سلام ندا هستم و این سومین خاطره من هست
تا نیمه تایپ کردم و وقت نشد ادامه اش رو بنویسم از ادمین عزیز عذر می خوام که یه بار نیمه فرستادم و دوباره می فرستم
ما مرداد ماه عقد کردیم و اربعین حدود 3 ماه بعد از عقد ما بود که خانوادگی تصمیم گرفتیم بریم حدودا یک اتوبوس می شدیم از ایران راه افتادیم به قول خالم هیچ کس ایران نبود اگر اتفاقی برامون افتاد بتونه کاری بکنه. خلاصه بگذریم از اتفاق هایی که توی مسیر افتاد و آمپول پررو توی مسیر نصیب بعضی ها شد. بعدا میام اونا رو هم تعریف می کنم. من و محمد تا وادی السلام با مامانم اینا بودیم و بعد ازشون جدا شدیم اونا یه روز زودتر از ما برگشتن ایران و چون دخترعموم همراهشون بود سریع رفتن شیراز ولی ما رفتیم خونه ی مادربزرگ همسرم که خوزستان زندگی می کنن تا اونجا حال من خوب بود ولی محمد یواش یواش داشت علائم بیماری نشون می داد رسیدیم و خوابیدیم خوابیدیم که چه عرض کنم بیهوش شدیم وقتی هم بیدار شدیم اول رفتیم قبرستون و فاتحه ای برای پدرشوهرم و بقیه رفتگان دادیم که عمشون زنگ زد و کلی قسم و آیه که من پیرم و نتونستم برم کربلا شما که زائر بودید باید بیاید خونه ی من هرچی گفتیم ما حالمون خوب نیست قبول نکرد (بعد از بیدار شدن از خواب اولین علائم منم خودشون نشون دادن) رفتیم اونجا و سه تا عمه اش بودن شروع کردن به قلیون کشیدن منم که می دونید ریه های حساسی دارم بوی دود قلیون اذیتم می کرد ولی روم نمی شد چیزی بهشون بگم فقط به محمد می گفتم بلند شو بریم که اونم می گفت زشته به خاطر ما مهمونی گرفتن و تکون نمی خورد من اونجا اشهد خودم خوندم برگشتیم از روستایی که رفته بودیم برای زیارت اهل قبور به سمت شهر و توی هوای باز حالم بهتر شد که محمد شروع کرد از خوبی های باباش تعریف کردن بچه ها شاید باورتون نشه من پدرشوهرم ندیدم و حدود یک سال قبل از عقد ما فوت شدن (من به سبب دوستی با خواهرشوهرم توی بعضی مراسم ها شرکت کردم ولی خب زیاد نمی شناختمشون) ولی مثل پدر خودم دوستشون دارم و قبرستون که می ریم از ته دل گریم می گیره و توی مناسب ها دلم براشون تنگ می شه روز عروسی مون هم هر دو ورودی تالار برای نبودنشون گریه کردیم ببخشید از موضوع پرت شدم همین طوری که محمد تعریف می کرد حس می کردم سنگ سنگین دارن می زارن روی ریم و حالم بدتر می شه رسیدیم شهر و رفتیم بیمارستان دکتر بعد از معاینه گفت خسته هستی گفتم بله از سفر اربعین میام بعد گفتن چیزی شده ناراحتی محمد گفت نه اتفاقی نیوفتاده و دکتر سری تکون داد و گفت به نظر میاد تحت فشار عصبی بودن (همون خاطرات توی راه) نسخه پیچیدن و اومدیم بیرون نسخه نگاه کردم دیدم با دوتا آمپول شروع می شه (فکر می کنم همه ی مردم جهان نسخه خوانی بلد باشن و اگر دوست دارید از این به بعد پایان هر خاطره یه بخشی ازش توضیح می دم) از محمد اصرار که بشین برم بگیرم بیام از من انکار و عین جوجه اردک پشت سرش راه افتادم و توی راه قسم و آیه که بریم خونه خودت بزن حس اطمینان به همسرم داشتم ولی محمد قبول نمی کرد و می گفت اونجا مهمون زیاد هست و نمی شه بزن بریم که من مجبور کرد همون جا بزنم برگشتیم و فیش گرفت رفتیم داخل توی اورژانس من راضی نمی شدم تنها برم پشت پرده پرستاری که اونجا بود به همسرم گفت اورژانس شلوغ هست هر وقت راضی شد بگید من و محمد مرده بودیم از خنده اخه کسی که اورژانس شلوغ بیمارستان نمازی دیده نمی تونه نخنده وقتی کلا توی اورژانس دوتا مریض هستن که تزریق دارن و بگن اونجا اورژانس شلوغی هست رفتم دراز کشیدم همون پرستاری که گفته بود اورژانس شلوغ هست اومد هردو رو یه سمت و در سرعت برق تزریق کرد و رفت منم بلند شدم و تا خونه به شلوغی اورژانس خندیدیم فک کنم بنده خدا رو می آوردیم اینجا سکته می کرد. ولی این تازه شروع ماجرا بود و انگاری اون دود لعنتی نمی خواست از ریه های من بره بیرون. وقتی رسیدیم از فامیل دور همسرم چند نفری اومده بودن اونجا و محمد به من گفت یکی از پسرا خیلی آدم خوبی نیست و ازش دور باش که من زدم زیر خنده ولی بلند خندیدن همانا و به سرفه افتادن همانا از توی داروهای مادربزرگش اسپری سالبوتامول برداشتم (جز تجویز پزشک نبود ولی اون موقع واقعا راه دیگه ای به فکرم نرسید داشتم خفه می شدم و من سابقه استفاده دارم لطفا هر کس از فردا سرفه کرد خودش نره بگیره) چند پاف زدم تا آروم شدم ترجیح دادم تا دوباره شروع نشده برم بخوابم و وقتی بیدار شدم بهتر بودم تا چند روز هم سرفه ها که حاصل مریضی سفر و ادامه ماجرا ها بود همراهم بود
کاش این کرونای لعنتی می رفت تا امسال هم این سفر فوق العاده قسمتون می شد
دوستون دارم خدا نگه دار
لطفا نظرتون درباره نوشته ها بهم بگید تا بتونم بهتر از قبل بنویسم