سلام به دوستان عزیز.
امین هستم.
خیلی خوشحالم از این که خاطره ی قبلی رووقت گذاشتید و خوندید و خوشتون اومد و نظر دادید.
به خاطر همین انگیزه گرفتم که ادامشو زودتر بنویسم.
تا اینجا گفتم که برادرم امیر زنگ زد و گفت که امروز نمیتونه بیاد و آمپول های آروین رو براش تزریق کنه و باید ببرمش درمانگاه.
خودمم اصلا حالم خوب نبود و گلوم میسوخت و گوشم هم کمی درد میکرد تصمیم گرفتم که خودمم برم پیش دکتر و معاینه بشم. اون چند روز هوای کرج به یکباره خیلی سرد شده بود. به خاطر همین کلی لباس گرم برای آروین پوشوندم تا یه وقت سردش نشه البته با کلی غر غر آقا آروین چون اصلا دلش نمیخواد لباس گرم بپوشه و این عادتش مثل خودمه و سریع گرمش میشه.⁦☺️⁩
رفتیم و سوار ماشین شدیم تا بریم درمانگاه از وقتی سوار شدیم اروین شروع کرد به گریه کردن که من حالم خوبه و نمیخوام آمپول بزنم بهش گفتم بابایی من خودمم میخوام برم پیش دکتر بهش میگم برام حتما آمپول بنویسه اول من آمپولامو میزنم بعدش اگه درد نداشت و تو هم بزن. گفت حتی اگه شما هم بزنی و درد هم نداشته باشه من نمیزنم...
دیگه واقعا نمیدونستم چه جوری راضیش کنم رو به روی درمانگاه یه اسباب بازی فروشی بود که با دیدنش به ذهنم رسید بهش قول بدم که اگه پسر خوبی و باشه آمپولاشو بزنه براش هر چی که خواست از اون اسباب بازی فروشی بخرم. آروین هم با حالت  درماندگی قبول کرد اما بازم ته دلش راضی نبود.
قبل از رفتن به درمانگاه ماسک آروین رو براش گذاشتم و خودمم همینطور و رفتیم داخل درمانگاه و نوبت گرفتم چون خلوت بود کسی نبود رفتیم داخل اتاق دکتر.
دکتر خانم جوانی بود تقریبا همسن خودم پرسید مریض شمایید ؟ گفتم بله. گفت پس چرا بچه رو با خودتون آرودید  اینجا با این شرایط کرونا گفتم پرسمم مریض بوده الان هم آمپول داره که باید بزنه  وگرنه خودم متوجه هستم که تو این شرایط نباید بیارمش بیرون اونم همچین جایی. یه نگاهی کرد و گفت بفرمایید .
نشستم و شرح حال دادم و معاینه کرد خواست که دارو بنویسه آروین گفت برای بابام آمپول ندید دردش میگیره (اون لحظه  تمام مشکلاتمو یادم رفت وقتی دیدم  پسرم اینجوری هوامو داره⁦☺️⁩🥰) خانم دکتر هم قربون صدقه ی آروین رفت و گفت که لازمه برای این که زودتر خوب بشه. و بعدش ازم پرسید که با آمپول مشکلی ندارید که؟
(اون لحظه مثل زمان بچگیم میخواستم بگم چرا واقعا مشکل دارم اصلا کیه که از آمپول خوشش بیاد😣 ولی وقتی به آروین نگاه کردم یکم خجالت کشیدم)  گفتم نخیر مشکلی ندارم. دکتر هم نسخه رو داد بهم و منم تشکر کردم و رفتیم دارو هامو گرفتم  وقتی دیدم چهارتا آمپول داده یهو یه استرس بدی گرفتم ولی چاره ای نبود تازه باید جلوی آروین آبرو داری هم میکردم و تا حالا در چنین وضعیتی گیر نکرده بودم.😞😣
اومدیم دارو ها رو به دکتر نشون دادم توضیح داد درباره ی دارو ها و گفت این سه تا آمپول هم همین الان بزنید یکی هم شب بزنید.
