قبل از شروع خاطره بگم دوستانی که نمیخونین اشکالی نداره 😅😅🌷ولی لطفا قبل اینکه رد کنین بزنین خاطره بعدی لطفا برین به سوالای پی نوشت جواب بدین خیلی ممنون و مچکر🖤خبببب سلاااااام به همه عزیزان چطورین خوبین؟😁ریحانم که امیدوارم یادتون باشه....یه غیبت تقریبا طولانی داشتم که بابتش معذرت میخوام عزیزان....😅🌷بخاطر همین غیب یه معرفی دوباره میکنم خودمو که یادتون بیاد😁
ریحانم 15 سالمه اهل تهرانم و یه برادر به اسم رایان دارم که پزشکه....حالاااا از این بحث ها بگذریم و برسیم به خاطره عجیب و غریب من که ماله دوره ایه که ابله مرغون گرفتم😂😑🤦‍♀
خب ماجرا از اینجا شروع شد که ما وقتی از شمال برگشتیم(رجوع شود به خاطره اول😅🤦‍♀)من تو راه برگشت یه سر درد ریز گرفتم که خب بی توجهی کردم و......خلاصه سرتون رو درد نیارم اقا ما اومدیم و شنبه ای که بالاخره مدرسه ها باز شد رفتیم مدرسه😂🤦‍♀اونجا هم یه حالت کسل بودن داشتم اما گفتم بخاطر بد خواب بودن و ایناس....فردا صبح پاشدم دوباره برم مدرسه که دوباره سر درد اومد سراغم اما به شدت ضعیف اما خب ما اون روز یه امتحان علوم داشتیم🙄🙈منم بسی تو این درس تنبلم بنابراین تصمیم گرفتم که سردرد رو بهونه کنم و مدرسه رو به قولی بپیچونم.....رایان هم بخاطر چند روزی که رفته بودیم شمال و شیفت هاش رو با دوستاش جابه جا کرده بود الان جای اونا وایساده بودو قرار بود شبم دیر بیاد....منم رفتم به مامانم گفتم که اره مامان جونم برات بگه سرم داره میترکه الان برم مدرسه هیچی نمیفهمم.....مامانمم بنده خدا خودش باید زودتر میرفت وگرنه به مدرسه خودش دیر میرسید گفت باشه نرو ولی به شرطی که رایان شب معاینت کنه منم که مطمئن بودم تا شب بهتر میشم خیلی راحت قبول کردم......رفتم گرفتم خوابیدم دیگه فکر کنم نه،نه و نیم پاشدم.....سردردم کلا محو شده بود و عالی بودم خلاصه.....نشستم یکم کارتون و فیلم دیدم ساعت شد دوازده .....دوباره سردرد و بدن درد اومد سراغم اما با این تفاوت که این دفعه حس میکردم فشارمم پایینه.....رفتم رو تخت و زیر لاحاف که یکم بهتر شدم اما اصلا حس اینکه از روی تخت بلند شم رو نداشتم.......خلاصه همونطور خواب و بیدار تا چهار گذروندم....تو این بین فقط پاشدم یکم اب خوردم و با عرض پوزش یک بار هم بالا اوردم.....دیگه واقعا کلافه شده بودم چون حالم ده برابر از صبح بدتر بود....قشنگ حس میکردم بدنم شده کوره اتیش و دارم اب میشم....مامانمم تو همون حوالی اومد و وقتی من و تو اون حال دید کاملا تعجب تو صورتش مشهود بود......با کلی سوال اومد بالای سرم و دمای بدنم رو گرفت که تا حدی تب داشتم اما بیشتر بدن درد و افت فشار کلافم کرده بود .....مامانم هم به رایان زنگ زد که رایان گفت واقعا سرش شلوغه و ما بریم اونجا.....اما متاسفانه بیمارستانی که رایان توش کار میکنه تقریبا از خونه دوره و من واقعا تحمل این همه راه اونم با ماشین که هعی تکون میخورد همراه استخوان های دردناکم نداشتم بخاطر همین به اصرار من به درمانگاه نزدیک خونمون مراجع کردیم که تا نوبت بگیریم و از پله های درمانگاه بالا بریم و منتظر نوبت شیم واقعااااا من جونم در اومد.....یعنی وقتی رو صندلی مقابل خانوم دکتر نشستم عملا داشتم غش میکردم....(من دیروزش متوجه یه جوش عجیب غریب رو شکمم شده بودم اما خب توجه نکردم🤦‍♀و بعد از قضایای پیش اومده معلوم شد جوش نبوده😂😑)خلاصه اون بنده خدا شروع کرد معاینه کردن من منم که فقط و فقط همونطور که میگفتم نقش جسد رو بازی میکردم😑🤦‍♀😂😂خلاصه ایشونم گفتن که فشارت به شدت پایینه و یه سرم مینویسم و احتمالا یه سرماخوردگی سادس و نگران نباش(و از قیافش هم معلوم بود که حس میکرد من دارم فیلم بازی میکنم😂😑خو هیچ عفونتی پیدا نکرده بود اما من واقعا داشتم میمردم که حالا اصلا بماند)
