سلام دوستای عزیزم 😘😘😘
امیدوارم در این روز های سخت کرونایی حالتون خوب باشه😗😘😄😘😍آرمیتا هستم ۱۲ ساله یک فرد تازه تیز هوشان داده😂😂😂😂😂😂(دوستان من اصلا برای تیز هوشان نخونده بودم و همنجوری امتحان دادم چون اعتقاد دارم کسی که تیز هوشه باید بدون کتاب و تمرین و۰۰ بره مدرسه ی تیزهوشان نه به زور معلم خصوصی و کتاب) اول از همه از دوست عزیزم محدثه ی گل تشکر میکنم که به من قوت قلب داد باز خاطره بنویسم ولی متاسفانه بعضی از دوستان تو کامنت ها توهین میکنن و گروه رو کم ارزش میکنن خاطره ای که میگم مربوط به هفته ی دوم مهر سال ۹۷ هست یعنی وقتی من کلاس پنجم بودم
خاطره :صبح روز سه شنبه پاشدم برم مدرسه رفتم مدرسه (معلم ما اونسال یک معلم مهربان و شدیدا جدی و باسواد بود)یعنی تکلیف ننوشتن و شلوغی اینا جرم آدم کشتن رو داشت تو کلاس😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂 خلاصه اون روز خانم اومد ما همه گی پاشدید
دانش آموزان:سلام صبح بخیر خسته نباشید سلامت باشید😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
خانم معلم :با حالت تاسف مرسی بفرمایید (بچه ها تا یادم نرفته این هم بگم من اون سال شدیدا تلاش میکردم از بچه های زرنگ کلاس جلو بزنم البته تعداد زرنگ ها هم کم بود هاااا) یعنی معلممون میگفت این بدترین کلاسی هست که تا حالا دیدم 😂😂😂😂دقت کردین هر سال معلم ها این حرف رو به ما میزنن 😂😂😂😂😂😂واقعا چرا؟😂😂😂😂😂😂یک چند نفر رو صدا کرد ریاضی حل کردند که واقعا هیچی بلد نبودند 😂😂😂به خاطر کار اون ها ما رو هم تنبیه کرد به هر کدوم ۱۰ تقسیم چکشی😂😂😂و ۱۰ ضرب و یک صفحه از کتاب ریاضی گفت تا بنویسیم خلاصه اون زنگ گذشت زنگ بعد هم فارسی داشتیم که از اون هم یک مشق از درس جدید و مترادف متضاد و هم خانواده و یک درس از کتاب نگارش بنویسیم (چون این هم به یکی از بچه ها گفت درس جدید رو روخوانی کن که جوری روخوانی کرد بیچاره معلمه برگاش ریخت) خلاصه اینجوری میگذشت ولی من خودم حالم خوب نبود سرما خورده بودم چون روز قبل بغل دستی که خودش دختری باهوش و زرنگ بود سرماخورده بود و من هم ازش گرفتم و سرم بدجوری درد می کرد و کمی گوش درد داشتم
خلاصه زنگ ها همین طور میگذشت و خوشبختانه دیگه معلممون بهمون تکلیف نگفت وقتی برمی گشتیم خونه بغل دستی منو دید گفت ایوای آرمیتا شرمنده منو ببخش شاید از من گرفتی دیروز گفتم نه بابا این چه حرفیه هوای پاییز خودش سرده خودت خوبی؟
دوستم:بله خوبم دیروز توسرویس خوابیدم خوب شدم😂😂😂
من:باشه من هم امتحان میکنم خداحافظ
دوستم:بای
حالا رسیدیم به قسمت سخت مرحله (خداحافظی از معلم)نمی دونم چرا من وقتی این معلم رو می دیدم قلبم تند تند میزد ولی واقعا الان آرزو میکنم کاش برگردیم به اون روز ها
با استرس فراوان رفتم و به خانم معلممون گفتم خداحافظ خانم خسته نباشید
خانم معلم یک نگاه به من انداخت و گفت مرسی خداحافظ
با سرویس رفتم خونه رسیدم که دیدم صدای گریه ی خواهرم میاد رفتم تو سلام کردم و پرسیدم چی شده؟(اونموقع خواهرم ۴ سال و نیم داشت)مامانم:هیچی مریض شده گلاب به روتون خیلی خیلی خیلی معذرت میخوام ببخشید اسهال شده باشه ای گفتم و گفتم مامان راستی تا یادم نرفته بگم فردا جلسه ی اولیا و مربیان داریم و حتما بیا مدرسه گفت باشه فردا میام آشنایی معلم با اولیا هست؟؟ دیگه من :بله مامان فقط اونجا هم خانممون گفته آزمون ورودی که گرفته رو به مامان های همه نشون میده گفتم که شوک نشی گفت باشه اکی عصر خواهرم رو می بره دکتر کودکان انگار تو خودت هم زیاد رو به راه نیستی بیا تو هم نشون بدیم گفتم :نه اصلا من حالم خیلی هم خوبه گفت باشه هر جور راحتی خلاصه ناهار رو خوردم و بعد یک سرماخوردگی بزرگسالان خوردم و خوابیدم بیدار شدم عصر بود و حالم خوب شده بود شروع کردم به نوشتن مشق و مترادف متضاد هم خانواده بعد یک مروری اجتماعی و هدیه و فارسی رو کردم که سرم رو برگردوندم دیدم هوا تاریک شده اهمیت ندادم وشروع به نوشتن یک صفحه ریاضی که گفته بود کردم وقتی ریاضی رو نوشتم و تموم کردم نگران شدم چرا پس مامانم و خوارم اینا نیامدم زنگ زدم دو سه بار جواب ندادند منم رفتم حموم وشروع به شستن پوشیه کارم کردم (پلاستیکی هست)دوباره با بابام اینا تماس گرفتم که مامانم جواب داد و گفت به خواهرم سرم زدیم وداریم برمیگردیم به خونه 😰😰😰😰😰😰😰😰 راستش رو بخواهید برای خواهرم خیلی ناراحت شدم خلاصه اومدن که دیدم به دست خواهرم سرم وصل کردن یکم نشستم پیشش نازش کردم و باهاش حرف زدم تا سرمش تموم شد خودم یادم افتاد که ضرب و تفسیمم مونده حالم افتضاح شد گوشم شدید درد می کرد به زور رفتم تقسیم ها رو با اون حالم شروع به حل کردنشون کردم که بابام اومد گفت انگار حالت خوب نیست پاشو بریم دکتر قبول نکردم گفت باشه برو بخواب حالت خوب نیست  فتم نه خوبم باید تکلیف هامو بنویسم بعد بخوابم (یک حسی میگفت باید بنویسی ننویسی یک اتفاق بد میفته )مامانم یک بشقاب سوپ برام آورد خوردم و دوباره شروع به نوشتن کردم آخر سر اون ها رو هم تموم کردم و به حالت پیروز مندانه رفتم آشپزخانه بابام یک سرماخوردگی بزرگسالان داد باز خوردم گفت دخترم انگار خانم معلتون خیلی سخت میگیره ها گفتم بله زیاده جدی هست رفتم خوابیدم که تا صبح کابوی می دیدم و داغ بودم صبح پاشدم حالم خیلی خوب شده بود برعکس دیروز صبحانه ام رو کامل خوردم و یک سرماخوردگی بزرگسالان برای احتیاط خوردم و لباس گرم پوشیدم و به مامانم تاکید کردم که سر ساعت بیاد جلسه و یک آبمیوه ی گرم برداشتم تا بخورم و با سرویس رفتم داخل حیاط مدرسه شدم و خانم معلممون رو دیدم که داره میاد باز قلبم تند تند میزد فکر می کرد ۱۰۰۰ تا میزنه آرون سلام دادم که با خوشرویی جوابم رو داد رفتم داخل کلاس بغل دستیم :سلام آرمیتا جان خوبی؟ من :سلام عالی هستم بغل دستیم:خداروشکر کتاب اجتماعی رو در آوردم و در حالی که بینیم رو پاک میکردم در وقت آزادی که خانم معلم میاد شروع به مرور کردم بغل دستیم هم همینطور که خانم معلممون رسید بلند شدیم و باز مثل همیشه گفتیم :سلام صبح بخیر به کلاس پنجم خوش آمدید جوایمون رو داد و ما که میدونستیم این زنگ ریاضی داریم زنگ اول ریاضی رو در آوردیم و اجتماعی روگذاشتم کیفم که گفت تقسیم و ضرب هایی که دیروز گفتم رو در بیارین برترین رو میزاتون بیام نگاه کنم با این حرف همهمه تو کلاس ایجاد شد (بله درست متوجه شدید حس ششم بنده درست کار کرده بود)با این همهمه معلوم بود که خیلی ها ننوشتن استرس بدی تو وجودم رفت این استرس من برای کسایی بود که ننوشته بودن دفتر ریاضی رو در آوردم و اون صفحه ای که نوشته بودم رو باز کردم و گذاشتم رو میزم با صدای داد خانم که میگفت:فلانی خجات نمیکشی چرا ننوشتی؟ باشه امروز ماماناتون میاد من تکلیفم رو روشن میکنم صبر هم یک اندازه ای داره استرسم خیلی زیاد شد ضربان قلب خیلی خیلی شدیدی داشتم خلاصه رسید به ردیف ما ردیف ما ۴ نفر هستیم من و دوست صمیمی ام که سرما خوردگی رو از اون گرفتم و دو نفر دیگه (البته در زمانی که به ردیف ما می خواست برسه با نصف ملاس این رفتار شده بود که چرا ننوشتی رفت پیش اون دونفر ۱:دو یا سه تاشو ننوشته بود گفت چرا ننوشتی و باز داد و بیداد که اون یکی گفت :بلد نبودم معلم بودی تنبلی کردی ننوشتی برات متاسفم و و دفتر نفر دوم رو خواست که گفت ننوستم امضا