خاطره ساحل جان
خاطره ساحله خانم
سلاممممممممممممممم مرسی بابت خاطرات قشنگتون من ساحله ام ۱۸ ساله از تهران و شوهرم مهدی ۲۶ساله و شغلش آزاده .من تازه ازدواج کردم ۹۸/۱۰/۲ ینی شانس اوردم که کرونا بعد عروسیم اومد وگرنه عروسیم معلوم نبود تا کی عقب پی افتاد🤦♀
خب خاطره مربوط به نامزدیمه : مهدی کارش آزاده و توی شهر ها و استان های مختلف زیاد میره تقریبا ی سال از نامزدی مون میگذشت که مهدی رفت شمال برای یه هفته وقتی از شمال اومد سریع اومد دنبالم و رفتیم خونه مادرشوهرم
مهدی حالش خوب نبود صداش گرفته بود و سرفه میکرد و نمیزاشت زیاد پیشش باشم میگف نیا پیشم فک کنم سرما خوردم شام درست و حسابیم نخورد🤦♀و رفت اتاق دراز بکشه منم بخاطر حال مهدی حالم کلی گرفته شد و منم شام نخوردم و رفتم اتاق پیشش و خوابیدم پیشش دیدم مادرشوهرم تو سینی برامون شام اورده برا مهدی سوپ برا من قرمه سبزی با سالاد شیرازی و ماست
مهدی عاشق این غذا بود دلم نیومد جلوش بخورم منم سوپ خوردم با هم تو ی کاسه و از ی قاشق خوردیم 🤦♀به اون که میدادم قاشق بعدی نوبت من بود و بعد من نوبت اون و بعد اون نوبت من با ی قاشق😂🥄
خلاصه مهدی بعد اینکه خورد خوابید منم رفتم سینی رو دادم به مادرشوهرم و خوابیدم دوباره پیش مهدی صبح پاشدم سرم درد میکرد رفتم بیرون ژلوفن خوردم و اومدم اتاق دستمو گذاشتم رو بازو و پیشونی مهدی داغ داغ بود پتو رو تا گردنش کشیدم بالا و رفتم دفترچشو از مامان گرفتم و بیدارش کردم رفتیم درمونگاه نوبت گرفتم و رفتیم داخل دکتر معاینه کرد و اومدیم بیرون رفتم دارو خونه و دارو ها رو گرفتم و رفتم قبض گرفتم از تزریقات و بعدم نشستم پیش مهدی ی ذره حرف زدیم که نوبتش شد رفتیم تو تزریقات و پرستار گفت تو تخت اتاق بغلی بخوابید چون سرمم دارید
رفتیم اونجا مهدی دراز کشید استینشم داد بالا تلفنم زنگ خورد رفتم بیرون و جواب دادم مامان بود حال مهدی رو میپرسید سردرد منم پرسید که گفتم خوب نشده بعدع خدافظی رفتم پیش مهدی با هم یکم حرف زدیم تا سرمش تموم شدبعدم پرستاره شرو کرد به اماده کردن امپولای مهدی دوتا بود دراز کشید امادش کردم دستشم گرفتم ولی مهدی نمیترسه از امپول خیلی ریلکس بود 🤦♀بر عکس من
پرستار پنبه کشید ی توده عضلانی درست کرد و دگزا رو زد بعدم در اوردو این طرف و پنبه کشید و پنی سیلین رو زد و در اورد
من :خوبی؟درد داشت؟
مهدی:نه عزیزم درد نداشت
ماساژ دادم و پاشد و رفتیم سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه مهدی داغه داغ بود با بدبختی و قهر میکنم و تهدید راضیش کردم شیاف بزاره😪 شیاف گذاشت تبش اومد پایین منم سوپ از مامان گرفتم برا ناهار دادم بهش ی ذره استراحت کرد خوب شد فرداشم رفت خودش دوتا امپولای اخرشو زد و شبش اومد خونمون من سر دردم از پَیروز که با مهدی رفتیم دکتر سرما خورده بود ی لحظه ام خوب نشده بود و هی بدتر و بدتر میشد و گلوم هم درد میکرد ولی به مهدی چیزی نگفتم مهدی ام نفهمید سرما خوردم ازش خلاصه فردای اون روز با مخالفتای من که مریضی نرو و اینا رفت اصفهان برای کار و در تماس بودیم باهم ی هفته بود مریض بودم دیگه گلو دردم جوری شده بود اب دهنمو نمیتونسم قورت بدم سرم گیج میرفت سرم درد میکرد و مامان و بابام میخواستن ببرنم دکتر میگفتم الکی خوب شدم یا میگفتم مهدی گفته فردا میاد خودش میبره و.....