دیگه با یه بدبختی دوباره اون پله های مضخرف رو طی کردم و طبقه پایین رو صندلی منتظر نشستم تا مامانم بره دارو هارو بگیره و بیاره...مامانم که اومد سریع نوبت گرفت و بهم کمک کرد تا وارد اتاق تزریقات بشم....اونجا هم که نمیدونم چه خبر بود بازار شام بود یا اتاق تزریقات😑با بدبختی یه تخت خالی پیدا کردیم و منتظر موندیم تا یه پرستار بیاد....وقتی اومد بدلیل کوچیک بودن اون فضا مادر گرام مارو تنهاگذاشتن😂ایشونم گفتن که دخترم برگرد اول اینو تزریق کنم برات بعد سرم رو وصل کنم....منم اول رفتم تو شک و گفتم چیرو که گفتن یه امپول  عضلانی داری منم که اصلا نای مخالفت نداشتم با بدبختی برگشتم و اماده شدم اما مثل هر دفعه که پنبه سرد به پام خورد ناخوداگاه تکون خوردم که ایشون هم گفتن اروم باش نفس عمیق بکش که انجام دادم و ایشونم سریع انجام دادن کارشون رو تموم شد و رفت و من واقعا هیچی نفهمیدم حالا نمیدونم دستشون سبک بود یا چی اما تجربه خوبی برای منه ترسو بود😅دوباره به حالت اول برگشتم و استینم رو دادم بالا ایشونم شروع کردن دنبال رگ گشتن که خداروشکر بار دوم رگ رو پیدا کردن و این بخش هم به پایان رسید.....👌😂بعد وصل کردن گفتن احتمالا تا بیست دقیقه دیگه تموم میشه این زنگ کوچیکه رو بزن و رفتن...بعد رفتن ایشونم مامانم اومد و همونجا وایساد تا سرم تموم شه....منم که یکم داشت حالم بهتر میشد تازه نگاهم به سر و وضم افتاد😂😑از مانتو و شلوارم که بگذریم عاشق جورابم شدم یه جوراب با طرح هندونه پام بود که فقط برا شب یلدا خریده بودم اما خب مثل اینکه قسمت بوده اون شب هم بپوشمش😂😑بعد تموم شدن سرم به دلیل شلوغ بودن تزریقات تقریبا یه ده دقیقه بیشتر اون سوزن مضخرف تو دستم بود که اونم تموم شد ولی😅
دیگه ما اومدیم خونه که میشه گفت ساعت شیش شده بود اما با اینکه من از صبح چیزی نخورده بودم بازم اصلا میل نداشتم برای همین به تختم برگشتم و دوباره بیحال پخشش شدم😑🤦‍♀همینجوری تا ده شب گذشت که رایان اومد و با منه همچنان بیحال روبه رو شد.....خواست معاینم کنه که بخاطر بیحالی شدیدم و مطمئن بودن از اینکه دارو هام رو درست استفاده کردم بیخیال شد.....خداروشکر فردا رو برام استراحت نوشته بودن خانوم دکتر عزیز😅و در اون حین من رفته رفته خوب و بدتر شدم😑😐برا چی میگم خوب و بدتر؟چونکه یهو حس میکردم خوبم و هیچیم نیس و دقیقا یه دقیقه بعد همین حس جوری حالم بد میشد که حتی دستمم با بدبختی تکون میدادم.....بدن درد شدید و سردرد از همش بدتر بود....قشنگ حس میکردم یه کامیون از روم رد شده و کلا نابودم..... خلاصه دیگه فردا شده بود و من تغییر انچنانی نکرده بودم و تقریبا مطمئنم که از دیروزش چیزی نخورده بودم جز یکم میوه😑🤦‍♀شب ساعت ده بود که حالم نسبتا خوب بود برای همین بیرون اومدم تا لااقل بشینم سریال ببینم اقا من نشستم پا سریال تا وسطاش داشت خوب پیش میرفت که من شروع کردم ور رفتن با موهام(عادت رو مخیه😑🤦‍♀)داشتم همینطور بازی بازی میکردم که متوجه یه جوش پشت گوشم شدم یهو یاد جوش چندروز پیشم افتادم....رفتم به مامانم گفتم :
مامان 

گفتم:
مامان چیزه یچیز بگم....؟

مادره عزیز هم که غرق در سریال با حواس پرتی جواب داد:
چیه؟

که اروم گفتم:
مامان فک کنم ابله مرغون گرفتم

جوری سرش چرخید سمتم که حس کردم چند تا از مهره ها در اون بین جابه جا شد😂😅یه چند لحظه نگام کرد و یهو جیغ کشید چییییییی
منم برای اینکه گوشام رو دوست داشتم و خب کلا دنبال یه راه حلی هم بودم پشت گوشم رو و روی شیکمم رو نشون دادم که کاشف به عمل اومد علاوه بر پشت گوشم پشت گردنمم چندتا دونه هست🤦‍♀
خلاصه وایسادیم تا رایان بیاد اون بنده خدا هم با خستگی اومد منم معاینه کرد و گفت اره ابله مرغونه😩یعنی خانوادگی قیافمون دیدن داشت موقع شنیدن این خبر زیبا😂😑و جذاب تر از اون دیدن صورت اعضای خانواده صبح فرداش بود که من واقعا به یه هیولا تبدیل شدم😑کل صورتم دون دون باد کرده کل دست و پاهام پر لک اصلا خودم خودم و دیدم ترسیدم😂اخه یکی نیس بگه مریضی عزیز اول امتحانا پاشدی اومدی چی بگی😐و دقیقا از چند روز بعدشم که امتحانای ترم اولم شروع شد.....
