خاطره هلیا جان
سلام به همه ی عزیزان🌻🌻
قضیه از اون جایی شروع میشه که یه مدت معدم با هر چیزی که می خوردم درد میگرفت از لواشک و تنقلات بگیرید تا بعضی میوه ها و غذاهای تند و ...اولین بار که تو اردبیل پیش یه دکتر رفتم چند تا قرص نوشتن و وقت آندوسکوپی دادن بدون اینکه معاینه کنن یا حتی یه سوالی بپرسن برگشتیم و چون دکتر آشنا بود ما هم چیزی نگفتیم تا اینکه چند روز بعد دیدیم دارو هاجواب نداد دوباره رفتیم پیش همون دکتر ایشون هم گفتن خب دیگه من که گفتم باید آندوسکوپی بشه ولی خب قرصا رو عوض میکنم که ایندفعه بابام با خنده با یه حالتی که بهشون برنخوره گفت آقای دکتر معاینه نمی کنید؟که ایشون هم با خنده برگشتن گفتن آقای دکتر معاینه موند واسه زمانه ابوعلی سینا که دیگه بابام هیچی نگفت ( تو اردبیل آندوسکوپی رو بدون بیهوشی یا آرامبخش انجام میدن ، یکی ام یکی از دوست های بابام توسط همین دکتر آندوسکوپی شده بود و می گفت خیلی اذیت شده واسه همون بابام نذاشت تو اردبیل آندوسکوپی بشم)خلاصه بگذریم از اینها ما که دیدیم تو اردبیل اینطوریه به پیشنهاد مامان بزرگم رفتیم تهران پیش دکتر مامان بزرگم ایشون بعد معاینه و پرسیدن سوال های مختلف گفتن پیشنهاد من اینه که آندوسکوپی بشه اونطوری خیالمون راحت میشه و مطمئن باشید هیچ چیزی قرار نیست حس کنه و زیاد چیز سختی نیست (نحوه حرف زدن و حرف های ایشون واقعا بهم آرامش میداد) بابام بعد از خصوصی حرف زدن با ایشون قبول کرد و قرارشد پس فردای اون روز بریم واسه آندوسکوپی🌻🌻
شد روزی که باید آندوسکوپی میکردم ، رفتیم بیمارستان من تا زمانی که از مامان و بابام جدا نشده بودم و تو اون اتاقی که آندوسکوپی میکردن نرفته بودم استرس خیلی زیادی نداشتم نمیگم اصلا استرس نداشتم ، داشتم ولی کم بودفقط تنها چیزی که اذیتم می کرد این بود که من چرا اصلا باید آندوسکوپی می شدم و یعنی دقیقا مشکلم چه چیزی میتونست باشه (من همیشه واسه جواب اینطور کار ها استرس دارم مثلا اصلا با آزمایش خون مشکل ندارم ولی بعدش همش استرس جواب آزمایش رو دارم استرس این رو دارم که نکنه اتفاق بدی بیفته،من همیشه تو خلوت خودم به خدا میگم خدایا اگه قراره اتفاقی برام بیفته یا بیماری سختی بگیریم خواهش میکنم تا لحظه ی آخر مشخص نشه و ندونم ) و چطوری پیش یه مرد غریبه دراز می کشیدم ، اما نمی دونم چرا وقتی رفتم داخل اون اتاق استرسم صد برابر شد.
