سلام به همه... من سمیرا هستم سی سال و خوردی و متاهل و دارای یه دختر سه ساله شیرین زبون قند عسل. من و همسرم هر دو معلم هستیم و تو دانشگاه فرهنگیان با هم آشنا شدیم.
اولین خاطره ای که میذارم درباره دخترم هست. 15 ماهه بود که یه روز عصر موقعی که داشت کارتون نگاه می کرد و من بهش سوپ می دادم یهو شروع کرد به بالا آوردن. عزیز دلم... الان هم که دارم مینویسم یاد اون روزها میفتم دست و پام میلرزه. خواهر زادم چند روز قبلش همین مشکل براش پیش اومده بود و دو سه روزی بستری بود. تو هول و ولای این بودم که نکنه دختر من هم همین بیماری رو گرفته باشه. ولی اونشب دیگه تا صبح مشکلی نداشت هرچند بی اشتها بود و خوب شیر نمی خورد. به خواهرم زنگ زدم و گفت اگه همون یبار بوده ایشالا که مشکلی نداره دیگه. اون روز تعطیلی همسرم بود. منم مثل هر روز که میخواستم برم مدرسه تو خواب یکم بهش شیر دادم و باز دیدم خیلی مشتاق نیست ولی خودمو نباختم و رفتم مدرسه. زنگ تفریح اول که شد زنگ زدم به همسرم که گفت سمیرا بیا خونه ببریمش دکتر. بچه اصلا حال نداره. منم یهو استرس بهم غالب شد و نشستم تو دفتر و همینجوری ناخودآگاه اشکام میومد. یکی از همکارا یکم آب بهم داد و گفت بچه تا بیاد بزرگ بشه مادرش نابود میشه. خودتو جمع کن که بتونی بهش برسی. نگران نباش این مریضیا رو بیشتر بچه ها می گذرونن. مدیر هم زنگ زد یکی از همکارها رو جایگزین کرد و من رفتم خونه. دخترم رو بردیم پیش متخصص اطفالی که همیشه میبریم. بعد معاینه گفت همون ویروس خواهرزادمه ولی خفیفه و بستری لازم نیست. سرم و آمپول ضد تهوع تجویز کردند. میتونید تصور کنید رگ گیری از یه بچه 15 ماهه چقدر سخته؟... صد برابرش کنید تحمل کردن زجه ها و ناله های بچه رو برای مادر... مادرم پیشم بود با همسرم دست و پای دخترم رو گرفته بودن... پرستار هم خیلی حرفه ای بود خیلی سریع رگ گرفت ولی چون بعدش مدام بی قراری می کرد و پرستار می ترسید سرم از دستش در بیاد به من گفت بهش شیر بده که آروم بشه. منم همینکار رو کردم. بعد سرم برگشتیم خونه و تا شب حالش بهتر بود 
ولی وای امان از شب. که حالت تهوع شدیدتر بعلاوه تب شروع شد. مجدد رفتیم بیمارستان و همون آش و همون کاسه. این دفعه از اون یکی دستش رگ گرفتن. پرستار از کنار تخت ما رد می شد دخترم هق هقش شروع میشد. چند روزی همینجوری زیر سرم بود. بعد دو روز مرخص شدیم و اومدیم خونه. به نظر حال دخترم بهتر بود. فردا صبحش من و همسرم رفتیم سر کار و دخترم رو سپردیم به مامانم. کل روز من آشفته بودم و همه حواسم به گوشیم بود و کلاس از دستم در میرفت. وقتی برگشتیم دیدیم عزیزم انگار دوباره رنگ به رو نداره. هرچی سعی کردم یه چیزی بدم بخوره موفق نشدم.
