سلام سلام سلام⁦☺️⁩
امیدوارم تک تک تون در حال حاضر در بهترین اتفاقات زندگیتون در حال خوشگذرانی و لذت بردن باشید.🌺🌹
امین هستم پدرِ آروین😍🥰
خودمم نمیدونم چرا علاقه مند شدم که خاطراتم رو بنویسم اینجا⁦☺️⁩😍(البته میدونم که یک دلیلش به خاطر لطف و محبت شما عزیزانِ)🌹🌹🌹
ولی خب دلِ دیگه کاریش نمیشه کرد.🤪
خب بریم سراغ خاطره:
دوران دانشجویی مون بود(دوره ی ارشد)  که با دوستا  تصمیم گرفتیم بریم شمال یه جمع هشت نفره ی با حال من اون زمان تازه با آیدا(مادر آروین) آشنا شده بودم.
 از شب قبلش به خاطر شوقی که داشتم (چون اولین بار بود که با آیدا قرار بود برم مسافرت و به معنای واقعی کلمه عاشقش بودم و....) خوابم نبرد. صبح هم از همه زودتر اماده بودم و زنگ زدم به ایدا و رفتم دم خونشون دنبالش و بعدشم  رفتیم دنبال علی و سوگل. قرار بود که   حسام و مهرنوش و رضا و مهسا رو هم اول جاده ببینیم. (مهرنوش و مهسا خواهر هستن وسوگل دختر دایی شون و  ایدا هم دختر خالشون) چون ما کرج بودیم   و اون چهارتا از تهران قرار بود بیان (تو این جمع هشت نفره فقط من و آیدا بودیم که ازدواج نکرده بودیم و البته خانواده ها از رابطمون باخبر بودن) رسیدیم اول جاده  و دو ماشینِ رفتیم رامسر ویلای ما این که چه قدر تو راه بهمون خوش گذشت بماند...🥰😍
دیگه نزدیکای غروب بود که رسیدیم.ویلا کنار دریا بود و همیشه اونجا بهم  حس و حالِ خوبی میداد. خسته و کوفته ولی باز از شوق و هیجانِ کنارِ آیدا بودن اصلا احساس خستگی نمیکردم. بچه ها اذیتم میکردن که چی شده اینقدر پر انرژی شدی؟⁦☺️⁩(چون بیشتر اوقات آدم آرومی بودم) هیچی نگفتم حسام گفت تازه اول راهی که اینجوری خوش حال شاد و خندونی بذار یکم بگذره...⁦😂 خلاصه هر کی یه چیزی میگفت منم فقط لبخند تحویلشون میدادم...
تا شب کلی گفتیم وخندیدیم و آقایون طبق معمولِ همیشه ی مسافرت ها دست بکار شدیم و شام و آماده کردیم و خوردیم بعد از شام بچه ها گفتن بازی کنیم  حالا چه بازیی؟ بازیِ مزخرف جرات و حقیقت البته اون موقع برامون جذاب بود.
‌بالاخره به سمت همه افتاد اون بطری.به آیدا که رسید حقیقت رو انتخاب کرد سوگل باید ازش میپرسید که پرسید چه قدر امینو دوست داری که گفت به قدری دوسش دارم که اگه تمام سختی و مشکلات هم بخواد برامون پیش بیاد هیچ وقت تنهاش نذارم و تا آخرین لحظه ی عمرم کنارش باشم....(هیچ وقت اون لحظه رو یادم نمیره 😞 کاش هیچ وقت نمیزد زیر قول و قرارش...)علی گفت تو رو خدا تمومش کن حالمونو بهم زدید شما دو تا🤪 بطری رو چرخوند و افتاد سمت من و مهرنوش،جو گیر شده بودم و جرات رو انتخاب کردم و مهرنوشم گفت همین الان باید بری تو دریا حد اقل تا زیر سینه هم تو آب باشی با این که اون لحظه پشیمون شده بودم ولی خب دیگه چاره ای نبود اخرای آبان ماه بود، شب بود و هوا سرد رفتیم تو حیاط و بچه ها کنار ساحل ایستادن و من هم رفتم تو دریا، رفتم و رفتم که آیدا داد زد امین برگرد دیگه کافیه اعتنایی نکردم دقیقا تا زیر سینه تو آب بودم (دروغ چرا خیلی هم ترسیده بودم ولی خب اگه نمیرفتم خیلی ضایع بود به نظرم ،البته با تفکرات اون موقع ام) که متوجه شدم آیدا  پشتمه برگشتم گفتم عه تو چرا اومدی تو آب اونم تو این هوا😣گفت برگرد دیگه خواهشا، گفتم باشه و برگشتیم هر دوخیسِ خیس بودیم آیدا عصبانی بود و گفت تموم کنید دیگه این بازیِ  مسخره رو رضا گفت وقتی که من با این هیکلم داشتم ده دقیقه قِر میدادم بازی با حال و خوبی بود حالا مسخره شد؟ گفتم نه رضا جان هنوزم خوبه⁦☺️⁩ آیدا گفت اگه  مریض بشی چی گفتم فدای سرت...