وقتی رفتم داخل اتاق آقای دکتر هنوز اونجا نبود فقط یه خانم و آقایی اونجا بودن که نمیدونم پرستار بودن یا رزیدنت ولی خیلی مهربون به نظر میرسیدند رفتم سلام کردم اون ها هم با مهربونی جوابم رو دادن و خانومه کمک کرد روی تخت دراز کشیدم و یکی ازاین دستگاه هایی که به انگشت وصل میکنن که ضربان قلب و اکسیژن خون و چیز های دیگه رو کنترل کنه رو به انگشتم وصل کرد و یه دونه هم آنژیوکت وصل کرد که اصلا حس خوبی نسبت بهش نداشتم تا اینکه خود آقای دکتر با یه دکتر دیگه اومدن اول سلام کردن و حالم و چند تا سوال ازم پرسیدن من فقط با کلمات بله ، خوبم و ... جواب می دادم یعنی درواقع از استرس در مرحله ی گریه بودم که ایشون برگشتن گفتن ببین چیزی نداره که بخوای بترسی ازش منم تا وقتی خودت نخوای و اجازه ندی کاری نمی کنم ، الان بهتره که زود اومدی تا تشخیص بدیم چی شده و یکم تحمل کنی یا اینکه دیرتر میومدی و خدایی نکرده برات تبدیل به یه مشکل بزرگ میشد؟ ببین قبول دارم اسمش و کاری که قراره بکنم شاید استرس آور باشه ولی من قول میدم تمام سعی ام رو بکنم که چیزی احساس نکنی و ...🌻🌻خلاصه بعد اینکه یکم حرف زدن من یکم آروم تر شدم و گفتم من آمادم ایشون هم به همون آقای دکتر که همراهشون بود یه چیزی گفتن و بعد هم به همون خانومه یه چیزی گفتن و خانومه هم اومدن و یه سرنگ بزرگ که داخلش ماده ی سفیدی بود رو آوردن و به ایشون دادن و به من لبخند زدن و یه چیزی داخل دهانم اسپری کردن که خیلی تلخ بود و گفتن عزیزم سمت دیگه رو نگاه کن و دستتم تکون نده ، منم دیگه نگاه نکردم نمی دونم خودآقای دکتر یا دکتری که همراهشون بود همون سرنگه رو از طریق آنژیوکت تزریق کردن بعد گفتن به پهلو سمت چپ بخواب منم خوابیم و کم کم خوابم ببرد یا همون به اصطلاح بیهوش شدم که نمی دونم چقدر گذشت که با احساس فشار تو گلوم بیدار شدم که ایشون گفتن تموم شد و اون لوله رو بیرون آوردن و گفتن خوبی؟ اذیت نشدی؟گفتم نه مرسی که با خنده گفتن ارزش داشت اونقدر استرس داشته باشی منم چیزی نگفتم و سرمو انداختم پایین خانومه آنژیوکت را درآورد و بعد از کمی نشستن کم کم با کمکشون اومدم پایین🌻🌻وقتی رفتم بیرون و مامان و بابام رو دیدم مشخص بود گریه کردن و سریع اومدن پیشم و بغلم کردن منم که خودم رو کنترل کرده بودم خندم نگیره گفتم بخدا زندما، خوبم، عمل قلب باز نکردم که اینطوری می کنین ، زشته کسی بیینه(البته دیدن اون صحنه برام خیلی سخت بود منی که تا به حال گریه ی بابا و مامانم رو
ندیده بودم برام سخت بود که گریه ی بابام و مامانم رو میدیدم که دلیلش من بودم😢)، بعدش با آقای دکتر حرف زدیم که ایشون نسخه نوشتن و گفتن خواهش می کنم تو مصرفشون زیاده روی نکن و گفتن تا یه مدت چه چیزهایی رو نخورم و آخرش هم گفتن این چیز هایی که من گفتم چیز های کلی بود تو خودت بهتر از هر کس میدونی که چه چیزی به معدت میسازه و چه چیزی نمی سازه شاید یه چیز به معده ی من رو اذیت نکنه ولی معده ی تو به اون چیز واکنش بده و برعکس پس سعی کن از خوراکی ها و چیز هایی که باعث تشدید معده دردت میشه پرهیز کنی و... 🌻🌻
خلاصه از اونجا دراومدیم و رفتیم خونه و استراحت کردیم شب خونه ی دایی بابام دعوت بودیم و رفتیم اونجا (کلا اون دایی بابایم و همسرشون با اینکه سنشون زیاده ولی خیلی شاد،پرانرژی و اکتیو هستن و مثل بابابزرگ و مامان بزرگ خودم می مونن برام واسه همون وقت گذروندن باهاشون خیلی لذت بخشه برام) بعد شام از همه چیز حرف شد تا اینکه حرف رسید به نحوه آشناییشون که زندایی بابام گفتن از بس دایی بابام اومدن خواستگاری که بالاخره جواب بله رو دادن که دایی بابام با خنده و به شوخی گفتن واسه چی باید جواب رد میدادی قد و هیکل که دارم اخلاق که دارم پول و خونه و ماشین که دارم شغل خوب هم که دارم و ... که