عصر دکتر خودش نبود. بخاطر همین پیش یه دکتر دیگه بردیمش. بعد کلی معاینه گفت الان مشکل دیگه اون ویروس نیست. گلوش عفونت داره بخاطر همین چیزی نمیتونه بخوره و اینجوری بی حاله. باید مجدد یه سرم بزنه و یه پنی. اسم پنی اومد بهم ریختم. نمیتونستم تصور کنم به یه بچه 15 ماهه پنیسیلین بزنن. یخ کرده بودم. دوباره رفتیم اتاق تزریقات. پرستار اونجا که یه خانم مسن مهربون و خیلی حرفه ای بودن بعد کلی بررسی گفتن اصلا از دستش دیگه نمیشه رگ گرفت. مجبوریم از پاش رگ بگیریم. اینو که گفت من دوباره اشکام اومد بزور تند تند نفس کشیدن خودمو جمع و جور کردم. در تمام این مدت همسرم دختقند عسلم رو بغلش نگه داشته بود. پرستار گفت بچه رو بدید مادرش نگه داره و خودتون روی پاش رو بکشید به جلو من رگ بگیرم. اینجا دوباره از گریه های دل ریش کن دخترم رد می شم. نمیخوام تو ذهنم تداعی بشه. سرم رو وصل کرد و به همسرم گفت همینجوری پاش رو باید نگه داری. بلافاصله اومد یه آمپول رو از طریق آنژیوکت تزریق کرد که یهو برگشت گفت آقا حالتون خوبه. من سرمو چرخوندم سمت همسرم دیدم عرق کرده رنگش مثل گچ دیوار. فشارش افتاده بود. و داشت از حال میرفت. تو این چند روز کلی غصه عزیزمون رو خورده بود ولی از بس من حالم خراب بود اون همش سعی میکرد منو آروم کنه نگو حال خودش بهتر از من نیست و داره خود خوری میکنه. یه پرستار دیگه و خود دکتر اومدن کمک و بردنش رو تخت کناری خوابوندنش. من هیچ دیدی بهش نداشتم و نمیدونستم چی شده. دیگه مستاصل شده بودم. چون مادرم از قبل مریضی دختر من کلا درگیر مریضی خواهرزادم تو بیمارستان بود بعدش هم دختر من، خیلی خسته بود. ما بهش نگفتیم میریم دکتر. ولی اونجا همش می گفتم کاش یکی پیشمون بود.
با یه دستم پای دخترم رو گرفته بودم با یه دستم بغلش کرده بودم. هیچ دسترسی هم به همسرم نداشتم و نمیدونستم چی شده. نمیتونستم بلند شم برم کنارش و فقط بلند با همراهی دخترم گریه می کردم. همون پرستار مسن مهربون رسید به دادم و پای دخترم رو گرفت. گفت فشار شوهرت افتاده دکتر پیششه نگران نباش. ولی ترمه که دید پاش تو دست پرستاره نق زدن ریزش تبدیل شد به جیغ به همراه تکون دادن پاش که همین باعث شد سرم از پاش در بیاد. وای که چه حال و وضعیتی بودیم. حتی به کیفم دسترسی نداشتم زنگ بزنم یکی بیاد کمکمون. یک سوم سرم مونده بود. دکتر اومد به پرستار گفت امپول رو زدید به تو سرم؟ گفت نه دکتر از آنژوکت تزریق کردم. دکتر هم یه تشویق ریزی انجام داد و گفت دیگه بقیش رو نمیخواد . پنی رو بزن کافیه. پنی رو با هزار مصیبت و بدبختی زدیم و اونور هم همسرم یکم سرحال شد و از تخت بلند شد. گوشیم رو نگاه کردم دیدم یه عالمهههههه میس کال از مامانم و کلی پیام از نگران شدنش. زنگ زدم گفتم اینجوری شده از اونور کلی دعوام کرد و بعدش هم کلی قربون صدقم رفت. بابام با تاکسی اومد پیشمون و با ماشین خودمون رسوندمون خونه . دیگه شب شده بود هیچکس حال نداشت. مامانم یکم بهمون رسید و سر شب خوابیدیم. اون شب دیدم ترمه میتونه شیر قورت بده. هرچند زیاد نمیخورد ولی همینکه صدای قورت دادنش رو میشنیدم خیلیییی خوشحال بودم. از فرداش کم کم بهتر شد و بعد یه هفته سختی و دلهره و دیدن ناله های بچم، برگشتیم به زندگی عادی. و همونجا فهمیدم دیدن بازی کردن بچه وقتی با شوق و سر و صداست نشون دهنده سلامتیشه و چه چیزی قشنگ تر از خوشی بچه ها. منم برای اینکه از اون حال و هوا در بیایم برای خودم و دخترم یه لباس ست خریدم و کلی باهاش عکس گرفتیم و زندگی رو ادامه دادیم. از اون روز فقط یه دعا دارم... خدایا هیچ مادر و پدری رو با بچش امتحان نکن. آمین
عزیزان مراقب خوبی هاتون باشید.
امضا: یه معلم جوون و پر انرژی