خاطره سحر جان
با سلام من سحرم و ۲۰ سالمه خب من یه همسر دارم که پرستاره و اسمش محمدِ .....
خب بریم سراغ خاطره ی آمپولا
ی روز سرد زمستانی من به همراه چنتا از دوستام قرار گذاشتیم که بریم تفریح همسرم از اولا گفت که نرو چون من بدم خیلی حساسه با کوچیک ترین چیز ها هم سرما میخورم بعد با کلی التماس گفت برو ولی خیلی مراقب خودت باش
ما رفتیم و اونجایی که رفتیم خیلی از شهر دور بود هوا خیلیییی سرد بود و من هم طبق معمول سرما خوردم بعد از ی شب برگشتیم خونه من موقعه ای که برگشتم همسرم شیفت بود موقعه ای که اومد خونه من خیلی حالم بد بود و گفت مگه نگفتم مراقب خودت باش حالا هم آماده شو میریم درمانگاه ی چنتا آمپول که بخوری حالت میاد سر جات من خیلی گریه کردم و التماس کردم که نریم دکتر😭😭😭😭😭😭
و بعد از کلی گلمو بلبلم رفتیم...
من اصلا حالم خوب نبود و دکتر هم بعد از معاینه دفترچه ی منو داد به همسرم
رفت و دارم هارو آورد که سه تا آمپول داشتم و یه سرم من گفتم محمد تروخدا بریم خونه مون گفت بیخود میری و آمپولا رو میزنی ما رفتیم سمت تزریقات و من رفتم رویه یه تخت خوابیدم محمدم آمد و کمکم کرد پرستار اومد و شلوارم رو داد پایین و پنبه رو کشید و آمپلو با شدت فرو کرد من یه تکونی خوردمو ی آی کوچولو گفتم طرف دیگمو پنبه کشید و فرو کرد واسه این یکی گریه کردمو محمدم آرومم کرد آمپول بعدی تو سرمی بود سرم رو زد و آمپول رو تزریق کرد بعد از یه ساعتی برگشتیم خونه من کاری که کردم یه دوشی گرفتم و رفتم خوابیدم....
امیدوارم از خاطره ی من خوشتون اومده باشه اگه بد بود ببخشید چون بار اولم بود
تا خاطره های بعدیم خداحافظ😘