خاطره هستی جان
سلام من ۲۵ سالمه اسمم هستیه مامانم از بابام طلاق گرفت و ازدواج کرد بابام وقتی۱۶سالم بود فوت شد و من پیش مامان بزرگ و بابا بزرگ پدریم زندگی میکردم از همون زمان عموم من و مثل عروسش میدونست و یه جورایی منونشون کرده بود واسه یکی از پسراش از اونجاییم که پرهام (شوهرم)هم جذاب بود هم خوشتیپ من یواش یواش عاشق کسی میشدم که حتی منو نمیدید و به حدی رسید این عشق که اگه مهمونی هایی که جمعه ها همه خونه بابابزرگ اینا جمع میشدن اون نبود من افسرده میشدم،واقعا عاشق شده بودم اگه شب به عکساش خیره نمیشدم خوابم نمیبرد ولی اون اصلا به من توجه نمیکرد تا اینکه عمو حرف ازدواج و وسط کشید تو خونه عموم حرف عمو حرف بود واسه همین کسی سر حرفش حرف نزد و ما ازدواج کردیم ولی رابطم با پرهام اونقدرا خوب نیست و سردیم ولی من عاشقانه دوسش دارم اونو نمیدونم اما همه خانواده پرهام باهام لجن به جز خواهر شوهر کوچیکم وعموم و دلیل لج کردنشون با من اینه که زنعمو ثریا(مامان پرهام)دوست داشت که عروسش برادر زادش(عاطفه)باشه و پرهامم با اون خیلی صمیمی بود چون بچه های عموم اونقدر که خونه فامیلای زنعمو بودن خونه فامیلای عمو نبودن.اما خب من به حرف عمو زن پرهام شدم و بچه ها من واقعا تو دنیا کسی و ندارم که باهاش درد و دل کنم به جز پرنیان(خواهر شوهر کوچیکم)اما یه موضوعی هست که میخوام راجبش با شماها حرف بزنم حتی با پرنیانم نمیشه شاید شما بتونید کسایی باشید که به دردو دلام گوش کنید بعد خاطره بهتون میگم.
چند ماه پیش قبل از کرونا چند تا از دوستای دوران دبیرستانم بهم زنگ زدن که باهم بریم بیرون من هر چقدر خواستم جوابشون کنم نشد که نشد وایه همبن به پرهام زنگ زدم اول جواب نداد بعدش بعد چند تا بوق جوابمو داد
_کاری داری؟
+سلام
_سلام
+چند تا از دوستای قدیمیم زنگ زدن که بریم بیرون میشه باهاشون برم؟؟
_نه(خیلی سرد جوابمو داد)بغضم گلومو گرفت سکوت کردم
گفت خداحافظ و گوشی و قطع کرد رفتم نشستم یه گوشه اونقدر گریه کردم(یاد زمانی افتادم که مامانم طلاق گرفت و یه دختره ۱۰ ساله رو تنها گذاشت۶ سال بعد بابام رفت و من یتیم شدم بعدشم که عاشق کسی شدم که....)که خوابم برد وقتی بیدار شدم پتو روی سرم بود و به جای دسته ی مبل سرم روی بالشت روی تخت بود تعجب کردم کی منو بلند کرده یه لحظه فکر کردم پرنیان اومده خونه(اصلا فکر نکردم که پرنیان چطوری من و بگیر
