فاطمه سادات:
سلام خوبین...منو یادتون میاد😁خیلی وقته میخام خاطره بزارم اما نشده راستش حسام بابا شده و منم عمه😍و چون  بیشتر وقتا سرکارن من با فسقلی تو خونمون بازی میکنم😁به قول بابام همبازی پیدا شده برام😃

امیدوارم تو این دوران کرونایی سلامت باشید
و اما خاطره

یه روز که عین همیشه خواب بودم و از اونجایی که عادت دارم تا هیچ نودی نباشه تو اتاقم تو خاب ناز یهو یه چیزی خورد تو صورتم..
اینقد گیج بودم که توجه نکردم دوباره با شدت بیشتری خورد و صدای خنده ریزی😐
چشمامو نصفه وا کردم دیدم بعله فسقل عمه😍نفس خانوم داره با کف دستش میزنه تو صورتم و از حرکات من خوشش اومده و میخنده منم که از دیدنش ذوق کردم بعلش کردم چلوندمش که دوباره نق نق هاشو شروع کرد😁گفتم هیس کوچولو چند وقته اینجا نبودی مجبورم😁خلاصه کلی بازی کردم باهاش و مراقبش بودم تا شب.
نفس خابوندم رو تخت خودم کنار خابیدم.با لینکه رو جفتمون پتو بود ولی بازم سرد بود...
نمیدونم چرا توی وسط تابستون یهو باید اینقد هوا سرد شه😐البته اون روز خونه بابا بزرگم بودم ایشونم توی طرقبه اس خونشون و یکم ارتفاع داره😀
صبح که پاشدم یکم گلوم میسوخت ..نفسم شیرشو با بی میلی میخورد و نق میزد..
خیلی ترسیدم سریع زنگ زدم به حسام و از اونجایی که اقا از وقتی کرونا شروع شده دیگه کلا کسی نمیبینتش ..دیدم الکی نگرانش نکنم گناه داره...

سریع گفنم سلام داداش😁گفت فنچول باز چی میخوای😃گفتم اگه دیگه بهت زنگ زدم😑گفت عزیزم سرم شلوغه جانم؟گفتم داداش من خیلی دلم تنگ شده😢
گفت منم همینطور عشق داداش😁
فسقلی دوم چطورع؟گفتم خوبه شیرشو خورده داله با عمش بازی میکنه😁
گفت الهی بگردمتون مراقب خودتون باشین..
منم گفتم چشم😀

زنگ زدم به مژگان😀سلام عروس😌گفت سلام بر خواهر شوهر گرام😂گفتم خوبی ؟گفت اره عزیزم تو چطوری..
دروغ مصلحتی گفتم 😁خوبم خوبمم ..کجایی؟
گفت امشب نمیام..
گعتم تو و حسام اخر کار دست خودتون میدین با این وصعتون ..
ربات که نیستین ادمین😐
گفت عزیزم به کمکمون نیاز دارن نمیشع الان که همه به ما احتیاج دارن ما ول کنیم بریم..
گفتم باشه😢
گفت نفس مامان چطوره؟گفتم مگه پیش عمش بهش بد میگذره😁
ولی مژگان از صبح یکم بیحاله و کم شیر خورده منم خیلی ترسیدم بهت زنگ زدم..

خیلی نگران شد گفت باشه خودمو میرسونم...
دوباره غذای نفسو دادم و جفتمون خابیدیم بلند که شدم دیدم نفس تو بغل مژگانه و داره معاینش میکنه..
گفتم خوبه؟گفت اره چیزیش نیست خوب میشه..
یهو زنگو زدن😐رفتم درو وا کنم دیدم حسامه😀
خوشحال شدم بعد چند وقت تا دبدمش با دوق گفتم داداشییی😀گفت جونمم فنچول😁گفت عزیزم نگران شدم نفس خوبه؟گفتم اره مژگان گفت بهت؟گفت اره ..
خلاصه بعد چند دقیقه دیدم که حسام کیفشو وا کرد و یه سرنگ وا کرد😨گفتم داداش من امپولام واسه فرداس😨گفت میدونم برای نفسه..
گفتم نه😢
گفت بیا کمک عزیزم مژگانم هست حواسشو پرت کن تا بزنم امپولشو..
رفتم تو اتاق دیدم داره بغل مژگان میخنده ..دستامو وا کردم دیدم ناز میکنه نمیاد😆یهو گفتم من گریه میکنم😣یهو دیدم خودشو میکشه یه سمتم😁گفتم بیا قربونت برم
بغلش کردم دمر گذاشتم رو پام😢لباسشو و پوشکشو اوردم پایین حسام اومد نشست کنار پام..
حرف میزد با نفس..
یهو پنبه کشید من پاهاشو گرفتم مژگان جلو صورتش باهاش بازی میکرد ..
حسام گفت فاطمه نگاه نکن..
گفتم داداش گناه داره😢گفت عزیزم برای خودشه نگاه کن چقدر بیحاله..
گفت روتو بکن اونور..گفتم باشه ولی نگاه میکردم..اروم سوزن وارد پاش کرد..
نفس پاشو تکون داد..گفتم جانم عمه 😙تا شروع کرد به نزریق گریه اش شروع شد ..
حسامم میگفت جانم دخترم الهی بمیرم برات جون دلمم نفس بابا..
مژگانم قربون صدقش میرفت..
اروم سوزنو در اورد نفس همچنان گریه میکرد از حسامم میترسید..
منم بعلش کردم باهاش بازی کردم تا اروم شد😁😍

پ.ن:ادامه دارد...
پ.ن:دلم تنگه براتون برام نظر بزارید باهم حرف بزنیم ..
پ.ن:کرونا تو دنیا غوغا کرده ..اما ما میتونیم با همدلی و کمک به هم دنیامونو از نو بسازیم