بعله این بود ماجرای ما😑🤦‍♀
پ.ن:خیلی خیلی دوستون دارم اگه جواب کامنتارو نمیدم بخاطر این نیست که ندیدم اتفاقا دیدم و خیلیم خوشحال شدم😍🖤اما متاسفانه همونطور که قبلا گفتم بلاگفا به من کدی نمیده که نظر بزارم جانان ها🥺
پ.ن:از همینجا از دکتر های وب هم یه تشکر ویژه میکنم که تو این گرما اون لباسای گرم رو تنشون میکنن تا جون مردم رو نجات بدن🖤🌷بدونین که این لطفتون تا ابد تو ذهن همه ی مردم دنیا موندگاره🖤
پ.ن:خب میرسیم به سوالای من😅سوال اول و مهم🤦‍♀دوستان من به شغل معماری(طراحی در واقع یعنی یه چیزی شبیه طراحی داخلی) جدیدا علاقه پیدا کردم و با توجه به اینکه امسال تایین رشته دارم این شغل رو برای ایندم انتخاب کردم اما برای رفتن به این شغل دو تا رشته وجود داره یکی هنر و یکی ریاضی من واقعا نمیدونم از کدومشون باید وارد شم😑🤦‍♀بخاطر شرایط کرونا هم مدارس تعطیله پس مشاوراهم نیستن😑🤦‍♀میخواستم بدونم عزیزانی که این شغل و دارن میتونن من و یکم راهنمایی کنن چون واقعا گیج شدم خیلی خیلی ممنون از همین الان🌷
و سوال دوم😑😅دوستان کسی جایی و میشناسه که کتاب های ترک(استانبولی)زبان اصلی بفروشه😑حالا چه انلاین چه به صورت مغازه من دربه در دنبال یه کتاب زبان اصلی ترکم اگه کسی تونست تو این مورد هم کمکم کنه ممنون میشم🌷
پ.ن:اهم اهم از این مسائل جدی بگذریم😂😑تو قرنطینه چه میکنین😂
منکه بیست چهارساعته سریال میبینم😑🤦‍♀واقعا کم مونده که کور شم و احتمالا تا چند وقت دیگه که کور شدم میگم یکی از اشنایان بیاد بهتون بگه😂
و خلاصه کتابه ایندفعه😁خب من تو این چند وقت خیلی کتاب خوندم و میخوام یه کتابی رو پیشنهاد کنم که فیلمشم هست برای دوستداران فیلم😁
خلاصه:
دایانا بیشاپ دختری که دارای قدرت های ماورالطبیعه هستش اما به دلایل شخصی خودش از این قدرت ها متنفره و نمیخواد بهشون متکی باشه به کتابی بر میخوره که صد و خورده ای ساله که افراد زیادی دنبالشن اما به دلایلی این کتاب فقط و فقط خودشو به دایانا نشون میده اما دایانا سریعا اون کتاب رو پس میزنه و سعی میکنه جوری رفتار کنه انگار که این اتفاق نیوفتاده.....ولی دیگه کار از کار گذشته و موجودات زیادی دنبال اینن که دایانا رو به سمت خودشون بیارن در این بین دایانا با کسی اشنا میشه که تمام قوانین و کائنات معتقدن این دو باید از هم دور بمونن متیو دوکلیرمونت یه خون آشام.....
کتابه:کشف جادوگران
نوشته:دبوراهارکنس
فیلم:a discavery of witches
به شدت خفنه و پیشنهادش میکنم😁
و اینکه Çukur her yerde
کیا فهمیدن😈
همین دیگه و اینکه دوستون دارم مراقب خودتون باشین🌸