گیره بغل ببره تو اتاق با ۱۹ سال سن)صدا زدم پرنیان که پرهام از آشپز خونه در اومد سلام کرد جوابش و دادم دوباره پرنیان و صدا کردم اما جواب نداد که پرهام گفت پرنیان اینجا نیست!یه لحظه تعجب کردم که واقعا پرهام پتو و سرم زده و بغلم کرده و روی تخت گذاشتتم از یک روز قبلش یه خورده مریضی رو حس میکردم که بعد از خواب گلوم و سرم بد تر شده بود چشامم قرمز شده بود میسوخت چون خوابم برده بود و غذا درست نکردم رفتم که یه تخم مرغ بشکونم در یخچال و که باز کردم و تخم مرغارو در اوردم پرهام داشت بازی میکرد که گفت سفارش دادم چیزی درست نکن تخم مرغارو سر جاش گذاشتم و رفتم سرم روی میز نهار خوری گذاشتم دوباره خوابیدم وقتی پاشدم پیتزام جلوم بود و پرهام رفته بود بخوابه اولش خواستم نخورم اما واقعا گرسنم بود دو قاچ پیتزا بیشتر نتونستم بخورم بلند شدم ظرفارو شستم بعدش رفتم روی تخت خوابیدم ساعت ۵ و اینا بود از خواب بلند شدم رفتم سمت دستشویی و بالا اوردم هر چیزی که تو معدم بود از دستشویی که بیرو اومدم پرهام از خواب بلند شدم اومد سمتم گفت حالت خوبه؟
+نه
_برو بخواب فردا میریم پیش بابا
+نه
_برو بخواب بهت میگم
+باشه ولی عمو نه
_فردا میرم خونه بابا اینا حوصله بحث کردن باهات و ام ندارم برو
+من خونتون نمیام
دستشو برد بالا که بزن تو دهنم ولی حالم و که دید دستشو مشت کرد گفت تو غلط میکنی بعد رفت
حالم بد شد رفتم سمت دستشویی.وقتی بیرون اومدم یاد اون لحظه که میخواست بزنتم افتادم و دوباره اشکام سرازیر شد اما بی صدا چون اگه صدام در میومد بیدار میشد یواش یواش خوابم برد صبح که از خواب بیدار شدم انقدر گلوم درد میکرد که گریه میکردم (عمو منو خیلی دوست داره و منم واقعا مثل بابا دوسش دارم و جای خالی بابا و برام پر میکنه اما خب هر موقع مریض میشم جدی میشه و میگه چون حواست نیست به عنوان تنبیه آمپول مینویسه واسم)و بیشتر گریمم مال ترس از آمپولا بود پرهام بیدار شد اومد پیشم وقتی دید با این حالم بدون پتو تو حال خوابیدم سرش و به علامت تاسف تکون داد اومد بلندم کرد بردم سمت روشویی یه خورده آب به صورتم زدم دلم خوب شده بود ولی گلو درد و تب داشتم و خیلی هم بی حال بودم رفت صبحونه بخوره گفت تا من صبحونه میخورم آماده شو بریم با اون حالم رفتم دستش و گرفتم باز اشکم سرازیر شد گفتم تو رو جون عاطفه منو نبر خونتون این حرف و که زدم ام اما سکوت کرد من ادامه دارم با گریه شدید بخدا تحمل تیکه های زنعمو و ندارم تحمل بی توجهی داداشت و زنداداشت و ندارم تو رو خدا بگو عمو بیاد اینجا دستشو و خیلی جدی از دستم کشید و رفت منم نشستم و گریه میکردم گفتم حتما از روی لجم شده میبرتم خونشون اما صدای تلفن بود که به عمو زنگ زد و گفت هستی مریض شده بیا اینجا.یه ذره بعد عمو اومد من رو مبل دراز کشیده بودم پرهامم فیلم میدید عمو در و زد اومد داخل با پرهام سلام کرد اومد سمتم
*هستی چیکار کردی با خودت؟؟؟این چه حالیه
+عمو گلوم درد میکنه
*بلند شو معاینت کنم
بلند شدم عمو معاینم کرد بعد اینکه معاینه تموم شد نسخه نوشت داد به پرهام بگیره رفت از در یخچال یه لیوان شیر اورد داد بهم منم یواش یواش خوردم پرهام که اومد آمپولام ۳ تا بود تا که چشمم بهشون خورد گریم گرفت عموووو نزنم خواهش میکنم
