعضی هاشون از خط به خط یه رمان گرفته شده یا اکثرشون هم معمولا از قبل   به خاطر اینکه حموم رفتن موهاشونو خشک نکردن یاجلو پنجره باز خوابیدن سرما خوردن و آخرشم به پنادر و آمپول های خوشرنگ ختم میشه همون رنگ هایی که ما تاالان خبر نداشتیم آمپولی باهمچین رنگی وجود داره نمیدونم والا اما امیدوارم یه روزی چشم منم به همچین آمپول هایی روشن بشه و بیام بهتون خبر بدم بچها بچها منم ازاین آمپول بنفش ها زدم😂 اگه میگفتین آمپوله قرمز بود خب میگفتیم حتما نوروبیون بود یا  B6 میگفتین زرد بود خوب ذهنمون میرفت سمت بکمپلکس ولی آخه بنفش و … کجای دلمون بزاریم یه سری دیگه خاطره ها هستن بازم اینا از قبل سرما داشتن حالا به دلایلی خانواده محترمشون به دلیل بیماری پدر یا مادرشون میرن این نویسندهای عزیز مارو خونه تنها میزارن یا میسپارن به برادر یا دایی و عمو که از قضا پزشک هم هستن  😒یه خاطره نخوندم که شمارو بسپارن به خواهر یا خاله و عمه 😁باباپزشک هم بودن باز قابل تحمله توهمه خاطره های این چنین دایی و عمو پزشک ازآب در میاد یعنی این خانم دکترا هیچکدوم خاله و عمتون نیس ؟؟
بعد جالبه اکثرا آخر خاطره میگین هرسوالی رو پاسخگو هستم ولی کو؟؟زیر یه سری خاطره ها کلی کامنت هست ولی دریغ ازیه جوابت نویسنده عزیز😒یه سری دیگه هم هستن  اول خاطره با یه اسم هستن وسط خاطره اسمشون تغییر میکنه 😕
نویسنده های کوچولو خودتونو همونجور که هستین قبول کنین همه قرار نیس شبیه هم باشن همه قرار نیس دایی و عمو پزشک داشته باشن خودت مگه چشه ؟که سعی داری اینجوری بایه  شخصیت دیگه بیای و داستان سرایی کنی بابا خودت باش  خاطره داری بیا بزاراما بااسم خودت خاطره واقعی نه داستان مطمعن باشین بازخوردخاطره واقعیتون بیشتر از داستانتونه باشد که رستگار شوید😉
خب بریم سروقت خاطره که فکم زیادی گرم شده🙈البته خاطرم جدید نیس مال قبل هست ازسربیکاری گفتم بیام یه اعلام حضور کنم 😍
یه مدت بود با دوستم(محدثه)میرفتیم بوتیک سرکارتو شهرک تفریحی نمک آبرود)هردو پیش یه نفر کار میکردیم منتها بوتیک ها کنار هم نبود حدودا ۵دقیقه با هم فاصله داشت یه روز فوق العاده خلوت بود فقط یه چندتا مشتری عرب اومده بودن چون شلوارک پاشون بود اجازه نداشتن کابین سوار بشن بوتیکی که من بودم شلوار مردونه نداشتم شلوار قسمت محدثه بود میترسیدم به اینا آدرس اونجا رو بدم و اینا نرن گفتم خودم یه جوری سرهم میکنم بپوشن برن ۶نفر بودن زبون اینارو هم زیادمتوجه  نمیشدم درحد خیلی کم بلد بودم توفکراین بودم بهشون ساق دست بدم بپوشن توپاشون یه نمونه بیرون آوردم دادم دست یکشیون بابدختی حالیش کردم بپوشه توپاش😂 به محض پوشیدن بقیه زدن زیر خنده یکیشون روبه من گفت بنتلون بنتلون(شلوار) به شلوارکش اشاره میکرد بقیشم با دستش تا پایین نشون میدادمنم گفتم لا بنتلون 😂  بعدبا اشاره حالیشون کردم رفتین بالا ساق رو دربیارین دارین برمیگردین دوباره بپوشین🙈خداروشکر بلاخره بازبون بی زبونی  راضیشون کردم هرکدوم ساق دست خریدن همونجا پوشیدن آخرم یه فی امان الله گفتن و رفتن حدودا یکساعتی میشد خبری از مشتری نبودحوصلم سر رفته بود یه ذره موزیک گوش کردم 😍بعد جارو گرفتم بوتیک و جارو کردم با این که تمیز بود چون هرروز جارو میزدم هرچی بود بهتراز بیکاری بودبعد جارو زدن اومدم نشستم یه