سلام دوستان خوب هستید ؟ من مرضیه هستم البته الان با نام انگلیسی اومدم چون مشابه اسم من در وب بود... میدونید که الان ۳۷ سالمه و مهندس عمران هستم . همسرم مهران مهندس و مدرس دانشگاه هست و دخترم کیانا هم ۱۱ ساله شده ...
بریم سراغ خاطره من : حدود یک ماه پیش کیانا یک روز صبح با بی حالی بیدار شد و گفت که دیشب اصلا خوابم نبرده و دل درد و سردرد شدید دارم تب و لرز هم دارم . من خیلی نگرانش شدم چون با تب بر تبش قطع نمیشد و ببخشید حالش هم به هم میخورد . گلوش هم درد گرفته بود . با مهران تماس گرفتم تا به پسر عمه اش علی آقا که پزشکه تماس بگیره و در مورد علائم کیانا بهشون بگه . مهران باهام تماس گرفت و گفت که علی میگه اینها علائم کرونا در کودکان هست و بهتره کیانارو ببرید تا تست بده . واقعا وحشت کردم چون اصلا کیانا از خونه بیرون نمیره و کلاسهاش هم کلا مجازی هست . بردیمش بیمارستان و اونجا به مرکزی که تست کرونا میگرفتن معرفی شدیم و متاسفانه تست کیانا مثبت بود . البته احتیاج به بستری نبود و پزشک گفتن که تا اومدن جواب تست در منزل بمونه و اکثر بچه ها قبل از یک هفته علائمشون بهتر میشه و جای نگرانی نیست.
روزهای اول خیلی سخت و پراز استرس بود و کیانا هم از شنیدن اسم کرونا وحشت کرده بود و گریه میکرد. ولی خدارو شکر با تمام سختی ها بعد از ۴ روز علائمش روبه بهبودی رفت . اما من بعد از یک هفته با گلودرد شدید مواجه شدم . اصلا نمیتونستم حتی مایعات را به راحتی بخورم . بدن درد و تب و سردرد هم بهش اضافه شده بود . میخواستم به خودم امیدواری بدم که من کرونا ندارم و حتما آب سرد خیلی خوردم و گلوم تحریک شده . اما فردای اون روز دیگه از بدن درد تکون نمیتونستم بخورم و نفس تنگی هم داشتم و حس بویاییم هم درست نبود . با مهران تماس گرفتم که خیلی حالم بده و تبم اصلا کم نمیشه بیا خونه . مهران اومد و بردم بیمارستان اونجا پزشک من را معاینه کرد و تست کرونا و اسکن ریه نوشت . بهم سرم وصل کردند و آمپول تب بر و مسکن برای بدن دردم ریختن داخل سرم . و اکسیژن خون را اندازه گرفتن که خدارو شکر در حد خوبی بود . توصیه کردن که برم خونه و اونجا خودم را قرنطینه کنم . چون وضعیت بیمارستان اصلا مطلوب نبود و پر از بیمار کرونایی بود . اومدم خونه و بعد از اسکن ریه و دیدن نتیجه توسط متخصص عفونی و تایید ایشون که مقداری ریه های من درگیر شده اما جای نگرانی فعلا نیست برام دارو تجویز شد . متاسفانه داخل داروها آمپول نوروبیون هم بود که باید هفته ای دوتا میزدم.
وقتی اومدیم خونه گرفتم خوابیدم . چون دو شب بود که درست نخوابیده بودم. مهران هم برگشته بود سرکار .من و کیانا تنها خونه بودیم . کیانا هم نگران من بود و به مهران گفته بود که زود برگرده خونه . مهران شب اومد و من هنوز درست بعد از ۲ روز یه بشقاب غذا نخورده بودم . با کیانا با هم برام سوپ درست کرده بودن و آب هویج گرفته بودند . مهران بیدارم کرد و گفت این آب هویج بخور و بیا کمی سوپ بخور . گفتم نمیتونم اصلا چیزی بخورم . گفت: دکتر گفته حتما کم کم غذا و مایعات بخوری که بیماری بدتر نشه . به زور آب میوه را خوردم و وقتی سوپ دیدم پرسیدم اینو کی درست کرده ؟ گفت من و کیانا با هم . البته میدونی که من اصلا تخصص آشپزی ندارم ولی فکر کنم قابل خوردن باشه😅. کمی ازش خوردم گرچه مزه اش زیاد متوجه نمیشددم ولی درکل بد نبود . آخر شب مهران گفت بخواب تا آمپولتو بزنم که بهتر بشی. گفتم مهران به نظرت واجبه آمپول بزنم؟ گفت : نظر خودتونه خانم دکتر🤔گفتم باشه مسخره کن آقا😐مهران خندید گفت آخه فکر نکنم این مدت تخصصی تو پزشکی گرفته باشی که من بی خبر باشم . منم ترجیح دادم باهاش بحث نکنم و آماده شدم .
گفتم مهران نمیشد به جای دوره های هلال احمر یه دوره جذاب آشپزی میرفتی دست پختت بهتر میشد؟😄گفت: بهش فکر میکنم در اولین فرصت بتونم حتما. پنبه کشید بدنم یه کم لرزید .گفت ای بابا اینم ترس داره دیگه؟گفتم نترسیدم فقط سردم شد نگام کرد گفت میدونم😊😊. نیدل که وارد کرد یه کم بدنم سفت شد گفت شل کن تا تزریقش کنم . منم یه کم پامو شل کردم وقتی شروع کرد به تزریق دردش اذیتم میکرد اما غرورم اجازه نمیداد صدام دربیاد . تا تمام شد گفت آفرین چه خانم ساکتی 😁بهش یه نگاه معنی دار انداختم گفتم فکر کنم آخر ماه حساب کتابای کارهارو میخوای جمع بندی کنی😏😏گفت عیبی نداره خانمم حسابداریش خوبه . گفتم صددرصداما کاری برات انجام نمیدم .😅
روزهای اول بیماری خیلی سخت بود . چون فقط من و مهران و کیانا خونه بودم . البته بگم مهران تست داد و در بدنش آنتی بادی بود و انگار بیماری را گرفته بود و علائم شدیدی نداشته و خودش متوجه نشده بود. ولی خیلی کمتر بیرون میرفت وقتی من بیمار بودم و اصلا داخل بانک و ادارات و جاهای شلوغ نمیرفت و سر ساختمان هم با فاصله زیاد از کارگرها می ایستاد که کسی خدای نکرده درگیر بیماری نشه .ما همیشه از ماسک استفاده میکردیم از همون اولین روزهای شروع کرونا . منم با نفس تنگی های شبانه کنار اومده بودم و سرفه هارو تحمل میکردم البته به سختی چون شبها نمیشد سر روی بالش بذاری و بخوابی . الان بعد از ۱۲ روز خداروشکر بهترم و هنوز هم داخل خونه قرنطینه هستم . آمپولهارو هم تا آخرینش با محبتهای بی دریغ مهران تزریق کردم😂😆
الهی که همگی سالم و تندرست و موفق باشید . مرسی که خاطره هامو میخونید و برام نظراتتون را میذارید .
برای کنکوریهای عزیزمون هم آرزوی بهترینهارو دارم . امیدوارم موفق باشید🌹
دوستتون دارم . مرضیه ۹۹/۵/۲۵