صدای پرهام در اومد
_بسه دیگه تموم کن این لوس بازیات و بزنی یا نزنی فرقی به حال من و بابا نداره خودتی یا چند دقیقه درد اینارو تحمل کن یا بمون از دردبمیر
من از پرهام خیلی حسام میبرم این حرفو که زد هم ترسیدم ساکت شدم هم ناراحت شدم از دستش عمو یه چشم غره به پرهام رفت و گفت تونیازی نیست حرف بزنی پرهام یه طور بدی منو نگاه کرد و رفت عمو اومد سمتم گفت هستی خودت میدونی باهات شوخی ندارم وقتی مریض میشی حالا مثل یه دختر خوب برگرد آمپولاتو بزنم اومدم بگم عمو خواه.....که پرید تو حرفم و خیلی جدی گفت برگرد برگشتم شلوارم و کشیدم پایین عمو آمپول و آماده کرد اومد پنبه کشید و نیدل و فرو کرد اولش درد نداشت ولی وسطش یه ذره سوخت که یه آخ گفتم کشید بیرون دو باره پنبه کشید آمپول بعدی رو اورد بزنه از لحظای که سوزن و زد یه درد شدیدی تو پام پیچید پام و اوردم بالا که عمو داد زد نکن میشکنه بقیس و زد کشید بیرون سر سومی پرهام و صدا زد همین که صداش زد فهمیدم درد داره اما واقعا پام درد میکرد نتونستم برگردم پرهام اومد پامو گرفت عمو پنبه کشید نیدلو فرو کرد انقدر درد داشت که هزیون میگفتم نفهمیدم چی میگم که به عمو گفتم بابا درار جان مامان درار درد داره(درد من یکی دو تا نیست نه مامامان نه بابا نه....)عمو وقتی حرفمو شنید دلش سوخت مهربون شد گفتم تموم شد عزیزم تموم نیدلو کشید بیرون هر دوتاشون رفتن بیرون منم همش گریه میکردم عمو اومد تو اتاق سفارش که داروهامو سر موقع بخورم و رفت بعد چند پرهام که دلش سوخته بود اومد تو اتاق گفت کمپرس بیارم گفتم نه مرسی بعدش رفت همش خواب بودم و بلند شدم واسه شام غذا درست کردم یه ذره بهتر بودم شب موقع خواب پرهام بهم گفت دفعه ای دیگه جون اون دختره رو واسه من قسم نخور درسته عاشقانه دوستش دارم اما من دیگه زن دارم نمیخوام کس دیگه ای
حتی اسمشم تو زندگیم باشه و خوابید نمیدونستم از این حرفش بخندم یا گریم بگیره یه لبخند تلخ رو لبم نشست و خوابم برد بعد از چند روز با خوردن داروها خوب خوب شدم.
بچه ها من سه روز متوجه شدم ۴ هفته که باردارم واقعا نمیدونم چیکار کنم میترسم اگه بچه رو سقط کنم پرهام بفهمه بکشتم یا میترسم اگه بهش بگم خودش بگه سقطش کن از یه طرف اون بچمه واقعا دوس ندارم سقطش کنم ولی خب دوسم ندارم که بیاد و اونم قاطی این رابطه سرد بشه مطمئنم اگه بچه رو سقط کنم و عمو بفهمه ازم نا امید میشه بچه ها من کسی و ندارم که باهاش درد و دل کنم مطمئنم اگه به پرنیان بگم زود کف دست پرهام میزاره. چند وقتی بود با وبتون آشنا شده بودم ولی قصد نداشتم خاطره بزارم اما الان واقعا دوست دارم کمکم کنید بهم راه درست و نشون بدید هر چی باشه بعضیا هستن تو این وب که تجربشون از من یه دختر بی تجربه ۲۵ ساله بیشتر باشه ممنون
مواظب خودتون باشین