سلام دوستان من اسمم سکینه هست ۲۵ سالمه و سه هفته هست نامزد کردم و نامزدم هم تو کارخانه سنگ بری کار میکنه من خودم طراحی دوخت خوندم تو دانشگاه بریم برا خاطره من همیشه خدا خسته ام و بی انرزی روز ی که قرار بود بریم ازمایش خون نامزدم که اسمش احمد هست گفت چرا انقدر رنگت پریده نکنه ترسیدی با خجالت گفتم ن فقط ضعف دارم احمد گفت بزار آزمایش و بدیم میبرمت جایی صبحانه بخوریم حالت درست میشه همون موقع صدا مون زدند و من با چه سختی آزمایش رو انجام دادم داشتیم از آزمایشگاه میومدیم بیرون که ی آقای پرستاری صدا مون زدن با دلهره برگشتیم که گفتن دکتر آزمایشگاه کارمون دارن و ما رو راهنمایی کردن بعد از سلام و احوالپرسی و خسته نباشید و تبریک گفتن خانم شما به نظر من کم خونی دارین و بهتر ی آزمایش بدین چون این آزمایش فقط گروه خونی رو مشخص میکنه از من انگار و از نامزدم اصرار دیگه تسلیم شدم و باز عملیات خون گیری شروع شد اشک تو چشمام حلقه زده بود خلاصه بعد از اتمام کارمون رفتیم رستوران و ی صبحانه خوردیم و برگشتیم خونه ۲ روز بعد که نامزدم جواب آزمایش رو گرفته بود مشخص شد من کمبود فقر آهن دارم خیلی ناراحت بودم نامزدم یکم باهام حرف زد و گفت چیزی که نشده میریم دکتر برات دارو میده ی مدت اگه سر وقت و منظم استفاده کنی حله بیشتر خانمها کپ خونی رو دارن به خاطر مشکلات ماهیانه اشون یکم آروم شدم و قرار بود عصر بریم دکتر و آزمایش رو نشون بدیم از زمانی که وارد مطب شدیم قلبم تند میزد و یخ کرده بودم خیلی استرس گرفته بودم دو نفر جلو ی ما بودن بعد که نوبت من شد احمد دستم و گرفت و گفت پاشو عزیزم آنقدر نگران نباش ی چشمکی بهم زد وجودش آرامش بخش بود برام دکتر آزمایش رو دید چند تا سوال پرسید یکم چشمام رو نگاه کرد ناخنهام رو و تایید کرد خیلی کم خونیم شدیده و گفت چرا تا الان مراجعه به پزشک نکردم دفتر چه رو از نامزدم گرفت و ی خط نوشت سرش و بلند کرد و گفت با تزریقی که مشکلی نداری تا اسم تزریق اومد مثل فشنگ بلند شدم گفتم چرا چرا مشکل دارم هر دوشون از واکنش من خندشون گرفته بود ولی دکتر یکم جدی شد و گفت اما باید یک کوچولو تحمل کنی و چند تایی تزریق کنی هنوز حرفش تمام نشده بود که با حالت بغض و اعتراض مظلوم گفتم ن خواهش میکنم ننویسید احمد که تا اون موقع سکوت کرده بود یکم بهم اخم کرد و گفت عروس خانم هر تجویزی دکتر بگن انجام میدیم شما که نمیخوایی عقدمون عقب بیوفته دکتر تا شنید عروس و داماد هستیم تبریک گفت و بعدش رو به من گرد و گفت چند تا امپول بزنید که یکم از این حال بیایین بیرون براتون کپسول اهن هم نوشتم که زیاد اذیت نشین هیچی نمیتونستم بگم همون جور ایستاده بودم کنار صندلی و بغض کرده بودم دکتر نسخه رو مهر کرد و گفت انشاالله بهتر باشین و خدا حافظی کردیم و اومدیم بیرون تا در اتاق دکتر رو بستیم نق زدنهای من شروع شد که امپول نزنم و اینا احمد اصلا به حرفام توجه نمیکرد و همچنان اخم داست دارو ها رو گرفت و گفت بیا بریم بزن که راحت بشی هر چی گفتم من نمیزنم راضی نشد می گفتم امپولا چیه میگفت نمی دونم حالا هر چی هست دکتر لازم دونسته که تجویز کرده فقط گفت کپسول هماتینیک و مفنامیک اسید برلت نوشته باید هر روز بخوری گفتم تعداد امپولا چند تاست که کلافه گفت نمی دونم هر چی باشه شما باید بزنی