رفتیم سمت تزریقات سه تا آمپول خودم و دوتای آروین رو دادم که خانم پرستار گفت برید تو اتاق آماده بشید وقتی رفتیم تو اتاق استرسم خیلی بیشتر شد به آروین گفتم بابایی میخوای اول تو بزنی؟ تو چشمام نگاه کرد گفت بابایی ترسیدی؟جا خوردم یه لبخند از سر اجبار زدم و گفتم نه عزیزم  من و ترس؟؟؟⁦☺️⁩ گفت پس حالا که نمیترسی اول تو بزن گفتم باشه خانم پرستار اومد تو اتاق و گفت هنوز که آماده نیستید و بعد‌ بهم گفت آخرین بار که پنیسیلین زدید کی بود گفتم خیلی وقته نزدم گفت پس باید تست بشه آستینتونو بدید بالا. 
نشستم رو تخت و کتمو درآوردم آستینمو کشیدم بالا پد الکلی کشید رو دستم و با سرنگ خیلی کوچیک رو دستم تست کرد و گفت بخوابید این دو تا رو براتون بزنم تا یکم بگذره و بعد پنیسیلین رو براتون بزنم.
کمر بندمو باز کردم و دراز کشید رو تخت یکم شلوارمو از یه طرف کشیدم پایین اروین هم داشت با دقت به خانم پرستار و من نگاه میکرد. خانمِ پرستار اومدم بالا سرم یکم دیگه شلوارمو کشید پایین تر و پد الکلی کشید سردی الکل رو که حس کردم نا خوداگاه بدنم منقبض شد که گفت لطفا نفس عمیق بکشید تا نفس کشیدم و سوزنو فرو کرد زیاد درد نداشت و سریع در آورد آروین گفت بابایی میخوای دستتو بگیرم اگه دردت گرفت دستِ منو فشار بدی تا دردت کمتر بشه؟گفتم بیا عشقم دستمو گرفت و خانم پرستار هم همون طرف رو دوباره پد کشید آمپول بعدی رو فرو کرد یکم درد داشت اخمام رفت تو هم تا خواستم بگم آخ که  تموم و شد و آمپول رو درآورد و جاش پنبه گذاشت و  گفت بلند شید ببنیم اگه حساسیت ندارید پنیسیلین هم بزنم براتون بلند شدم و گفتم حد اقل باید یه ربع صبر کنید تا ببینیم حساسیت دارم یانه( از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون از ته دلم میخواستم که حساسیت داشته باشم این پنیسیلین لعنتی  رو نزنم😥)
گفت باشه پس پسرتونو آماده کنید تا امپول های اونو بزنم بعدش برای شما رو بزنم(نمیدونم چه اصراری داشت که حتما پنیسیلین رو بزنم 

😣)گفتم باشه .
اروین رو بغل کردم که بذارمش رو تخت که باز گریه اش شروع شد: بابایی تو رو خدا بگو آروم بزنه  گفتم چشم دیدی که الان منم زدم خیلی کم درد داشت پسر گلم نمیتونستمم اشکاشو پاک کنم چون معلوم نبود دستام تمیزه یا نه😣😕😞
خوابوندمش  رو تخت و شلوارشو آوردم پایین و پرستار هم اومد بالاسرش پد الکلی رو که کشید آروین گریه اش شدت گرفت. کمرشو براش ماساژ میدادم تا یکم آروم بشه
پرستار هم بدون توجه به گریه ی آروین سوزن رو فرو کرد از همون اولش آروین داد میزد و گریه میکرد گفتم الان تموم میشه عشقِ من یکم تحمل کن اما فایده ای نداشت و انگار صدای منو نمیشنید تا این که تموم شد و براش یکم جاشو ماساژ دادم که پرستار سمت دیگه شو پد کشید و آمپول رو فرو کرد آروین خودشو سفت کرد و پاهاشو تکون داد که خود پرستار پاشو نگه داشت همونجور سریع براش تزریق کرد و در آورد اروین به هق هق افتاده بود. بغلش کردم تا آروم شد گذاشتم همونجا دراز بکشه. پرستار جای تست رو دستمو دید که حساسیت نداشتم اون لحظه انگار ترسم ریخته بود حاضر بودم خودم هزارتا آمپول بزنم اما آروین یدونه هم نزنه و اذیت نشه و اونجوری گریه نکنه.