چیزی تو ذهنم اومد گفتم قفسه ها رو باپارچه تمیز کنم یه یا علی گفتم بلند شدم😊شروع کردم لباس هارو میریختم رومیز قفسه رو تمیز میکردم لباس ها رو میزاشتم دیگه به جایی رسید که قدمبارکم به قفسه ها نمیرسید تصمیم گرفتم برم رومیز بایستم تمیز کنم متاسفانه سقف  مغازه یه خورده کوتاه بود بعد پنکه سقفی هم روfull بود اون پایین بودم اول یادم بود که پنکه رو خاموش کنم بعد بیام بالا اما یادم رفت به محض اینکه رفتم رومیز یادم اومد عه من پنکه رو خاموش نکردم دیگه زورم اومد هی برم پایین بیام گفتم حواسمو جمع میکنم مراقبم چون سقف کوتاه بود پنکه خیلی پایین بود دقیقا پره هاش کنارم بود مثلا با تمرکز زیاد مشغول تمیز کردن شدم یهو یه قفسه رو خالی کردم دیدم یه سوسک خیلی بزرگ  سیاه اونجاعه یعنی خداشاهده نفهمیدم چجوری مثه جت یهو بی هوا برگشتم دستم خورد به پنکه اون لحظه اصلا متوجه نشدم که دستم خورد فقط ترس سوسکه رو داشتم اومدم پایین سریع زنگ زدم به محدثه که بیا این سوسک رو بگیر من میترسم 😂بعد اینکه قطع کردم متوجه سوزش دستم شدم وقتی چشمم به دست پر خونم افتاد تازه یادم اومد که دستم به پنکه خورد بلند زدم زیر گریه ترسیده بودم بدجور گفتم انگشتام قطع شده 😂عین مجسمه نشستم همونجا دقیقا یادمه رو زمین هم نشسته بودم تااینکه محدثه اومد منو دید سکته نکرد خیلیه بلند زدم زیر گریه که محدثه انگشتم قطع شده چون انگشت وسطم کامل پوستش ورم کرده بود اومده بود بالا خون هم میومد مشخص نبود چی شده دیدم محدثه  میگه خنگ خدا انگشتت سرجاشه اون پوست انگشتته اومده بالا به انگشت کوچیکم نگاه کردیم اونم از بغل دقیقا کنار بندانگشت یه استخوان داره از اونجا پاره شده قشنگ یادمه یه سفیدی میدیدیم که گفتم استخونم زده بیرون😂 محدثه سریع زنگ زد پوریا بیاد (صاحب مغازه)اونم سه سوته خودشو رسوند من که دیگه ضعف رفته بودم اومدمحدثه کمک کرد بلند شدم بریم دکتر انگشتام همونجور یکسره خون میومد یه مشت دستمال کاغذی گرفت گذاشت رو انگشتام فشار داد جوری که دستش نخوره بهم جونم دیگه از بدنم رفت فقط تونستم به زبون بیارم فشار نده دوباره دستمال گرفت کف دستش رو با دستمال پر کرد محدثه هم دست منو گرفت گذاشت تو دستش دوباره دستمال گذاشت کامل دستمو پوشوندکه دستامون به هم نخوره چون هردو به این چیزا پایبند بودیم دوباره دیدم دستمو فشار میده و میگه متاسفم مجبورم توهم باید تحمل کنی تا برسیم از بوتیک تا کانکس دکتر حدودا 10دقیقه بود فکر کنم یکربعه رسیدیم من توان راه رفتن نداشتم ترسیده بودم دردم داشتم گریه میکردم فقطم میگفتم چرا نمیرسیم پوریا هم میگفت آرزو خانم اگه یکم همکاری کنی بتونی یه خورده تندتر راه بیای میرسیم😒بلاخره بعد قرنی رسیدیم کانکس پامو گذاشتم داخل یخ کردم کولر روشن بود سرد سرد بود نشستم رو یه صندلی دکتر اومد گفت چیشده 😒پوریا تعریف کرد براش اومد دستمال هارو آروم گرفت  یه نگاه کرد گفت خداروشکر بخیه نمیخواد😍یه سطل اشغال آورد جلوی پام گذاشت یه سرم شستشو هم دستش شروع کرد ریختن رو انگشتام  سوزش خیلی کمی داشت اما امان از بعدش بتادین ریخت که دیگه شیون میکشیدم وحشتناک سوز میکرددستمو کشیدم گفتم نمیخوام دیگه  دکتره خیلی مهربون بود😍گفت دخترم عزیزم میدونم میسوزه اما تحمل کن به پوریا هم گفت دستشو بگیر گفتم نه نیاز