زن دایی بابام آخر با خنده بزرگشتن به ما گفتن ایشون از محصولات دلپذیر هستن😅😅(شاید فکر کنید اینطور که من گفتم دایی بابام خیلی مغرور هستن ولی اصلا یک درصد هم مغرور نیستن)تا اینکه بحث کشیده شد به واکسن آنفلوانزا که دایی بابام یه جوری حرف میزدن که اصلا درد نداره ، سوزنش خیلی نازک وکوچولو هست و ... که من خندم گرفت ( البته خودم رو کنترل کردم که نخندم ☺☺) و فکر کردم بچه ی دو سالم که بابام گفت خداروشکر بچه های من از اینطور چیز ها نمیترسن که نوه ی دایی بابام که ۶ سالش بود و بغل من بود با تعجب گفت واقعا!!!گفتم چی؟+اینکه از آمپول نمی ترسی ؟_مگه ترس داره؟+آره بترس اگه نترسی دکتر بیشتر بهت آمپول میده😄😄 _نه عزیزم دکترا هرچقدر نیاز باشه آمپول میدن بیشتر نمیدن(یه جوری با قاطعیت و لحن بچگانه می گفت آدم خندش می گرفت،آخرم با حرف من قانع نشد و سر حرف خودش موند😂😂) 🌻🌻خلاصه قرار بر این شد که فردای اون روز همه با هم بریم بیمارستانی که دایی بابام اونجاست و واکسنه رو بزنیم ، فرداش که رفتیم اول همه رو یه معاینه کردن که کسی مریض نباشه و قرار شد اول بزرگترا بزنند بعد کوچیک تر ها بزرگترها که زدن نوبت رسید به ما اول من نشستم و آستینم رو بالا دادم فقط الکل کشیدنش رو فهمیدم و بعد از اینکه درآوردن یه لحظه سوخت واقعا درد نداشت بعد از اینکه اون یکی نوه دایی بابام و داداشم زدن نوبت رسید به همون نوه ی دایی بابام که شیش سالش بود و همچنان در بغل من بود و نمیزاشت کسی حتی بهش نزدیک بشه من بهش گفتم باور کن درد نداره من بهت قول میدم اگه درد داشت هرچی گفتی قبول کنم ولی مگه گوش میکرد بالاخره بعد یک ساعت قول و وعده دادن قبول کرد بزنه ولی به شرط اینکه تو بغل من واسش بزنن و بعدش بریم پارک و اگه دردش اومد هر کاری خواست بکنیم و...(من نمی دونم تو بغل من چی پیدا کرده بود که از من جدا نمی شد حتی تو ماشین و خونه که جا برای اینکه بشینه بود ولی بازم بغل من می نشست و هرچقدر هم که مامان و باباش میگفتن اذیت نکن بیا پایین قبول نمی کرد😅😅) اولین بار که پنبه ی الکلی رو به دستش زدن دستش رو کشید بار دوم دوباره همون کار رو کردن و واکسن رو فرو کردن که فرو کردن واکسن همانا و گریه ی از ته دل همانا یه لحظه فقط فکر کردم که واقعا اینقدر درد داشت من چیزی نفهمیدم؟😕😕 خیلی بدجور گریه می کرد طوری که دل سنگم آب میشد.بعد از چند ثانیه که واکسن رو درآوردن بازم گریه می کرد تازه بعد ده دقیقه یکم آروم شد که گفت خب دردم اومد بریم پارک😂😂 خلاصه یه مدت که تهران بودیم هر روز باید می رفتیم دنبالش و باهاش می رفتیم گردش و شهر بازی و...
وقتی دوباره از روی این خاطرم خوندم گفتم شاید به بعضی از پزشکان وب حرفای اول خاطرم خوشایند نیاد و فکر کنن به پزشکان بی احترامی می کنم ولی خدا شاهده من هدفم بد کردن پزشکان نیست و ارادت خاصی به پزشکان داشته و دارم پس خواهشا سوء تفاهم پیش نیاد🌻🌻
بعضی موقع ها فکر می کنم دنیایی که ما توش زندگی می کنیم با اینکه زیباست اما
خیلی دنیای بیرحمی هست چون به هیچ کس رحم نمیکنه چند ماه پیش بچه ی یکی از آشناهامون رو که فقط هفت سال داره تو تهران بدون بیهوشی آندوسکوپی کردن وقتی مادرش با مامانم حرف میزدن گفته بودن پنج نفر نگهش داشتن ، پدرش نتونسته اون فضا رو تحمل کنه و اومده بیرون و بچه هلاک شده از بس که گریه کرده و... ناخواسته وقتی این حرفا رو شنیدم گریم گرفت آخه یه بچه هفت ساله چه گناهی کرده که باید اون درد و موقعیت رو تجربه کنه میدونید چه خاطره ی بدی تو ذهن بچه ایجاد میشه مثل این هست که یه بچه ی بی گناه بالای دار رفتن و شکنجه شدنش رو با چشمش ببینه ، مطمئنا واسه یه پدر یا مادر هم خیلی دردناک هست که زجر کشیدن فرزندش رو با چشمش ببینه این موضوع نسبت به دردی که بعضی بچه تحمل می کنن هیچ چیزه.