‌رفتیم تو خونه دوش گرفتیم و لباسامونو عوض کردیم و تا صبح نشستیم به صحبت کردن و بگو و بخند و...متوجه شدم که آیدا  پتو رو دور خودش پیچیده و کنار شومینه نشسته بهش گفتم خوبی؟ گفت سرمای آب هنوز انگار از بدنم نرفته  سوگل گفت نکنه سرما خوردی😣 علی گفت یه قرص سرماخوردگی بده بهش بخوره و یکم بخوابه خوب میشه مهسا گفت من دارم تو کیفم الان میرم میارم رفت و برای من و ایدا آورد گفتم من که خوبم گفت حالا بخور ضرر که نمیکنی پیشگیری میشه، گفتم باشه😕 و هر کدوم رفتن اتاقشون که بخوابن آیدا گفت من همینجا کنار شومینه میخوابم از همه جا گرم ترِ گفتم باشه هر جور راحتی رفتم از بالا براش رخت خواب آوردم و خودمم رفتم تو اتاق خوابیدم یکم سرد بود اتاق ولی از اونجایی که کلا سرمایی نیستم اعتنایی نکردم و یه پتو کشیدم روم و خوابیدم با سر و صدای بچه ها از خواب بیدار شدم که دیدم ساعت دوازده و نیمِ سرم انگار رو تنم سنگینی میکرد و تمام بدنم درد میکرد و کوفته بود با زحمت از جام بلند شدم و رفتم پایین دیدم بچه ها تازه دارن صبحانه میخورن و ایدا نبود، گفتم آیدا کجاست گفتن  خوابه ، رفتم کنارش هنوز خواب بود صورتش سرخ شده بود دست زدم به پیشونیش با این که خودم احساس میکردم تب دارم ولی باز حس کردم که تبش از من هم بیشترِ آروم صداش کردم چشماشو باز ک

رد گفت بذار بخوابم گفتم خوبی؟ گفت نه اصلا. گفتم خب پاشو بریم درمانگاه منم خوب نیستم😞😣
‌آیدا_واقعا؟؟؟
‌من_آره😞😣
‌به زور از جاش بلند شد و گفت بریم پس.
‌فکر نمیکردم به این زودی قبول کنه وگرنه پیشنهاد شو نمیدادم چون خودم اصلا دلم نمیخواست برم دکتر 😣😞😭 لباسامونو عوض کردیم و امدیم پایین بچه ها گفتن کجا آیدا گفت نمیبینید چه حالی داریم؟ داریم میریم درمانگاه مهرنوش از جاش بلند شد و با نگرانی گفت الهی بمیرم ببخشید تو رو خدا دیشب هیچ کدوم حال درستی نداشتیم و متوجه نبودیم. گفتم ناراحتی نداره که حالا کاریه که شده حسام گفت بذار آماده بشم باهاتون بیام حالتون خوب نیست. سه تایی رفتیم و تنها جایی که پیدا کردیم که باز باشه  چون تعطیلات بود بیمارستان امام سجاد رامسر بود رفتیم داخل و نوبت گرفتیم خیلی شلوغ بود کلی نشستیم تا نوبتمون شد و رفتیم داخل اتاق دکتر آیدا گفت اول تو بشین دکتر شرح حال گرفت و معاینه کردو گفت حساسیت دارویی نداری گفتم نه و بازم هم سوال مسخره ی با آمپول که مشکلی نداری؟؟؟ مگه میشد جلوی آیدا و حسام بگم که میترسم و برام تجویز نکنید 😣😕 باز هم گفتم نه نسخه رو نوشت داد بهم و بلند شدم و آیدا نشست و همون سوالا رو از آیدا پرسید که آیدا گفت اگه میشه برام آمپول ننویسید دکتر هم گفت باشه ولی دارو هاتو حتما سر وقت بخور نسخه رو داد به آیدا و اومدیم  بیرون


داشتم تو دلم به خودم فحش میدادم که چرا  گفتم با امپول مشکلی ندارم فکر میکردم از این دکتراست که ادمو ضایع کنه به خاطر همین نگفتم بهش....😣
حسام نسخه هامونو گرفت و گفت بشینید تا داروها رو بگیرم. اومدو گفت  داروهاتونو  به دکتر هم نشون دادم، امین پاشو بریم تزریقات.آیدا گفت چندتا باید آمپول بزنه؟  گفت سه تا امروز دوتا فردا گفتم حالم خوبه قرصا رو میخورم خوب میشم حسام گفت حتما لازم بوده که برات نوشته. گفتم پس چرا برای آیدا ننوشت گفت داروهاشو بخوره کافیه (مثل بچه ها شده بودم) آیدا گفت الهی بمیرم کاش تو هم میگفتی که برات فقط قرص و شربت بنویسه ولی حالا برو آمپولاتو بزن. دیدم که اگه باز بهونه بیارم خیلی بده گفتم باشه شما برید تو ماشین من میرم میزنم و میام حسام گفت آیدا تو برو تو ماشین  من پیش امین هستم.