تا اینکه مهدی بی خبر اومد و مثل همیشه اول اومد خونه ما تا رفع دلتنگی کنه😂😘با خودم برنامه ریزی کرده بودم که مهدی اومد ارایش کنم تا از قیافم چیزی نفهمه ولی بی خبر اومد و منم نتونسم برناممو اجرا کنم 🤦♀
اومد گفت چی شدی ساحل؟مامان میگه ی هفته مریضی پس چرا بهم نگفتی ؟
من:خوبم مهدی چیز خاصی نیس شلوغش نکن
مهدی: پاشو ببرمت دکتر
مشخصه چقد خوبی اصن 😤
لبه تخت نشسته بود دستمو گرفت تو دستش اونکی دستشم گذاشت رو پیشونیم بعدم اخماش رفت تو هم
من:اصن حال ندارم ول کن دکترو میخوام چیکار خودم خوب میشم
مهدی :مگ دکتر رفتنم حال میخواد ؟پاشو عزیزم
من:مهدی اگ خودم خوب نشدم میریم
مهدی:ی هفتست مریضی اگه میخواسی خوب شی میشدی همین جوریشم از دستت عصبانیم که نگفتی پاشووووو خانومم بعدم لباسامو اورد و پوشوند
رفتیم دکتر نوبت گرفت دکتر معاینه کرد گف چرا انقد دیر اومدی؟گلوت و گوشت خیلی عفونت داره کار خطر ناکی کردی که دیر اومدی دخترم از کی مریضی؟
من:(مهدی فکر میکرد من ی هفته مریضم ولی از ی هفته بیشتر بود حدودا ۱۱ روزی میشد 🤦♀)۱۰ یازده روزی هست 🥺
مهدی: مگ نگفتی یه هفتس؟
من :ترسیدم بگم بهت خووو🥺
دکتر فشارمم گرفت و گفت ۶ 🤦♀سرم و چند تا تقویتی نوشت با پنیسیلین و قرص های انتی بیوتیک و شربت
مهدی خیلی عصبانی بود هر چی میگفتم ببخشید میگف بعدن که خوب شدی حرف میزنیم باهم 😠رفت داروخونه و اومد رفت طرف تزریقات و دارو ها رو به پرستار نشون داد پرستار ی پنادر و ی پنی ۸۰۰ و ی ویتامین سی رو گذاشت داخل سبد و سرم و امپولای داخل سرمم ور داشت رفتیم داخل تزریقات اقایون که مهدی بتونه باهام بیاد
خیلی ترسیده بودم و دس مهدی رو کشیدم و درگوشش گفتم مهدی من میترسم چرا انقد زیاده
مهدی :نترس عزیزم درد نداره میگم با لیدوکائین بزنه
رفتم نشستم رو تخت مهدی کفشامو در اورد زیپ شلوارمم باز کرد و درازم کرد گف ابرو داری کنیاااا بعدم به پرستار گف با بی حسی بزنید لطفا میترسه خانومم اونم گف باشه
اوند سمت راستمو پنبه کشید و گف نفس عمیق کشیدم داشتم دومی رو میکشیدم فرو کرد ی دردی اخرای امپول داشتم حس میکردم که کشید بیرون و اون طرفمو پنبه کشید و گف پنادر یه مقدار درد داره سفت نکن مهدی ام کمرمو محکم گرفت و پرستاره زد خیلی خیلی درد داشت فلج شدن رو برای اولین بار تجربه کردم و کل پام درد گرفت
من:مهدییییییی😭
مهدی:جانم جانم تموم شد عزیزم تموم شد
که کشید بیرون و اون طرفمو پنبه کشید و ویتامین سی از لحظه ورودش سوخت گریه منم بدتر شد 😭😭😭خیلی درد داشتم خیلی بعد اینکه تموم شد پنبه گذاشت و گف ماساژ بدید براش مهدی ام ماساژ داد که دستمو بردم عقب دستشو گرفتم گفتم نکن مهدی درد میکنه 😭😭😭گف باشه باشه
شلوارمو کشید بالا و من همون طوری بودمو نمیخواسم برگردم و اشکم میریخت رو بالشت 😭
پرستار اومد گف سرمتو میخوام بزنم مهدی ام کمک کرد برگردم که قیافم مچاله شد و سرمو که وصل کرد رفت بیرون مهدی پرده رو کشید و من به گریم ادامه دادم 😭وسطای سرمم اومد سه تا امپول زد تو سرم بعد ۴۵ دیقه ام تموم شد و اومد کشید
تمام ❤️
پ.ن :خیلی دوستون دارم با خاطره های قشنگتون ❤️لطفا از دریا خانم هیلدا جان و سمیرا خانم که اسم نامزدشون آقا فرشید هست و گیتا جون میخوام خواهش کنم که بازم خاطره بزارن ❤️
پ.ن:برام خیلی جالبه دوستان
من توسط جاریم با اینجا اشنا شدم و اون خاطرات دکتر های وب رو میخوند فقط و دخترش خاطرات هم سنو سال خودش رو که میزاشتن و من هم خاطرات متاهلین و بزرگسالان 😂برام خیلی جالب بود که هر کسی هر خاطره ایی که میخواد هست توی این کانال❤️شما ام این شکلی هستین؟😂