سلام دوستان همتا هستم ۲۰ ساله از تهران این دومین خاطره ای هستش که براتون میفرستم🙃
راستش من از بچگی از امپول میترسیدم یعنی نمیشه اسمش رو ترس گذاشت بخاطر اینکه من راستش درد امپول حس نمیکنم اما از زدن امپول عضلانی هم خجالت میکشم هم یه جوریه واسم و همیشه موقع زدنش یکی همرام هست و به همین دلیل بیشتر خجالت میکشم😩
شما هم این حس دارین؟😕
بگذریم بریم سراغ خاطره...

چندروزی هستش که هوا خیلی گرم شده و نمیشه بدون کولر خوابید
چندروز پیش ساعت ۲ ظهر بود که یهو چُرتم گرفت و کولر روشن کردم و گرفتم خوابیدم
ساعت ۵ و خورده ای هم یه قرار مهم داشتم در ربطه با کار عکاسیم
۵ بیدار شدم...
خدا نصیبتون نکنه بیدار شدم دیدم صدام گرفته گلومم درد میکنه عطسه هم میکنم بدن درد هم دارم و...
دیگه با بدبختی بلند شدم برم بیرون که دوستم با داداشش اومدن دنبالم دوستم اومد بالا(اسمش شبنمِ) اومد تو و یه سلامی کرد و منو دید و گفت وایسا ببینمت چرا رنگ و روت پریده چرا انقد داغی چیکار کردی با خودت
منم واسه اینکه نرم دکتر گفتم خوبم بابا چیزیم نیس

گفتش دارم خوبیتُ میبینم بلندشو بریم دکتر
منم گفتم نه من یه سرما خوردم فقط الان بریم بیمارستان هزارتا درد و مرض دیگه ام میگیرم
شبنم : خفه شو بابا داری تو تب میسوزی
دیگه به زور کمکم کرد لباس بپوشم و رفتیم تو ماشین نشستیم داداشش شایانم گفت خوبین گفتم اره
شبنم:نه بابا کجاش خوبه برو بیمارستان داره تو تب میسوزه چرت میگه
شایانم هول شد و گازشو گرفت و سریع رسیدیم بیمارستان
دیگه رفتیم پیش دکتر گفتش برو بخواب رو تخت بیام معاینه ات کنم
رفتم رو تخت خوابیدم و اومد معاینه کرد و گفت نگران نباش سرما خوردگیِ فقط خفیف نیست 
به شبنم گفت دفترچه رو بدین تا داروهاشو بنویسم
شبنمم داد و دکتر داشت مینوشت و نسخه رو داد به شایان
شایانم رفت داروخونه و سریع هم برگشت
گفت اول برای تبش باید یه سرم بزنه و توش چندتا امپول و گفت فقط ما تزریقاتی خانم امروز نداریم و همشونو فرستادیم بیمارستان های کرونایی و شیفتشون امروز نیس
شبنمم گفت خیلی خب حالا سرم اشکال نداره اقا بزنه
دکتر:پس ببرینش اتاق تزریقات تا پرستار بیاد 
رفتیم تزریقات و پرستارِ اومد گفت استینشو بدین بالا تا بیام بزنم
دیگه شبنم استینمو داد بالا و پرستار اومد دستمو بلند کرد تا رگ پیدا کنه😓دیگه با بدبختی رگ پیدا کرد و سوزن فرو کرد و چندتاامپول زد توی سرم بعداز ۴۵ دقیقه اومد و سرم جدا کرد تا اومدم بلند شم گفت خانم کجا برگرد امپولات مونده منم با تعجب به شبنم نگاه کردم شبنمم به من
شبنم:اقا قرار بود فقط سرم بزنین
پرستار:خانم پرستار های خانم رفتن بیمارستان های کرونایی و پرستارهای اقا هستن این شیفت
ایشون تبش بالاس همین الان باید ۳تا از امپولاشو بزنه بقیه و هم بعدا
منم گفتم نه خوبم نمیزنم که شبنم نزاشت
درگوشم گفت نترس اشکال نداره اروم بخواب فقط یه گوشه شلوارت میدم پایین چندثانیه بیشتر طول نمیکشه خجالت نکش برگرد
منم گفتم مرگ من شبنم منو از اینجا ببر من اینجا امپول نمیزنم😥

گفتش خیلی دیگه داری حرف میزنی برگرد الان میاد تا اومدم جمله بعدی رو بگم پرستار اومد گفت ای بابا شما که هنوز اماده نشدی برگرد دیگه خانم 
با این جمله اش اب شدم😫
برگشتم شبنم شلوارمو داد پایین یه خورده پرستاره اومد با ۳تا امپول😭😭اولی رو پنبه رو کشید گفت تکون نخورین و سریع نیدل فرو کرد اولیش زیاد درد نداشت
امپول دومی رو برداشت و اون یکی طرف شلوارمو داد پایین و اونور باسنم  پنبه رو کشید به شبنم گفت حواستون باشه تکون نخوره این یه خورده درد داره شبنمم از ترسش دستشو گذاشت رو کمرم
و برای سومی یه خورده دیگه شلوارمو داد پایین😩😭و پنبه رو کشید و بدجوری فرو کرد😖
از شما چه پنهون داشتم بالشت با دستم از درد جر میدادم و یه اخ بلندم گفتم
گفتش بلند نشین براش جای امپولا رو ماساژ بدین بعد کمکش کنین بلند شه و یه خورده ماساژ داد و بلندم کرد و دکتر گفت فردا ۳ تا دیگه رو هم باید بیاد بزنه و رفتم خونه و به مامانم ماجرا رو گفتم کلی دعوام کرد که پیش یه مرد امپول زدم ولی چاره ای نداشتم پرستارای زن رفته بودن یه بیمارستان دیگه و فرداییش رفتیم مطب نزدیک خونمون و اونجا یه پرستار خانم ۳تا امپولام رو زد خیلیییییی درد داشت نگم براتون😭😭
ببخشید ولی قشنگ سوراخ سوراخ شدم
هنوز که هنوز جای امپولا درد میکنه
چیکار کنم دردش خوب شه نمیتونم راحت بشینم؟؟🙁

مرسی ازتون که خوندین ببخشید اگه بد بود و طولانی شد
یه چیزی ذهن منو مشغول کرده چرا امپول به باسن میزنن؟؟
به نظرتون اشتباه کردم پیش یه مرد امپول عضلانی زدم؟
الان عذاب وجدان دارم چیکار کنم به نظرتون؟

مراقب خودتون باشید خیلی دوستون دارم❤️