مفهومه احمد رو آنقدر عصبی و بد اخلاق ندیده بودم منم دلگیر شدم و حرفی دیگه نزدم تا رسیدیم به در تزریقات خواهران دارو ها رو داد دست پرستار و به من گفت برو اتاق درلز بکش تا پرستار بیاد تزریقات خلوت بود تا حدودی از ترس تکون نمیخوردم من زیاد دکتر نمیرم و امپول نزدم و هر وقت دکتر تجویز کرده پیچوندم و با دارو های خانگی حلش کردم احمد ایستاده بود جلوی تزریقات گفت سکینه جان برو درلز بکش دیگه گفتم ن احمد من میترسم ی خنده کم جون زد گفت نترس عزیزم چیزی که نیست درد نمیاد گفتم چند تاست یکم ترم تر شده بود گفت الان ۲تا میزنی چند تا تقویتی عزیزم درد نداره که نترس آروم باش دستم رو گرفت برو داخل و نشوند رو تخت پرستار داشت امپولا رو آماده میکرد گفت خانم کجایین پس زود باش کار دارم احمد گفت بخواب عزیزم نترس درد نداره با گریه دراز کشیدم که احمد خواست شلوارم رو بیاره پایین که خودم دستم رو آوردم و گفتم احمد ن گفت باشه عزیزم خودت آماده بشو پرستار اومد بالا سرم کمکم داد بیشتر کشید پایین گفت چرا انقدر میلرزی دختر نترس زیاد درد نداره گفت پاتو اصلا سفت نکن نفس عمیق هم بکش ی بسم الله گفت و سوزن و زد یکم سوخت بعد درد نداشت خیلی فقط اخرش ی ای کوچیک گفتم که سوزن و در آورد و به احمد گفت یکم براش ماساژ بده احمد گفت دیدی درد نداشت دختر خوب اون یکی هم مثل این خیلی زود تموم میشه فقط سفت نکن باشه عزیزم با سر تایید کردم و گفتم باشه یکم ترسم ریخته بود تو دلم گفتم بعدی هم زیاد درد نداره اروم تر شده بودم پرستار سریع اون طرف داد پایین و امپول و لز پهلو زد زد مردم از دردش قابل تحمل نبود اشکام گلوله می ریخت پایین ی تکون بد خوردم و گفتم آخ آخ احمد پاام احمد سریع پام و گرفت و گفت هیسسس تکون نده پاتو عه پرستار مدام میگفت سفت نکن دختر سوزن گیر میکنه هاا دوستان پام خیلی درد گرفته بود ن میتونستم داد بزنم ن گریه کنم فقط بی جون ای ای کردم که احمد گفت جون دلم میدونم دردت گرفته یکم تحمل کنی تماما باشه عزیزم پرستار سریعتر تزریق کرد که با داد بلند گفتم ایییی ترو خدداا درش بیارین پرستار گفت باشه باشه تموم شد نفس بکش درش بیارم نمیتونستم و نفسم گرفته بود پرستار سوزن و کشید بیرون که بیشتر سوخت اصلا دردش کم نشده بود و من با قدرت بیشتر گریه کردم احمد تمام شد گریه نکن الان دردت اروم میشه پرستار گفت یکم بخواب بعد اروم اگه سرگیجه نداشتی بلند شو من گریه ام گرفته بود احمد بعد ۲ یا ۳ دقیقه ماساژ دادن پام گفت بهتری میتونی بشینی با سر گفتم خوبم و نیستم یکم درد داشتم اما چیزی نگفتم میدونستم احمد هم ناراحت نخواستم بیشتر اذیتش کنم اروم اروم دستم گرفت تا رسیدیم به ماشین صندلی رو خواباند و گفت راحت باش رفت در ی سوپر چند تا از میده و شکلات گرفته بود گفت بخور یکم آروم بشی خیلی گریه کردی دختر تمام آب بدنت سد اشک بالاخره اون روز گذشت و من یکم حالم بهتر شد و خیلی مختصر عقد کردیم اونم فقط با حضور خانوادهامون من هنوز هم از همون امپولا دارم اما از احمد خواهش کردم که نزنم و اونم فعلا بیخیالش شده و من فقط کپسول ها رو میخورم ممنون که حوصله کردین و خاطره منو خوندین من اولین باره خاطره میزارم انشااله که خوشتون بیاد ا که هم دوست داشتید برام کامنت بزارید در اولین فرصت میخونم مراقب خودتون باشین خدا نگهدار