خاطره میلاد جان
سلام دوستان. انشالله که خوب و سلامت باشید. میلاد هستم بعضیا باور ندارن اما من اومدم خاطره بنویسم چون دروغی ندارم که بگم چیزایی هم که مینویسم واقعیته.
من خیلی کم به زبان فارسی آشنایی دارم خاطره ها هم با کمک دوستان مینویسم و از دفتر خاطراتشون کمک میگیرم. اگر سوالی هست در خدمتم بپرسید جواب میدم
بریم سراغ خاطره:) چند روز پیش بود که اول صبح احساس سردرد داشتم ولی بی اهمیت ازش گذشتم. از تخت اومدم پایین رفتم حموم و بعد صبحانه خوردم و از خونه زدم بیرون.
چندتا کار اداری داشتم نزدیک ظهر نفس زنگ زد و گفت برا ناهار برم خونشون منم قبول کردم. سردردم لحظه به لحظه بیشتر میشد. کارام که تموم شد زود راه افتادم که برا ناهار دیر نرسم. رسیدم زنگ زدم و رفتم داخل. نفس در رو باز کرد _به به سلام خانوم خانوما _ سلام خسته نباشی عزیزم _مرسی با مادر جون و پدرچون هم سلام و احوال پرسی کردم و رفتم دستم رو بشورم و بعد رفتم روی مبل نشستم و مادر جون چای آورد. من: پس احسان کجاس؟ نفس:توی اتاقه الان میاد
داشتم چای میخوردم که احسان اومد و نشستیم به صحبت کردن یه لحظه احسان گفت میلاد چیزی شده رنگت پریده خوبی؟ گفتم آره خوبم یکم سرم درد میکنه. دیگه رفتیم ناهار خوردیم بعد ناهار من حالم رفته رفته بدتر شد. سردردم بیشتر شده بود حالت تهوع داشتم و خیلی بیحال بود. یهو احسان گفت نه نه تو خوب نیستی پاشو بریم معاینت کنم. مخالفتی نکردم بلند شدیم بریم توی اتاق که نفس هم گفت منم میاد ولی احسان گفت لازم نیست تو بشین
رفتیم توی اتاق احسان معاینه کرد گفت چیزی نیست فشارت پایینه توی دفترچه خودش دارو نوشت و رفت بگیره. منم روی تخت دراز کشیده بودم که نفس اومد نشست کنارم یکم حرف زدیم نیم ساعت بعد احسان اومد سرم رو آماده کرد نشست کنارم و آستینم رو زد بالا و سرم رو وصل کرد یه سوزش کمی داشت بعد تنظیمش کرد و گفت بخواب. خودش رفت بیرون منم کم کم داشت خوابم میبرد نفس اومد کنارم خوابید و دیگه نفهمیدم چی شد تا اینکه با سوزشی توی دستم بیدار شدم احسان گفت ببخشید بیدارت کردم حالا که بیدار شدی برگرد دوتا آمپول داری. برگشتم و نفس دستم رو گرفته بود احسان پنبه کشید و زد و سریع درآورد گفت برا تهوع بود سمت دیگه رو پنبه کشید و فرو کرد وسطش سوزش بدی داشت یه آخ آروم گفتم و گفت تموم بعد درش آورد گفت نوروبیون بود دیدم ضعیف شدی زدم برات
تشکر کردم و چندساعت بعد برگشتم خونه.
این خاطره رو با نفس نوشتم درواقع جدا از کمک نصف خاطره رو اون نوشت
ببخشید اگه بد بود. ببخشید اگه فکر میکنید اینا تخیلیه. اما همش واقعیته
یاعلی