خوابیدم و سمتی که آمپول نزده بودم رو آوردم پایین داشتم به آماده کردن آمپول نگاه میکردم که دیدم سر سوزن رو عوض کرد و از سر سوزن سبز استفاده کرد که از مشکی هم کمی قطرش بیشتره گفتم این که خیلی بزرگه گفت پنیسیلین یک میلیون دویست باید با این سر سوزن تزریق بشه چیزی نگفتم و خوابیدم پد کشید و خیلی آروم فرو کرد چون درد ورود سوزن رو حس میکردم خیلی بد زد بر عکس اون قبلی ها. نمیدونم شاید هم به خاطر سر سوزن کلفتی بود که انتخاب کرده بود😣
گفتم آیی گفت ببخشید این آمپول خیلی درد داره انگار‌ داشتن تو پام آب جوش تزریق میکردن هم سوزش داشت هم درد خیلی زیاد‌ یعنی اگه به خاطر آروین نبود اونجا رو میذاشتم رو سرم😭 بعد از این که من جون به لب شدم تموم شد. چند ثانیه درازکشیدم و بلند شدم.
آروین داشت با چشمای اشکی منو نگاه میکرد که یه لبخند بهش زدم که خیالش راحت بشه که خوبم. گفت بابایی میشه منو بغلم کنی؟ این بدترین خواسته تو اون لحظه بود. ولی گفتم بیا بغلم زندگیم.
بغلش کردم و بردمش سمت ماشین که گفت قول داده بودی برام اسباب بازی بخری🤦 پام داشت از درد منفجر میشد انگار داشت لحظه لحظه دردش بیشتر میشد.
رفتیم تو اسباب بازی فروشی و طبق معمول همیشه یه ماشین کنترلی برداشت و حساب کردم و اومدیم تو ماشین و رفتیم سمت خونه.
وقتی رسیدیم دیگه ظهر بود و بعد از این که هر دو رفتیم و یه دوش گرفتیم به خاطر این که محیط درمانگاه الوده بود. اومدیم بیرون و موهای آروین رو خشک کردم و لباساشو پوشوندم و رفتم یکم غذا گرم کردم برای آروین چون خودم که اصلا اشتها نداشتم.
غذاشو خورد و داروهاشو دادم دیدم خودمم حال ندارم زنگ زدم مریم خانم گفتم اگه میشه زودتر بیایید چون من میخوام بخوابم میترسم آروین تنها باشه. 
مریم خانم هم تقریبا یه ساعت بعدش اومد دیگه خیالم از بابت آروین راحت بود و داروهامو خوردم و خوابیدم وقتی بیدار شدم دیدم امیر بالا سرمه که گفت تو نمیخوای بیدار بشی؟ ساعت رو نگاه کردم دیدم ساعت هشت شبِ🤦 گفتم از کی اینجایی گفت نیم ساعتی میشه.
از جام بلند شدم و از اتاق رفتیم بیرون  اصلا جون نداشتم راه برم جای اون آمپول لعنتی هم هنوز درد میکرد دستمو گذاشتم جای امپول و بلند گفتم آیی😣😭
امیر گفت چته تو؟ تا من جواب بدم آروین زودتر گفت عمو بابام امروز رفت دکتر سه تا هم آمپول زده یکی هم باید امشب بزنه.
امیر گفت آره؟  گفتم آره😕😞
گفت مگه نگفتم زیاد نزدیک آروین نباش😠
برو کیسه ی داروهاتو بیار ببینم چی داده بهت.
دارو هامو دید گفت صبح هم پنیسیلین زدی؟
گفتم آره همون پدرمو درآورد.