ایدا هم رفت و با حسام رفتیم سمت تزریقات حسام فیش گرفت و پرستار گفت برو بخواب تا بیام رفتم و نشستم رو تخت حسام گفت پس چرا نشستی گفتم حالا بذار بیاد میخوابم قیافم داد میزد که ترسیدم حسام ازم پرسید امین از آمپول میترسی گفتم نه فقط یکم استرس میگیرم همین. گفت رنگ و روت پریده یکم بیشتر از یه استرس ساده است به حرفش اعتنایی نکردم پرستارِ اومد یه آقای با ابهتی بود که اگه همینجوری در حالت عادی هم میدیدمش ازش میترسیدم چه برسه به این که آمپول هم تو دستش بود و میخواست به منِ بیچاره تزریق کنه با همون لهجه ی مازندرانی گفت بخواب دیگه آقا ‌گفتم آقا تو رو خدا آروم بزن و درازکشیدم. گفت مسافرید؟ حسام گفت از تهران اومدیم گفت  اه اه چه قدر شما تهرانی ها سوسولید از یه آمپول هم میترسید حسام خندید گفت البته بلا نسبت بعضیاشون😉 گفت آخرین بار کی پنیسیلین زدی؟ گفتم تازه زدم نیازی نیست  تست کنید.😣
حسام شلوارمو اورد پایین و پرستار چند بار پنبه کشید و گفت نفس عمیق بکشه و تا من نفس نکشیده فرو کرد درد داشت اما نه اونقدری که بخوام سر و صدا کنم و درش اورد و بلافاصله همون طرف پنبه کشید و بعدی رو زد دردشو داشتم تحمل میکردم اما اخراش دیگه نتونستم و گفتم آیی تموم نشد؟ گفتم تمومِ و درش اورد. اصلا نذاشت یه لحظه نفس راحت بکشم سریع اون طرف و پنبه کشید و گفت پاتو تکون ندی. حسام گفت حواسم هست و پامو نگه داشت و آمپول رو فرو کرد که تکون بدی خوردم یهو بدنم منقبض شد حسام پامو محکم تر گرفت. پرستار گفت شل کن خودتو اینجوری بیشتر اذیت میشی داشت اشکم درمیومد و بلند گفتم آیییی گفت الان تموم میشه حسام گفت امین آروم باش تو رو خدا آبرومونو بردی گفتم به جهنم که آبروت رفت مُردَم از درد😭 که تموم شد و درش آورد  و به زبون شمالی یه چیزی گفت که متوجه نشدم اما حسام بلند خندید تو حالی نبودم که بپرسم چی گفت و بخوام جواب بدم و... 
حسام گفت بلند شو بریم از تخت اومدم پایین و رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم ایدا دید حالم خوب نیست گفت الهی بمیرم برات خیلی اذیت شدی؟ حسام گفت بیشتر از این که اذیت بشه اذیت کرد😂 گفتم ببند دهنتو اصلا حوصله ی خنده و شوخی ندارماااا حسامم فهمید خیلی عصبانیم هیچی نگفت رفتیم خونه و بچه ها نهار هم آماده کرده بودن و گفتم اشتها ندارم میرم بخوابم ایدا گفت نمیشه که نخوری الان کلی هم امپول زدی مهرنوش دوباره معذرت خواهی کرد اینبار به خاطر آمپولایی که زده بودم نگفتم اشکالی نداره و ... فقط رفتم بالا و خوابیدم تا بعد از ظهر بیدار که شدم حالم خیلی بهتر بود  و بچه ها گفتن که بریم بیرون یه دوری بزنیم و خرید کنیم و... نخواستم مسافرت بهشون بد بگذره 

به خاطر همین قبول کردم و رفتیم و شام هم تو رستوران خوردیم و اخر شب برگشتیم و  باز مثل شب گذشته گفتیم و خندیدیم و...صبح میخواستیم برگردیم کرج که قبل از این که راه بیفتیم حسام گفت بریم امپولاتو بزن بعدش بریم که هر چی گفت قبول نکردم و گفتم وقتی رسیدیم کرج میزنم  که اونم خوشبختانه پیچوندم و موفق شدم نزنم و حالمم خوب شد⁦☺️⁩
_مسافرت به یاد ماندنی بود که خیلی از اتفاقاتش رو نتونستم بنویسم چون اینجا جاش نبود خیلی خلاصه نوشتم تازه شد این.🤪 باز هم ببخشید که اینقدر طولانی شد.
_یک ماه بعد از این مسافرت منو آیدا ازدواج کردیم.⁦☺️⁩

_همیشه شعرهایی که شاملو برای آیدا گفته بود رو براش میخوندم....
کاش زندگی دکمه ی برگشت داشت...
کاش....