سلام خوبین؟ من سحر هستم و دانشجوی پزشکی بندرعباس اومدم خاطره ی امپول خوردن ناجوانمردنمو براتون تعریف کنم🥺😂اواخر بهمن ماه سال پیش بود که ترم جدیدمون تازه شروع شده بود یه روز بعد دانشگاه اومدم خوابگاه خوابیدم تو خواب همش بستنی دستگاهی میدیدم و وقتی از خواب بیدار شدم خیلییی هوس بستنی کرده بودم😂🙈 زنگ زدم به نامزدم که من بستنی دستگاهی میخوام بیا درسو بیخیال شیم بریم بستنی بخوریم اونم که کلا پایه که درسو بپیچونه باهم بریم بیرون😂 اومد دنبالم رفتیم چند جا گشتیم که حتما بستنی دستگاااهی بخوریم و بالاخره موفقم شدیم😋🥰 خلاصه اون شب من با ولع بستنیمو خوردم فرداش کلاسمون زود تعطیل شد و من دوباره گیر دادم که بازم بریم بستنی بخوریم دوباره ما رفتیم بستنی خوردیم دیگه عصرش من یکم گلوم میسوخت ولی به رو خودم نیاوردم گفتم لابد باز به کولر حساسیت دادم😂😂اون شب چهارشنبه بود و ما با دوستامون قرار گذاشته بودیم که پنج شنبه بریم هرمز و تا وقتی هوا خوبه ازش استفاده کنیم خلاصه من شب به نامزدم هیچی نگفتم و خوابیدم صبح که بیدار شدم وسایلمو جمع کنم دیدم گلوم بدتر شده ولی نمیتونستم برنامه ی هرمزو کنسل کنم اخه واقعا حیف بود😢 حاضر شدم رفتیم هرمز و کلی تو راه خوندیم و رقصیدیمو رسیدیم اونجا نامزدم برگشت بهم گفت سحر یه چیزی بگم من گلوم میسوزه گفتم عه مال منم🥺 ولی بیخیال خودش خوب میشه بیا از امروزمون لذت ببریم🥰 خلاصه ما کلی عکس گرفتیم ناهارمونو خوردیم دوستم گفت بیاین بریم شنا منم ذوق زده😍 گفتم باشه لباسامونو عوض کردیم رفتیم تو آب هر چقدرم به نامزدم گفتم بیا اصلا نیومد گفت من حالم بده تهدیدمم کرد که آب نمیپاشی😂 توعم اگه رفتی تو آب بدتر شدی حسابی تنبیه میشی منم گفتم عیب نداره ارزششو داره ماکه همیشه قرار نیست بیایم هرمز😜( راستم میگفتم ببین الان دیگه کرونا شد و دیگه نمیتونیم بریم😔) کلی موندیم تو آب انواع شیطنتامونم کردیم آب پاشیدیم شن پاشیدیم دنبال هم میدویدیم شن میپاشیدیم😂😂😂 خیلی خوش گذشت ولی من رفته رفته داشتم بدتر و بدتر میشدم که دیگه موقع برگشت همش سرم رو شونه محمد بود و چشامو به زور باز نگه داشته بودم همه جام درد میکرد خلاصه از شناور پیاده شدیم و من و محمد سوار ماشین شدیم محمد گفت شما برین یه جا شام بخورین ماهم پشتتون میایم سوار ماشین که شدیم دیدم محمد جلو کلینیک نگه داشت زنگ زد به دوستامون که ما اومدیم درمونگاه شما شامتونو بخورین نمیایم گفتم چرا اینجا اومدیم؟ گفت برا اینکه داریم میمیریم پیاده شو گفتم میشه من برم خوابگاه؟ حوصله ندارم دو ساعت تو کلینیک بشینم بیا خودمون قرص اینا بخریم بریم بخوابیم اگه خوب نشدیم فردا صبح بریم دکتر گفت نه من تو رو اینطوری برسونم خوابگاه شب نگران میشم نمیشه پیاده شو دو دقیقه بیشتر طول نمیکشه 🙁 رفتیم داخل درمونگاه گفتم الهی بهت امپول بدن دردت بیاد من حالم جا بیاد گفت اونی که قراره امپول بخوره تویی چقد بهت گفتم نرو تو آب حرف گوش نکردی حالا امپول میخوری دلم خنک میشه عه همچین میگه حالا امپول میخوری انگار مطمئنه از کجا معلوم اصلا امپول بده😏نوبتمون شد رفتیم داخل دکتر اول منو معاینه کرد بعد شروع کرد به نسخه نوشتن گفتش که با امپول که مشکلی نداری؟ منم محمدو نگاه کردم گفت فرقی نداره اقای دکتر بعد نوبت محمد شد اونم معاینه کرد گفت تو وضعت بهتره میونت با امپول چطوره؟ اونم خیلی پر رووو گفت بده اقای دکتر😶 من گفتم عه یعنی چیی اقای دکتر اگه لازمه بهش امپول بدین لطفااا ولی حرف من فایده نداشت دکتر برا من امپول نوشته بود ولی برا اون نه😭خیلی سوز داشت😭😭 رفتیم بیرون میخواستم فرار کنم که منشی گفت خانوم کجا برگتونم بدین ببینم امپول ندارین؟ منم دیگه خجالت کشیدم رفتم جلو گفت تزریقات سمت چپه برید داخل الان میاام😭😭 قیافه ی من دیدن داشت یعنی داشتم از حرص میمردم محمدم برگشته میگه عزیزم زیاد جیغ داد نکنیا گوشام کر میشه 😂😤 رفتم داخل شلوار و لباس زیرمو یکم کشیدم پایین رو باسنم پر شن و ماسه بود😂 تمیزش کردم خانوم پرستاره اومد پنبه کشید زد اولی یکم سوخت دومی رو گفت نفس عمیق بکش فهمیدم این درد داره خانوم پرستارم نامردی نکرد دومی رو دقیقااا نیم میلی متر اینور تر زد که خیلیییی درد داشت😭😭لبمو محکم گاز زدم که صدام درنیاد😭😭😭وای دلم برا خودم میسوزه الان که یادش میوفتم😭😭امپولم تموم شد پاشدم با حرص رفتم بیرون محمدم دنبالم اومد که زدی؟ درد داشت؟ عه کجا میری صب کن دستمو کشید چشام پر اشک شد که خیلی نامردی گفت چرا؟😶 ببخشید عزیزم من فقط میخواستم حالت بهتر شه بخدا داشتم شوخی میکردم من که دلم نمیاد اذیتت کنم🥺 گفتم دیگه کار از کار گذشت 😭 حالا هی میگه باشه اصلا میخوای منم برم امپول بزنم تو دلت خنک شه؟ تو روخدا قهر نکن دیگه گفتم فقط منو برسون خوابگاه که اصلاا دوست ندارم دیگه 😪😂😂اونم میگه لوس نشو دیگه ببخشید اصلا من غلط کردم فردا میریم منم امپول میزنم خلاصه رفت داروهامونو گرفت و منو رسوند خوابگاه یک کلمه هم باهاش حرف نزدم دلم شکسته بود که من امپول زدم ولی اون از زیرش در رفت😪 فردا عصرش زنگ زده بود بیا بریم بیرون یه دور بچرخیم گفتم به شرطی میام که بریم امپول بزنی☺️😂😂 گفت واای تو عمرم همچین ادمی ندیده بودم یعنی تو دلت میاد نامزدت امپول بزنه؟ گفتم اره خیلی😂 خلاصه رفتیم من پیاده شدم رفتم براش نوروبیون خریدم رفتیم همون درمونگاه که محمد امپول بزنه و من انتقاممو بگیرم😈😂😂 محمد مثل پسرا مظلوم🥺😂 رفت دراز کشید من رفتم بالاسرش که قشنگ شاهد ماجرا باشم حالا موقع زدن پرستاره میگه شل کن مگه این شل میکرد اخرشم همونطور سفت زد😂😂😂خیلیی دردش گرفته بود میگفت خیلی نامردی حالا من چجوری رانندگی کنم😂 گفتم من میکنم رفتیم سوار ماشین شدیم من رانندگش کردم هر جا دست انداز میوفتادم دادش هوا میرفت طفلک😂اینم از خاطره ی من امیدوارم که خوشتون اومده باشه☺️