دوباره خودش معاینم کرد و گفت متاسفانه الان هم باید بزنی آمپولتو تازه دکترت خیلی دل نازک و بوده و دست به آمپولش خوب نبوده اگه همون صبح من معاینه ات میکردم که کارت تموم بود😂
اروین گفت عمو یعنی نمیشه که بابام آمپول نزنه؟  آخه صبح خیلی دردش گرفت.
یه نگاه به آروین کردم و گفتم اگه شما فضولی نمیکردی منم الان آمپول نمیزدم طفلی سرشو آورد پایین و گفت ببخشید😞
امیر گفت نه عمو جون شما هم نمیگفتی من خودم متوجه حالِ بد بابات میشدم و امپولشو میزدم ناراحت نباش حالا    برو با ماشینی که برات گرفتم بازی کن اروین هم رفت پیِ بازیش و به امیر گفتم چرا براش گرفتی صبح من خودم براش گرفته بودم گفت دیروز بهش قول دادم نمیشد که نخرم براش ازش تشکر کردم.
امیر گفت همینحا رو کاناپه بخواب بذار آمپولتو برات بزنم که مریم خانم گفت از ظهر که من اومدم آقای مهندس هیچی نخورده یه وقت ضعف میکنه که امیر گفت یه لیوان آب میوه اگه هست براش بیارید  مریم خانم هم رفت و با دو لیوان آب پرتقال طبیعی اومد امیر برداشت و خورد و تشکر کرد و منم یکمی ازش خوردم و به امیر گفتم بریم تو اتاقم من راحت ترم.
رفتیم تو اتاق و امیر مشغول آماده کردن آمپول شد. گفتم صبح سر سونشو عوض کرد از این سبزا گذاشت گفت کار درستی کرده ولی خب هم این که الان ما از اون سر سوزن نداریم و هم این که با اون اذیت میشی.
بهش گفتم امیر میدونی که چه قدر میترسم تو رو خدا آروم بزن خندید و گفت تو خجالت نمیکشی هنوزم از آمپول میترسی؟پس امروز جلو اروین آبرو ریزی کردی؟😂
گفتم نه خیلی خودمو کنترل کردم که نفهمه میترسم😣
گفت بخواب نترس آروم میزنم ولی خب آمپولت درد داره 
خوابیدم  اون سمتی که صبح دوتا امپول زده بودم ولی واقعا درد نداشتن رو شلوارمو یکم آوردم  پایین امیر هم اومد بالاسرم بیشتر شلوارمو آورد پایین که گفت اوه چه کرده با تو جای امپول صبحت کبود شده گفتم همون سمتیِ که پنیسیلین رو زده تو این طرف بزن گفت باشه پد کشید و بلافاصله فرو کرد فرو کردن سوزن رو متوجه نشدم اما امان از لحظه ای که تزریق رو شروع کرد انگار داشتن پام رو قطع میکردن از بس درد داشت گفتم امیر بسه تو رو خدا درش بیار گفت الان تموم میشه ولی مگه تموم میشد این لعنتی مردم و زنده شدم داد زدم جووون مامان درش بیار دیگه نمیتونم تحمل کنم که تموم شد و درش اورد و گفت خجالت نمیکشی؟؟ آروین از تو بهتر تحمل میکنه دردِ آمپولو. داشتم از درد میمردم وگرنه جوابشو میدادمو دیگه هیچی نگفتم تو جام خوابیدم  و امیر هم گفت که باید برم خداحافظی کرد و رفت  و مریم خانم هم برام شام آورد که ازش تشکر کردم یکم از غذا خوردم و خوابیدم تا صبح. صبح که بیدار شدم حالم خیلی بهتر بود ولی باز همچنان جای اون دوتا آمپول درد میکرد................
این خاطره هم به پایان رسید.
امیدوارم خوشتون اومده باشه ببخشید که بلد نیستم خوب بنویسم....
روزگار بر وفق مرادتون🌹🌱🙏