خاطره ایمان جان
سلام وعرض ادب خدمت دوستان وبلاگ وکانال مربوطه.امیدوارم حالتون خوب وروزیتون پربرکت باشه.مدت زیادی بود که اینجا فعالیت نداشتم،امیدوارم بتونم،دراوقات فراغتم حداکثر درطی چندروز خاطره ای نه چندان تازه رو براتون تایپ کنم وبفرستم.
درمیان شلوغی معمول ،دختربچه ای که اسمش درخاطرم نیست باپدرومادرش به مرکز درمانی آورده شد.
کودکی بسیار ناآرام که شکایت والدین از بیقراری ها وگریه های بی دلیل اوبود.دروهله ی نخست سعی کردم باحوصله تمام ومهربانی دل کودک رابدست آورم اما گویا به حدکافی موفقیت آمیزنبود وبیقراری هاادامه داشت.معاینه کامل انجام شد.همه مواردنرمال بود.
درشرح حال نکته خاصی دستگیرم نشد.گنگ ومبهم به کودک نگاه میکردم وسعی میکردم مشکلش راتشخیص بدهم.دلیل این بیقراری ها چیست؟!
درمورد شغل ومحل زندگی خانواده سوال کردم اماهیچ موردکمک کننده ای وجودنداشت.نهایتادرخواست آزمایش خون کردم که درواقع هدفم بیشتر برای اندازه گیری pbبود.چند روز بعد والدین مذکور مراجعه کردند وآزمایشات حاکی از افزایش سرب دربدن کودک بود.که پس ازبررسی علت آن استفاده مداوم وبلع ابزارهای نقاشی سرب دار ازجمله رنگ نقاشی وپاستیل تشخیص داده شدکه به موقع تحت درمان قرارگرفت.جداازتصیمیم وتشخیص درست ،ازینکه این ماجراباعث شد مروری بررفرنس ها داشته باشم خرسندم.
بیماری داشتم دخترکی که عفونت گوش وگلوداشت. پس ازمعاینه ،مادر گفت آقای دکتر،دخترم اصلا خوب غذانمیخورد.روبه کودک گفتم اگر غذانخوری که بزرگ نمیشی.گفت باشه چشم میخورم.مادرش گفت داروهاشم درست نمیخورد.گفتم اگرمیخوای خوب بشی حتماباید داروهاتوبخوری.دخترگفت باشه چشم میخورم. گفتم اگر تب داشت استامینوفن بخوره اگرشدید شد شیاف هم میتونیداستفاده کنید.روبه کودک گفتم شیاف که استفاده میکنی؟گفت باشه چشم میخورم!
درحالی که میخندیدم گفتم دیگه نمیخوادانقدرحرف گوش کن باشی .شیاف رونمیخوادبخوری وپدرومادر باچهره ای خندان از اتاق خارج شدند.//
پسری آراسته وخوش قامت که شکایت اصلی او سرماخوردگی ،کوفتگی و بدن درد بود به درمانگاه مراجعه کرد.پس ازمعاینه مفصل،حین نسخه نوشتن توضیحاتی درمورد داروهامیدادم به استامینوفن که رسید گفت دکتر کدئین دارنباشه.باگفتن این جمله شستم خبردارشد که احتمالا این آقاقبلامعتادبوده.کلمات وتودهنم مزمزه کردم وطوری که بهش برنخوره گفتم چطور؟قبلا چیزی مصرف میکردی؟یکم صداشوآروم کرد گفت آره دکتر مگه یادت نیست؟ گفتم نه متاسفانه.
گفت پارسال اومدم پیشت گفتم معتادم تونصیحتم کردی گفتم زنم رفته خونه باباش طلاق میخواد.
گفتم خب..گفت دکتر انقدرحرفات خوب بودندهمون موقع رفتم کمپ. الان یکساله پاکم و زنم برگشت، سرکارمیرم..
یادم نیست به اون مریض چی گفتم ولی اینومیدونم باحرف زدن خیلی چیزهارومیتونیم تغییربدیم//
دختربچه ای ۵ساله به همراه پدرومادرش باشکایت اسهال ودل درد ازدوروز قبل،به درمانگاه مراجعه کرد.
برای معاینه خواستم روی تخت بخوابد.یکدفعه کودک شروع به گریه کرد گفتم چی شد؟ چراگریه میکنی؟گفت نه نه میخواهی آمپول بزنی.گفتم نه قرارنیست آمپول بزنم گفت دروغ نگو وبه گریه اش ادامه داد.سعی کردم به کودک اطمینان خاطربدهم دستم را به نشانه ی قول دراز کردم وقول دادم.کودک آرام شدوبرای معاینه شکم آرام روی تخت درازکشید.
حین معاینه سعی کردم با کودک صبورانه ومهربان رفتارکنم. نمیدانم این جمله ازکجابه ذهنم رسید،درحال معاینه گفتم میخواهم ببینم مورچه توشکمت هست یانه!؟ یکدفعه دختر بلندشد وبلندبلند شروع به گریه کرد.باتعجب پرسیدم چه شد؟ دخترگفت دروغ میگویی قبلا هم قراربود مورچه نیشم بزند اما بهم آمپول زده اند.وباردیگر بهم ثابت شد هیچ استعدادی در آرام کردن کودک ندارم.
این روزها خیلی راحت وآسوده نمیگذرد.درهفته ای که گذشت جدااز استرس شبانه روزی آزمون،بیماران مختلفی داشتم. کیس مارگزیدگی ،زنبورگزیدگی،سکته قلبی،سوختگی وسیع دست کودک دوساله باآب برنج،کودک سه ساله ای که دیازپام گرفت ودچارآپنه تنفسی شد ودچارسیانوز مرکزی شد ومتاسفانه برنگشت. عفونت ریوی آقای مسن وزجر های تنفسی وسط اورژانس که بسیارناراحت کننده بود و..
گاهی وقتا که اعتمادبنفس کاذب درحیطه شغلم میادسراغم یادآن شبی که در یک مرکز شبانه روزی کشیک بودم می افتم.کیس suicide ،پسرجوان بیست وچندساله باسابقه افسردگی ودوبار اقدام به خودکشی ناموفق.سی عدد کلونازپام وبروفن خورده بود وسطح هشیاری بسیارپایین داشت.متاسفانه من تجهیزات شستشوی معده در مرکز نداشتم وآمبولانس برای اعزام به بیمارستان دیررسید وبیمارجوان رو ازدست دادیم. درصورتی که چندوقت قبل باهاش حرف زده بودم وازبین حرفاش دریافتم که باز قصد خودکشی داره اما خیلی جدی نگرفتم وتمام تمرکزم وروی درمان بیماری که آن روز داشت گذاشتم وحالاجای دنده هاش روی دستم مونده بود.هیچ وقت فکرنمیکردم توشهربزرگی مثل تهران بخاطر نبود تجهیزات مریضی روازدست بدم
ببخش منوکه وسایل شستشوی معده نداشتم
ببخش که وقت ب
یشتری برای حرف زدن باهات نذاشتم
تاقبل از این اتفاق فکرمیکردم پزشک خوبی ام اما الان فهمیدم هیچی نیستم هیچی...
من ماسک میزنم شماچطور؟