امیدوارم همه ی بیماران شفا پیدا کنند و دیگر بیماری در دنیا وجود نداشته باشه و بچه ها بیمار نشن
امیدوارم خدا هیچ کدوم از بندگانش رو با سلامتی امتحان نکنه
امیدوارم خدا هیچ پدر و مادری رو با بچش امتحان نکنه و...🌻🌻وقتی خداوند نعمتی رو از کسی میگیره حتما دلیل محکمی داشته ، حتما شخص کاری کرده که باعث گرفته شدن اون نعمت شده چون اصلا در ذات خداوند بلند مرتبه گرفتن نیست خداوند نعیم هست و بینیاز میبخشه پس بیایید یک لحظه بایستیم و فکر کنیم چه کاری انجام دادیم که خدا این روز ها آرامش و سلامتی ما رو از ما گرفته بنظر من این ویروس چه دست ساز بشر باشه و چه دست ساز خداوند در هر صورت برای درس دادن و امتحان بشریت و انسان ها هست چون حتی اگر دست ساز بشر هم باشه اگر خداوند نمی خواست به وجود نمیومد و با خواست خداوند این اتفاق افتاده من به چشم ویروس منحوس به این ویروس نگاه نمی کنم مگه سیل و بارانی که در زمان حضرت نوح (ع) اومد سیل منحوس بود ، نه بلکه سیل آموزنده و پند دهنده بود این ویروس هم ویروس پند دهندهای هست که برای پند دادن به بشر آمده.
دوستان عزیز من نمی خوام بگم کرونا خطرناکه ، جدی بگیرینش و اینا چون یقین دارم فهمیده تر از این حرف ها هستید که نیاز به این حرف ها و نصیحت ها داشته باشید من فقط میخوام بعضی حرف هایی که از نظر منطق درست به نظر میرسه رو دوباره تکرار کنم ، از شما خواهش می کنم که کرونا رو با یه سرماخوردگی خفیف یکی نگیرید لطفا هیچ وقت چنین حرفی نزنید که مهم نیست آخرش اینه که میگیرم و درست میشم چون شاید درست شدنی درکار نباشه ، تا اون جایی که من فهمیدم این بیماری نه ربطی به سن و سال داره و نه ربطی به قدرت بدنی دایی من متاسفانه به علت شغلش و ارتباطات با بیماران این بیماری رو گرفت و بستری شد،بعد از اینکه مداوا شد می گفت کسی که کرونا می گیره مثل این هست که یک دستش رو عزرائیل گرفته و میکشه تا ببره اون دنیا و دست دیگرش رو پزشکان گرفتند تا از این دنیا نره .
تا به حال به این فکر کردید که اگر خدایی نکرده ناقل باشید و به یه فردی این بیماری رو منتقل کنید که باعث مرگ اون فرد بشه یه خانواده رو داغدار می کنید و چه حق الناسی به گردنتون میوفته.
عزیزان فقط به این فکر کنید این بهتر هست که با دو هفته ، سه هفته ، حتی یک ماه از خونه بیرون نرفتن و یا رفتن در صورت لزوم با رعایت کردن این ویروس بره یا اینکه چند سال از عمر گرانبهامون اینطور هدر برده و هر روز شاهد از دست دادن عده ی زیادی از هموطنانمون باشیم.
بیایید بر اساس واقعیت ها منطقی فکر کنیم این بیماری تا وقتی همه ما رعایت نکنیم مطمئنا از پیشمون نمیره یادتونه می گفتن وقتی هوا ها گرم بشه این بیماری کمتر میشه آیا کمتر شد؟نه یادتونه میگفتن تو هوا نیست چی شد مشخص شد در برخی مکان ها تو هوا هم هست یادونه میگفتن با یکبار گرفتن ایمنی میده الان چی شد مشخص شد ایمنی نمیده و احتمال ابتلای دوباره به این بیماری هست . چون ویروس ، ویروس ناشناخته ای هست فعلا اطلاعات دقیق و بی نقصی دربارش وجود نداره پس بیایید ما بدترین حالت ممکن رو در نظر بگیرم و رعایت کنیم.🌻🌻
#رفع خطر احتمالی عقلا واجب است.