خاطره لیدا جان
سلام دوستان گلم من خیلی وقته تو این سایت هستم تمام خاطره هارو هم خوندم
من لیداهستم و ۱۵ سالمه یدونه خواهر دوقلو دارم ب اسم لیندا ک خیلی بهم وابسته ایم وقتی یکیمون مریض بشه ۱۰۰% اونیکی هم مریض میشه ما حتی بدون هم تا دم در هم نمیریم حتی باهم خواب میبینیم
این خاطره مربوط میشه ب ۹ سالگیمون
خاطره: منو لیندا خیلی شکمو هستیم بیشتر لیندا اینجوریه ی روزی توی مدرسمون لیندا رفت خرید کرد بعد از خوردن خوراکیا ب شدت حال تهوع گرفتیم وقتی معلم حال مارو دید ب لیندا گفت بره و به خانوادمون زنگ بزنه بعد از اینکه ب مادرم زنگ زد مادرم اومد دنبالمون و مارو ب خونه برد هر دومون در دسشویی بودیم اینقدر ک بالا اورده بودیم فقط اب میومد تا شب هیچی نخوردیم شب پدرم گفت بریم دکتر هیچکدوممون راضی نمیشدیم بعد از کلی تلاش مادر
یکی راضی میشد ولی اونیکی ناراضی کلی مادرم زجر کشید تا هر دو راضی شدیم ب مطب دکتر حرکت کردیم وقتی رسیدیم خیلی خلوت بود چون علائم دوتامون یکی بود من رفتم داخل بعد از معاینه دکتر گفت امپول داره ( پدرم گفت یدونست) بعد از اینکه از داروخونه داروهارو گرفت فهمیدین دوتاست منو لیندا تا خونه نق میزدیم وقتی ب خونه رسیدیم پدرم امپولارو اماده کرد و گفت بخواب ( چون من قل بزرگ ترم اول من باید میخوابیدم) بعد مادرمم اومد بابام پنبه کشید و امپولو اروم فرو کرد از اول تا اخرش فقط گریه میکردم کشید بیرون و امپول بعدی رو زد بازم گریه واسه لینداهم همینجوری بود بعدش از بس خسته بودیم خوابیدیم و صبح خوب شده بودیم
ممنون ک خاطرمو خوندید میدونم خیلی بی مزه بود
و نوشتن من هم بدتر ولی بهتر این در نیومد
خواهر وقتی نقطش بیوفته میشه جواهر
جواهراتونو دوست داشته باشید
سلامتی همه خواهرا