نیس گفت باشه دستتو نکش پس اومد سراغ انگشت کوچیکم که یه کوچولو چاله شده بود و چیز سفیدی معلوم بود که آخرم نفهمیدم چی بود وقتی داخل او چاله بتادین ریخت دستمو کشیدم بلند شدم گریه میکردم دکتر گفت باشه تموم شد تموم شد بشین پانسمان کنم مشکوک به پوریا نگاه کردم سرشو تکون داد خیالم راحت شد نشستم رو صندلی چشمامو بستم دیگه به زور باز نگهشون می داشتم بعد چند دقیقه متوجه شدم بالای مچمو یکی محکم گرفت و یه سوزش خیلی خیلی بدی دستم گرفت با جیغ چشم باز کردم دیدم اون دست پوریا هس و دکترم داره یه پماد زرد رنگی رو به زخمام میزنه یعنی سوزشش از بتادین بدتر بود با توان توانم گریه میکردم و سعی میکردم دستمو بکشم پوریا هم هی میگفت آرزو خانم تموم شد آفرین خوب تحمل کردی ولی تموم نمیشد که دکتر کل پمادو رو زخمام زد دیگه جون نداشتم چشمام سیاهی میرفت و حسابی زیر کولر عرق کرده بودم دیگه نفهمیدم دستم کی پانسمان شد کم کم به خودم اومدم دیدم رو همون صندلی زیر سرم هستم کنارم لیوان آب قنده ولی اصلا یادم نمیاد آب قند خورده باشم😂آقا پوریا رو صدا کردم دیدم دکتر اومد:+ خوبی؟سرگیجه نداری ؟– نه ممنون دوباره پرسیدم آقا پوریا کو؟+ رفت پارکینگ ماشینشو بیاره  برسونه خونه شما روبااین حال نمیتونی سرکار بمونی بعد اومد سرمو آروم در آورد رفت یه لیوان اب و قرص  به دست اومد قرص رو داد خوردم بقیشم گفت هرموقه درد داشتی بخور پانسمان دستتم هر یه روز درمیون عوض کن  گفتم باشه ممنون 😊که پوریا اومد یعنی خجالت میکشیدم تو چشماش نگاه کنم به خاطر کولی بازی که در آوردم😂+بهتری؟بریم؟—آره مرسی خوبم بریم از دکتر تشکر کردیم رفتیم سمت ماشین توماشین به این فکر میکردم به آرمین چی بگم به مامان بابا چی بگم که گوشیم زنگ خورد محدثه بود حالمو پرسید گفتم خوبم بعد گفت+ دختره دیوانه به خاطر یه سوسک مرده ببین چی بلا سرخودت آوردی – چی اون سوسکه مرده بود؟😂+آره خل و چل خشک شده بود 😐
آخ دلم میخواست سرمو بکوبم به شیشه ماشین خیلی حرصم گرفته بود خداحافظی نکرده گوشیو قطع کردم🙈رسیدیم جلو خونه هم تشکر کردم هم عذرخواهی کردم و قرار شد فردا هم بمونم خونه استراحت کنم (زخم شمشیر خورده بودم😂)وارد خونه شدم دیدم یه پارچه سفید تو پذیرایی پهنه این سرش بابا با قیچی نشسته اون سرش مامان نشسته هی پارچه رو میکشه گفتم سلام بر اهالی خونه چیکار میکنین؟دستم و بردم پشتم که فعلا نبینن که مامان گفت میخوام زیر پرده رو عوض کنم اون دیگه آفتاب خورده نازک شده گفتم باشه موفق باشین😁 داشتم میرفتم سمت اتاقم که بابا پرسید چرا زوداومدی امروز ؟دستمو نشون دادم گفتم به خاطر این😁مامان سریع بلند شد ازرو پارچه ای که تازه مرتب و صاف کرده بود اومد سمتم گفت اون چیه چیکار کردی با خودت؟منم بی کم و کاست تعریف کردم 😁بعدم زنگ زد آرمین اطلاع داد 😒
آرمین هم شب کلی دعوام کرد به خاطر این به احتیاطی 😁اما کلی کولی بازی هم سر 

پانسمان عوض کردن با آرمین داشتم چون اونم دقیقا اون پماد لعنتی رو میزد تا مغز استخونم میسوخت😭
اما هرچی بود به خیر گذشت من انگشتام سر جاشه😊فقط اینکه توخاطرم خبری از آمپول نبود😁 
🌸الـــــهی دریــــای 
💫زنـــدگـیتـون
🌸پــراز امواج زیبای سلامتی

🌸آسمون دلتون خالی از
💫ابرای غم و ناراحتی

🌸و ساحل عمرتون پراز
💫ماسه های برکت باشه
❤آرزو❤