خاطره ملیکا جان
🙋♀سلام حالتون چطوره
امید وارم دلتون آرامش داشته باشه لبتون خندون باشه
بنده ملیکا هستم شاید به سریا منو بشناسند ولی خب معرفی می کنم
دارای یه برادر بزرگتر به نام مبین
یه خواهر کوچک تر به نام مینا
و یه ته تغاری داریم که نفس منه اسمش مه آرا است
من ۱۴سالمهاومدم ادامه خاطره ای جدیدا گذاشتم رو تعریف کنم
اول همه تشکر می کنم از کسانی که به بنده لطف داشتند و مشتاق ادامه خاطره بود
خب :همونطور که گفتم من رفتم آزمایشگاه و با کلی داستان آزمایش خون دادم بعد چند روز جواب آزمایش آماده شد که البته مبین به سعید سفارش کرده بود که زود تر جواب رو حاضر کنه خلاصه روز چهار شنبه بود که مبین جواب آزمایش خون اومد خونه مبین به دایی زنگ زد و گفت جوابش رو گرفته و دایی هم سر یک ساعت خودشو رسوند وقتی وارد شد ضربان قلبم تند شد به زور سلام دادم دایی حالمو پرسید منم جواب مختصری دادم
دایی نشست کنار مبین و آزمایش و ازش گرفت به کم نگاه کرد و گفت خب خدارو شکر چیزی نبوده حتما یا افت فشار بوده یا اینکه ضعف کرده یه نفس راحت کشیدم و بعد لبخند روی چهرم نمایان شد
تا اون روز یه استرس کوچکی همراهم بود
ولی خب اون موقع انگار راحت شده باشم
دایی داشت میرفت خونه عزیز که منم خواستم باهاش برم که اونم قبول کرد
لباس پوشیدن و با دایی رفتیم سوار ماشین شدیم توی ماشین یه کم باهم حرف زدیم و دایی یهو جلو دارو خونه نگه داشت
منو میگی یخ کردم دایی گفت همینجا بشین الان میام اصلا نتونستم هیچ واکنشی نشون بدم تا اینکه دایی اومد سوار شد من به کیسه نگاه کردم دیدم دو تا آمپول داخلش هست
من:داییی مگه نگفتی چیزی نیست
دایی:خندید. چرا عزیزم الآنم میگم عشق دایی دایی محسن زنگ زد گفت از دیروز سبحان بی حاله براش اینارو گرفتم(همونطور که میدونید سبحان کمبود ویتامین دی شدید داره بعضی اوقات با آمپول بزنه )
خلاصه رسیدیم خونه عزیز من رفتم داخل دیدم سبحان رو مبل دراز کشیده من با دایی محسن و عزیز خوش و بش کردم
سبحان تا دایی رو دید که داره آمپول هارو آماده میکنه از جاش بلند شد نشست دایی:سبحان خوشگل دایی برو توی اتاق دراز بکش بیام یه آمپول کوچولو بزنم برات ردیف سی بدو دایی محسن اومد دست سبحان رو بگیره سبحان:بابا نهههههه بابا نهه نمی خوام
دایی محسن:بدو گل پسرم بریم تو اتاق
سبحان :که دایی می خواست بغلش کنه ببره تو اتاق زد زیر گریه بلند بلند گریه میکرد. در حدی حرف زدن هاشم نمی فهمیدیم
دایی محسن سبحان گرفت تو بغلش نشست رو مبل در گوش سبحان یه چیزی گفت که انگار برق از سرش پرید گریه اش قطع شد و با شجاعت به دایی گفت دایی من میرم تو اتاق بخوابم
دایی خندید و گفت:به به باشه پسر شجاع
دایی رفت تو اتاق فقط من چند تا صدای ای ای شنیدم
و با شجاعت اومد بیرون راستی یادم رفت بگم سبحان سیزده سالشه ❤️
اینم بگم که نفهمیدم دایی در گوشش چی گفت 😂😂😂😂😂😂😂😂😂
خب اینم از ادامه خاطره قبلیم
ببخشید اگه بد نوشتم
این دفعه می خوام یه خاطره از واکسن هفت سالگیم و یه خواهر از مه آرا بزارم
نظر یادتون نره دوستان
❤️❤️😂