کرد و یک چیز هایی نوشت تو دفترس و داد دستش و گفت باشه امروز تکلیفت رو مشخص میکنم تنبل های کلاس معلوم شدند و از بنده دفتر خواست من که دستان یخ کرده بود رنگم پریده بود و از ترس ضربان قلبم شدید میزد و به زور نفس میکشید اروم دفترم رو دادم و گفتم بفرمایید یک نگاه زیر چشمی به من کرد و گرفت نگاه کرد خدا می دونه من مردم و زنده شدم اروم دفترم رو داد دستم و گفت آفرین و فامیلی بنده رو پرسید که جواب دادم (کلا این معلممون ما رو با فامیلی صدا می کرد )یک لبخند رضایت زد و رفت پیش بغل دستیم که باهوشه برای اونم همینطور و تشویقش کرد من از ته دلم خوشحال بودم زنگ خورد آبمیوه ام رو خوردم زنگ کلاس خورد مثل همیشه بچه ها کنسرت گذاشته بودم و میرقصیپم که یک لحظه معلممون وارد کلاس شد که همه خوشکشون زد و به زور نشستن سر جاشون رو به مبصر کلاس گفت این چه وضع اداره کردن کلاسه مبصره گفت خانم نمی شینن سر جاهاشون که خانم معلم کیف سو برداشت و رفت وگفت دیگه بر نمی گردم که بچه ها انگار اصلا براشون مهم نبود شروع به ادامه ی کنسرتشون کردند ولی من دلم شور میزد که این دفعه خانم مدیر وارد کلاس شد (,البته من تماشاگر کار های بچه ها بودم)که بچه ها خشکشون زد و خود من سکته کردم با داد گفت این چه وضعشه خانم معلممون اومد گفت دیگه نمیاد به کلاس باشه این ادا هارو پر بیارین امسال بدون معلم بمونید بعد با داد گفت اون هایی که تقسینم هارو ننوشن کیا بودن پاشن هیچکی پانسد که با داد دومی که زد کارساز شد و پاشدن من خیلی نگران بودم چون دوست صمیمی می ام همونیکه گوشش رو سوراخ کرده بود جز اونا بود خلاصه اون ها رو برد تعهد گرفتن که همشون اونقدر گریه کرده بودم چششان باد کرده بود خلاصه اون روز پر استرس تموم شد رفتم خونه که یادم اومد مامانم رفته به مدرسه به خاطر حجلیه دوباره استرس خون خونمو میخوردم تقریبا دو ساعتی گذشته بود که دیگه واقعا داشتم سکته می کردم هی راه میرفتم که مامانم اومد پرسیدم خانم چی گفت گفت:هیچی ازت تعریف کرد گفت تلاش میکنه فقط شدیدا پر استریهیه و این کار باعث میشه به سلامتی اش لطمه بزنه رفتم با مامانم ناهار خوردم که واقعا یک دفعه فکر کردم دارم میمیرم قلبم جوری میزد و جوری درد می کرد منی که از دکتر میترسیدم به مامانم التماس میکردم بریم دکتر مامانم یک لیوان آب برام ریخت بزور خوردم گفت نفس بکش نترس هیچی نیست کم کم حالم خوب شد ولی ناهار کوفتم شد میدونستیم این کار لطمه اون استرسی هست که تو مدرسه بهم وارد شده مامانم گل گاب زبون دم کرد واسم گفت بخورم خوردم و اروم شدم و عصر هم بیدار شدم رفتیم مهمون و حالم خوب شد فقط روز بعد حال خواهرم خوب نشد که باز بردنش دکتر مامانم هر چقدر اصرار کرد صدای تو هم خروسی شده بیا قبول نکردم و نرفتم خواهرم رو برد و بهش آمپول زدن که وقتی اومد گریه می کرد که آبجی بهم آمپول زدن خلاصه من پوست کلفت با تخم ریحان و آب نمک و ۰۰۰خوبشدم😂😂😂😂😂
پ ن :ببخشید زیاد راجب آمپول نبود چون برای تغیر که خیلی وقت هست مدرسه تعطیله نوشتم
پ ن :ببخشید زود به زود خاطره میزارم
پ ن :ببخشید خیلی طولانی شد
پ ن کلا برای چیزی که به نظرتون خوب نبود ببخشید 😂😂😂😂
پ ن : من محبت های اون معلمم هیچ وقت از یادم نمیره چون بعدا فهمیدم چون اول سال بود برای این اینجوری می کرد حساب ببریم 😂😂😂😂
پ ن:هنوز هم استرس و ترس همراه بنده هست 😅😅😅
پ ن :لطفا هر کس خاطره رو خوند نظرش رو بنویسه ممنون میشم
پ ن :بازم تشکر میکنم از محدثه ی عزیز که باعث شدن باز من خاطره بنوسم
پن:خیلی دوستت دارم
پ ن :ببخشید چشم ها ی خوشگلتون رو خسته کردم
پ ن :نتیجه میگیریم به حس ششم احترام بزاریم😂😂